اخطار: تمامی این ماجرا واقعی بوده به جان همین" یکی" که عزیزه خیلی!
دیروز یه اتفاق خیلی جالب افتاد:
دیروز قرار بود که یکی بیاد خونه ی ما و ازونجا که ما ( من و چندتا هم سن و سال دیگه!) روزه نبودیم با این متن پیام کوتاه تاخیر خودشو به اطلاع رسوند: شما لطفا نهارتونو بخورین و منتظر من نباشین من میام.
بله بعد از یکی دو ساعت از ناهار گذشته بود که ایشون تشریف آوردن. ما هم با یه حالت نیشخند خطاب به ایشون:هه هه ما که میدونیم روزه گرفتی از ترس مامانت قربة الی الله! و ... .
بله حدودای ساعت چهار بود که داشتیم دور همی فیلم میدیدیم ایشون پرسیدن :ناهار چی بود؟ من با حالت شیطانی: قرمه، یه کم بترک غصه بخور:دی . دست بر قضا ازونجایی که ایشون رکورد گوریلو تو غذا خوردن شیکونده و ما هم داشتیم تحریکش میکردیم که روزتو بشکون یوهوهوهوهو(اینو با لحن هیولای تو فیلم ترسناک بخونین) زد و اینا جواب داد، گشنگی و نفس اماره امونش نداد و رفت و با یه بشقاب(دیس!) پر برگشت و شروع کرد به لمبوندن و بعدشم دو تا هلو و چندتا قاچ خربزه روش!
وسط نوشت: ایشون در حین غذاخوردن ذکر کردن که: دیشب ساعت 2 از گشنگی پاشدم رفتم سیب زمینی سرخ کردم با نیمرو و مخلفات خوردم، خوابیدم، پا شدم سحری ام خوردم!!
-زییینگ. مامانم که تازه برگشته بود خونه: اِاِاِ سلام "یکی" جون خوش اومدی و...!
-یکی: اومدم بعدازظهر بریم واسه تولد فلانی یه چیزی بخریم.
-مامان: شبنم این بچه رو(!) با زبون روزه کشوندی اینجا که برین هدیه تولد بگیری؟! خب خودت میرفتی میخریدی!!
-من: عب نداره حالا میریم زود بر میگردیم:چشم غره!
-تو اتاق.یکی: جون خودت نگی من روزمو شیکوندم، حیثیتم میره:نگران
تو خیابون مامانم فقط داشت به من غر میزد که این بچه(!ای خداااااا) زبون روزه گناه داره ،کم ازین مغازه برو اون یکی، "یکی" رو کشوندی پشت سر خودت بنده خدا هیچیم نمیگه!منم که :<سرد!
قرار بود تا 8:15 دور میدون باشم انقد لفتش دادن که دوستم رفته بود ومنم X(((((((((((((((((!
رفتیم خونه ی مامان بزرگم که یه کار کوچیک انجام بدیم برگردیم:
تو حیاط:
-خاله و زن دایی و مامان بزرگ همه با هم: اِاِاِاِاِ سلام "یکی" جان بیا تو خوش اومدی عزیزم.
-من: نه مرسی باید بریم کار داریم تو نمیایم دیرمون میشه.
-مامان: "یکی" روزه ست، شبنم مجبورش(!!!!) کرده بیاد بیرون الانم نمیذاره بیاد تو چند دقیقه بشینه!
-خاله:قبول باشه عزیزم:)"یکی" جون بیا افطاری بخور عزیزم چند دقیقه دیگه اذونه. شبنــــــم؟!!تو خودت روزه نیستی گشنه ات نیست، نمیذاری این بیچاره ام افطار کنه؟!
-مامان بزرگ و زن دایی: تماما ایضا!
منم فقط حــــــــــــــرص!"یکی" و دختر داییم خنده!
من- نخیر میریم. حالا یه چیزی میخوره!
مامان-دیدین که نمیذاره بیاد!عیب نداره واسش یه چیزی میخرم.
مامانم واسش شیرکاکائو و کیک خرید با بستنی که همه رو لمبوند. بمیرم براش که از صب هیچی نخورده بود.
افطارم با مامان و بابام زد تو رگ!
سر میز شام:
مامان(خطاب به بابا)- "یکی" بنده خدا از صب با زبون روزه دنبال شبنم ازین مغازه به اون مغازه رفته بعدش رفتیم خونه مامانم اینا نذاشت بچه بره افطاری بخوره ، کیک و شیر خورد بچه ام!
بابا- حالا نمیشد امروز نری بخری؟!!!
منم که دیـــــــــــــــــــوار لازم!
بابا(خطاب به من):سالاد بده "یکی"!
ای ی ی ی ی ی خداااااااااا!!
-آخر شب.یکی:اگه میدونستم روزه گرفتن انقد حال میده ، همه انقد تحویلت میگیرن ، همیشه روزه میگرفتم. ببخشید وجدانم امروز درد گرفت(!) مامان بزرگت اینا امروز کوبوندنت شرمنده آخه نمیشد بگم روزه مو شیکوندم!( اندکی شرمسار)
منم فقط نگاه با لبخند زورکی!