دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

چگونه یک ابله باشیم


۱- صبح که از خواب پا شدید، مث گل ها وا شوید!


۲- دوش بگیرید اما همان لباس های دیروزتان را بپوشید.


۳- کتاب هایتان را در کیف گذاشته، شش عدد سکه ی پنجاه تومانی بردارید و منزل را ترک کنید.


۴- در همین حین که سکه ها را به راننده ی تاکسی می دهید، شک کنید که چرا پرنده هم در خیابان پر نمی زند.


۵- متوجه شوید که دانشگاه تعطیل است! احتمالا امروز تعطیل رسمی ست!


۶- ۴/۸ درب های ورودی را چک کنید تا درباره ی مورد فوق به یقین برسید.


۷- به خانه بازگردید و در مسیر یادتان بیاید که این "شب قدر" که همه می گفتند، دقیقا مفهومش چه بوده!


۸*- همه ی این جریان را در راه برگشت، با گوشی تان تایپ کنید و یکهو همه اش بپرد و مجبور شوید دوباره بنویسیدش!





شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : هانیه عدلی

تو که لالایی بلدی، چرا خوابت نمی بره !؟

یادش بخیر با چه عشقی واسه دکتر شدن درس می خوندیم اینقدر انگیزه داشتیم که حاظر بودیم واسه رسیدن بهش هر کاری کنیم وقتی قبول شدم و بقیه ازم می پرسیدن چه رشته ای زدی با افتخار می گفتم دارو.با چنان ذوقی از رشتم تعریف می کردم که  ملت فک می کردن چی هست این داروسازی. اما الان که دیگه اسمم دکتر داروسازه دیگه ذوق زده نمی شم، بهم بگن دکتر. راستش دیگه عشق داروهم نیستم دیگه حتی اگه تو خونه بهم بگن شامپو فروش و بقال مثه قدیما خودمو به در و دیوار نمی زنم که بخوام از رشتم دفاع کنم .

بزن ادامه مطلبو تا بگم ماجرا از چه قراریه که من اینقدر دلم پره.



چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

اینجا، تهران، صدای ما را از جهان سوم می شنوید...

پیش نوشت 1: امروز، چهارشنبه، 26 مرداد 1390 است و حدود سی و سه سال از انقلاب اسلامی ایران می گذرد.

پیش نوشت 2: ما، هنوز هم جهان سومی هستیم.

 

امروز سوار تاکسی بودم و به سخنان مجری رادیو گوش جان فرا داده بودم که شنیدم:

«... بله، از همون دوران بود که غرب با اجرای سیاست «دو فرزند» خودش، طرز تفکر کشور ما رو تحت تاثیر قرار داد. ولی حالا بیاین نظر مردم رو بشنویم. به نظر شما خانواده ی کم جمعیت بهتره یا پرجمعیت؟ و به نظر شما چند تا بچه کافیه؟

- [آقایی میانسال] به نظر من خانواده ی پرجمعیت خیلی بهتره و خیلی خوش می گذره. ما شیش تا خواهر و برادر بودیم و با اینکه از لحاظ مالی خیلی هم مرفه نبودیم، خیلی بهمون خوش می گذشت!

مهدی از رشت گفتن که: یازده تا! مث یه تیم فوتبال!!

- [خانمی میانسال] به نظرم اصلا نباید خانواده ها کوچیک باشن، چون تو خونواده های پرجمعیت، وقتی بچه ها بزرگ میشن، لااقل یکی شون به پدر و مادرش رسیدگی می کنه، ولی تو خونواده های کم جمعیت اینطوری نیست!

فلانی هم از اصفهان گفتن: با پول، ده تا کمه، بی پول، یه دونه ام زیاده... »

 

پس دوستان عزیز، توجه کنید که رادیوی ملی، با استناد به اقشار مختلف جامعه، در تلاشه بهتون ثابت کنه که تنها فرق شما با دیگر پستانداران، اینه که اونا با پول سر و کار ندارن. البته اگه «خوش گذشتن» واسه تون خیلی مهم باشه، مسئله ی مالی هم خیلی مهم نیست!

 

پی نوشت: تا حالا خیلی جاها با واژه ی «غرب» برخورد داشتیم؛ مخصوصا تو تلویزیون و درسای عمومی مون! شاید واسه ی بعضیا سوال پیش بیاد که چرا خیلی راحت نمی گیم «آمریکا»!

تو روانشناسی یه اصطلاحی هست به اسم Distancing Language. مردم وقتی از Distancing Language استفاده می کنن که می خوان خودشون رو از حقیقتی جدا یا دور نشون بدن (که در واقع یه جور خودفریبی یا حتی دروغگویی به شمار میره) یا حتی می خوان اون حقیقت رو انکار کنن و یه جورایی به عنوان یه چیز ممنوعه تعریفش کنن.

مثال: وقتی از بیل کلینتون راجع به رابطه اش با مونیکا لووینسکی سوال میشه، در جواب میگه: «من هیچ گونه رابطه ی جنسی ای با اون خانوم نداشتم!» و اسم مونیکا رو به زبون نمیاره که حتی ممکنه شنونده رو جوری القا کنه که فکر کنه «شاید اسم طرف رو هم بلد نیست، چه برسه...!»

حالا وقتی به ما می گن «غرب» این کارو کرده، یعنی «اسمشو نبر»! یعنی حتی راجع بهش فکر هم نکن!... بله! صدا و سیما اصلا برنامه هاش بی فکر ساخته نمی شن!

 



دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

نقطه سر خط

چند روز پیش از جلوی اون دانشگاهی که توش کنکور داده بودم رد شدیم. فضا به شدت نوستالژیک شد. منم هیچی نداشتم که توش بنویسم به مامانم گفتم: "اون دفترچه یادداشت بابا رو از تو داشبورد بده." مامانم گفت: "می خوای بنویسی؟" پَ نه پَ می خوام بخورمش سلولز بدنم بره بالا!


چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : محمدامین اسفندیاری

آفتاب نيمه شب، «اسلام» را به خطر انداخته!

Midnight Sun-آفتاب نیمه شب

سلام

طاعات و عباداتتون قبول

ماه رمضون امسالم مث هر سال باز ما سر چیزایی که اصن ارزش ندارن بحث کردیم (که هنوزم ادامه داره).  امسالم گفته شد چرا ماه رمضون اینجوری؟! چرا اونجوریه؟! این همه کامنتم ردوبدل شد اما آخرش هیچی به هیچی.

من نمی دونم چجوری باید بگم که اینا فرعیاته و جروبحث در موردشون بی فایده س.

وقتی هم وارد بحث میشم سوال یا دلیل (!) فرد مقابل اینه که تو قطب چطور میشه روزه گرفت؟!
به همین دلیل بنده دست به تصرف و تخلیص کتاب «معراج، شق القمر و عبادت در قطبین» زدم. امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو ادا کنم.

به امید روزی که بر سر اصول بحث کنیم تا بتونیم لااقل به یه نتیجه برسیم و دیگه این که در مسائلی که آگاهی نداریم دخالت نکنیم.



دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : محمد قلی زاده

رتبه-دارو!

ای کنکوریای ۹۰!

خواستم یه سری آمار بگم که به درد انتخاب رشته تون بخوره!ولی دیدم هرسال با سال قبلش فرق می کنه!پس به طور کلی یه چیزایی رو عرض می کنم خدمتتون!

دارو تهران

تو سال ۸۸ و ۸۹ دختر غیر بومی حول و حوش ۵۰۰ منطقه ۲(رتبه زیرگروه ۲ منظوره)

دختر بومی یکم بالاتر هم قبول میشه!

پسر غیربومی سال ۸۸ تا ۱۱۰۰ و سال ۸۹ تا ۷۰۰!(می بینین که چقدر بازه فرق کرده در عرض یک سال!)

ولی پسر بومی سال ۸۸ تا ۲۰۰۰ و سال ۸۹ تا ۱۳۰۰(بازم تغییر بازه محسوسه!)

*بازم منطقه ۲ و زیرگروه ۲ منظوره!منطقه های دیگه می تونن با توجه به رتبه ی کشوری شبیه سازی کنن با این رتبه ها!ضمنا رتبه ی کشوری منطقه ۲ دو برابر رتبه ی منطقه شونه!(یعنی مثلا  ۱۰۰۰ منطقه دو ۲۰۰۰ کشوریه!)

با توجه به کاهش ظرفیت دارو تهران در سال ۹۰ احتمالا رتبه های بالا نیز کاهش خواهند داشت!

در مورد دانشگاه های دیگه باید به طور کلی عرض کنم:

بهشتی رتبه هاش یکم بالاتر از تهران(یعنی بدتر ها...نه بهتر!)

دارو شهرهای دیگه هم دختر ها حدودا تا ۱۵۰۰ و پسرها حدودا تا ۲۵۰۰ هم میتونن امید داشته باشن که با توجه به شهر بومی و ... فرق می کنه!

حالا اگه سوال تخصصی تر داشتین تو کامنتا بپرسین!



یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : بهزاد جدی

توجه توجه!

سلام خدمت همه ی همکلاسی ها
بدینوسیله از تمامی افرادی که تنها یک درس اختصاصی باقیمانده برای رسیدن به علوم پایه دارند -حالا چه یک واحد، چه چهار واحد- تقاضا می شود که همین الان پیامکی به اینجانب ارسال نمایند، محتوی نام خود و نام درس باقیمانده.
این نام ها پیوست نامه ای به مدیر آموزش، دکتر خانوی می شود. پس خواهشمند است، هر چه زودتر اقدام کرده و به دوستانتان اطلاع رسانی کنید.
با تشکر
09194476043



شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

توهین به سبک ایرانی!

می نویسم، با دو هفته تاخیر می نویسم. برای موضوع "توهین" می نویسم. حیفه همین طوری بمونه این موضوع، مخصوصا که با اون تیکه ی پرچمش کلی کیف کردم!

توهین این روزا شده یه چیزی تو مایه های نقل و نبات. حالا از توهین به شخصیت و حریم شخصی ات گرفته  تا توهین خانوادگی( همون فحش خواهر مادر و خودمون!) و توهین ملیتی. در طول یه روز مطمئننا شاهد یکیش خواهی بود، در غیر این صورت اون روز به قطع روز عجیبیه!

پرچم نماد هویت یک ملته، به واژه ی "ملت" توجه کنید. حالا کشورشون روی نقشه هر کجا می خواد باشه، رئیس جمهورش هر کسی می خواد باشه. بالاخره اون ملت پرچم و کشورشونو دوست دارن و براش احترام قائلن. ما حق نداریم تو هر مناسبت با ربط و بی ربطی یا هر دفعه که به اصطلاح می خوایم با آرمانهای انقلاب عزیزمون تجدید میثاق کنیم علاوه بر اینکه کلی "مرگ" براشون می فرستیم، برداریم در نهایت بی فرهنگی پرچمشونو آتیش بزنیم. واقعا هدف از این کار چیه؟!

آخه مبارزه و اعلام انزجارم راه خودشو داره. علاوه بر اینکه مثل آدمای متمدن نمی شینیم و از راه گفت و گو و مصالحه با اونی که مشکل داریم کنار بیایم، تازه به کل ملتش توهین می کنیم و البته کلی ام ذوق خودمونو می کنیم. الحق که تو همه چیز نوبریم!

خواهر من، برادر من، کی می خوای یه ذره فکر کنی؟! چرا اینقدر اصرار داری تو دنیا منفور بشیم؟! چرا یه ذره واقع بین نیستی؟! جدی جدی احساس می کنی ما خیلی کار درستیم و هیچ کسی ام هیچ غلطی نمی تونه بکند؟!

کلا هر کسی رو ما دوست داریم باید باشه و حال کنه، هر کسی ام دوستش نداریم باید بره بمیره، اینطوریا خلاصه. مثلا چقدرم برای اونا مهمه که ما دوستشون نداریم!

دیگه نمی دونم چی بگم! ضربان قلب من تند می زنه، می خواد( اما نمی تونه!) آروم بزنه...



شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

کنکوری های سحری خور، به گوش!

خب اصن این هفته دو موضوعه ست! میریم که «ماه مبارک رمضان» رو با «اومدن نتایج کنکور» ادغام کنیم!   داشتم فکر می کردم که من پارسال همین موقع ها یه چیزی نوشته بودما... بعد یادم اومد که آهــا! پست 204 وبلاگ! «من، (به مناسبت ماه رمضان) یک مسلمان هستم!»

رفتم خوندمش و به این نتیجه رسیدم که اعتقاداتم هنوز زیاد تکون نخورده. هنوز درک نمی کنم چرا وقتی این همه کار خوب (صواب) واسه انجام دادن هست، چرا کسی باید خودش رو مجبور به روزه گرفتن کنه، وقتی از همه ی فعالیتهای روزانه اش جا می مونه و عملا نمی تونه از خونه بره بیرون!  


بیشتر که فکر کردم، یادم اومد که چقدر دوران کنکور خوب و بد بود! چقدر -حتی وقتی رتبه ام اومد- شک داشتم که دانشگاه تهران قبول شم و اون شب که دیدم جواب انتخاب رشته اومده و نوشته «دکتری داروسازی دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی تهران» چقدر شک کردم که این همون «دانشگاه تهران»ه!!

یادم اومد که فکر می کردیم خیلی دوران سختی بوده ولی الان بهش می خندیم و شاید بعضی وقتا دلم می خواد به اون موقع ها برگردم که واقعا از درس خوندنم لذت می بردم...


به سلامتی روزهای خوش... ببخشید، حواسم نبود... شما روزه این!  



شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : شبنم شعبانی

اگه میدونستم روزه گرفتن انقد حال میده...!

اخطار: تمامی این ماجرا واقعی بوده به جان همین" یکی" که عزیزه خیلی!

دیروز یه اتفاق خیلی جالب افتاد:

دیروز قرار بود که یکی بیاد خونه ی ما و ازونجا که ما ( من و چندتا هم سن و سال دیگه!) روزه نبودیم با این متن پیام کوتاه تاخیر خودشو به اطلاع رسوند: شما لطفا نهارتونو بخورین و منتظر من نباشین من میام.

بله بعد از یکی دو ساعت از ناهار گذشته بود که ایشون تشریف آوردن. ما هم با یه حالت نیشخند خطاب به ایشون:هه هه  ما که میدونیم روزه گرفتی از ترس مامانت قربة الی الله! و ... .

بله حدودای ساعت چهار بود که داشتیم دور همی فیلم میدیدیم ایشون پرسیدن :ناهار چی بود؟ من با حالت شیطانی: قرمه، یه کم بترک غصه بخور:دی . دست بر قضا ازونجایی که ایشون رکورد گوریلو تو غذا خوردن شیکونده و ما هم داشتیم تحریکش میکردیم که روزتو بشکون یوهوهوهوهو(اینو با لحن هیولای تو فیلم ترسناک بخونین) زد و اینا جواب داد، گشنگی و نفس اماره امونش نداد و رفت و با یه بشقاب(دیس!) پر برگشت و شروع کرد به لمبوندن و بعدشم دو تا هلو و چندتا قاچ خربزه روش!

وسط نوشت: ایشون در حین غذاخوردن ذکر کردن که: دیشب ساعت 2 از گشنگی پاشدم رفتم سیب زمینی سرخ کردم با نیمرو و مخلفات خوردم، خوابیدم، پا شدم سحری ام خوردم!!

-زییینگ. مامانم که تازه برگشته بود خونه: اِاِاِ سلام "یکی" جون خوش اومدی و...!

-یکی: اومدم بعدازظهر بریم واسه تولد فلانی یه چیزی بخریم.

-مامان: شبنم این بچه رو(!) با زبون روزه کشوندی اینجا که برین هدیه تولد بگیری؟! خب خودت میرفتی میخریدی!!

-من: عب نداره حالا میریم زود بر میگردیم:چشم غره!

 

-تو اتاق.یکی: جون خودت نگی من روزمو شیکوندم، حیثیتم میره:نگران

 

تو خیابون مامانم فقط داشت به من غر میزد که این بچه(!ای خداااااا) زبون روزه گناه داره ،کم ازین مغازه برو اون یکی، "یکی" رو کشوندی پشت سر خودت بنده خدا هیچیم نمیگه!منم که :<سرد!

قرار بود تا 8:15 دور میدون باشم انقد لفتش دادن که دوستم رفته بود ومنم X(((((((((((((((((!

 

رفتیم خونه ی مامان بزرگم که یه کار کوچیک انجام بدیم برگردیم:

تو حیاط:

-خاله و زن دایی و مامان بزرگ همه با هم: اِاِاِاِاِ سلام "یکی" جان بیا تو خوش اومدی عزیزم.

-من: نه مرسی باید بریم کار داریم تو نمیایم دیرمون میشه.

-مامان: "یکی" روزه ست، شبنم مجبورش(!!!!) کرده بیاد بیرون الانم نمیذاره بیاد تو چند دقیقه بشینه!

-خاله:قبول باشه عزیزم:)"یکی" جون بیا افطاری بخور عزیزم چند دقیقه دیگه اذونه. شبنــــــم؟!!تو خودت روزه نیستی گشنه ات نیست، نمیذاری این بیچاره ام افطار کنه؟!

-مامان بزرگ و زن دایی: تماما ایضا!

منم فقط حــــــــــــــرص!"یکی" و دختر داییم خنده!

من- نخیر میریم. حالا یه چیزی میخوره!

مامان-دیدین که نمیذاره بیاد!عیب نداره واسش یه چیزی میخرم.

مامانم واسش شیرکاکائو و کیک خرید با بستنی که همه رو لمبوند. بمیرم براش که از صب هیچی نخورده بود.

 

افطارم با مامان و بابام زد تو رگ!

 

سر میز شام:

مامان(خطاب به بابا)- "یکی" بنده خدا از صب با زبون روزه دنبال شبنم ازین مغازه به اون مغازه رفته بعدش رفتیم خونه مامانم اینا نذاشت بچه بره افطاری بخوره ، کیک و شیر خورد بچه ام!

بابا- حالا نمیشد امروز نری بخری؟!!!

منم که دیـــــــــــــــــــوار لازم!

بابا(خطاب به من):سالاد بده "یکی"!

ای ی ی ی ی ی خداااااااااا!!

 

-آخر شب.یکی:اگه میدونستم روزه گرفتن انقد حال میده ، همه انقد تحویلت میگیرن ، همیشه روزه میگرفتم. ببخشید وجدانم امروز درد گرفت(!) مامان بزرگت اینا امروز کوبوندنت شرمنده آخه نمیشد بگم روزه مو شیکوندم!( اندکی شرمسار)

منم فقط نگاه با لبخند زورکی!



جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : محمد قلی زاده

کنکوری 90!کیمیاگر شو!

بالاخره نتایج کنکور ۹۰ هم اعلام شد...

و حالا می رسیم به بحث انتخاب رشته...

یه متنی نوشته بودم که تو مراسم استقبال از ۸۹یا خونده شد!

حالا می ذارمش اینجا که ۹۰یا (والبته دوستان هشتادوهشتی!)هم بخونن!

شاید خواستن کیمیاگر شن!

پ.ن ۱:ظرفیت دارو تهران امسال شده ۷۶ نفر!می دونم بازم بیشتر می گیرن ولی نسبت به سال ما ۲۲ نفر کمتر شده!

پ.ن ۲:خودمونیما...داریم پیر میشیم...



سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

I Will Survive

جدیدا به این نتیجه رسیدم اگه توسط خودم یا یه عامل خارجی مجبور به نوشتن نشم، نمی نویسم. یه چیزایی میاد به ذهنم واسه نوشتن و شر( کسره زیر شین!) کردن، اما به اصطلاح دستم به قلم نمی ره! عرضم به خدمتتون که شب قبل از دیشب یه متنی نوشتم، بعد دیشب اومدم بذارم طبق معمول سیستم همکاری نکرد. 1 ماهه هر روز دارم آلارم میدم که: «پدر و مادر عزیز اندکی به نیاز های مجازی بنده التفات فرمایید.»، ولی دریغ از پس مثقال توجه! بعد هی میان برنامه می ذارن دلیل اعتیاد جوونا رو ریشه یابی کنن. همینه دیگه، علوم پایه که نمیذارن بدم، اینترنتم ندارم، پس فردا رفتم معتاد شدم تو جوب آب پیدام کردن کی می خواد جواب بده؟! ها؟!

بعضی وقتا می فهمم زندگی چقدر می تونه سخت باشه. هفته ی پیش همچین درست و حسابی این موضوع برام روشن شد. چیزیم که پریشب نوشته بودم راجع به همین بود. یه جورایی شکواییه بود، شاکی از در و دیوار و زمین و زمون. آخه جدا این حق من نبود، حقم نبود بخوام با اشک از 5 ترمه شدنم بنویسم، حقم نبود یهو ترم 4 یه پتک... پتک که چه عرض کنم، یه کلنگ این طوری بخوره تو سرم، حقم نبود یه روز از خوشحالی  10/25  در پوست خودم نگنجم. همین هفته ی پیش، سه شنبه واقعا احساس به بن بست رسیدگی می کردم. اعصابم زیر بار 5 ترمه شدن پولکی شده بود. یه گوشه ای نشسته بودم، دفترچه مو گذاشته بودم جلوم داشتم با یه خودکار استدلر ارغوانی یه چیز خونبار می نوشتم. همین طوری که می نوشتم هی اشکام قل می خورد می ریخت رو دفترم و نوشته هام رنگ می داد به هم. کل صفحه ارغوانی شد!

  پرانتز باز اساسا از بحث کردن و تبادل نظر با دیگران لذت می برم، یه سری مباحث شبانه داریم تو خونه. پرانتز بسته بعد از اینکه سیستم همکاری نکرد پا شدم رفتم یه جلسه تشکیل دادم. بحثمون کشیده شد به همین چیزایی که من نوشته بودم. فهمیدم چقدر چرت نوشتم، فهمیدم ویروس افتادن، تازه اونم با دلیل، چقدر می تونه لذت بخش باشه. از اون آدما نیستم که همیشه اتفاقای بدترو واسه خودم در نظر بگیرم و با موقعیتی که برام پیش اومده کنار بیام، ولی برای یه بارم که شده این کارو کردم. برای یه بار خودمو گذاشتم جای یه سری از آدما با موقعیتای وحشتناک, بعد دیدم یه جورایی ویروس افتادن می تونه حتی شبیه اسمارتیز باشه! هنوزم احساس می کردم در حد خودم زندگی سخته ولی حداقلش این بود که کمک کرد بفهمم تا وقتی یه گره کور تو زندگیت نیفته قدر دندوناتو نمی دونی!

هنوزم شاکی ام، اما بی خیال اون شکواییه شدم. هنوزم احساس می کنم یه تیکه از دشت شقایقم له شده ولی اون تیکه اش هنوزم سرخه سرخه و البته ریشه هم داره!

پی نوشت 1: الان یه بار از رو متنم خوندم، دارم به این فکر می کنم که ضربه ی پتک بدتره یا کلنگ؟! جدا دارم فکر می کنم. اون موقع که داشتم می نوشتم حس کردم کلنگ چون تیزه بدتره ولی الان احساس می کنم پتک قدرت تخریبش بالا تره! یه چیزی بین پتک و کلنگ باید باشه، مثلا یه طرفش تیز باشه یه طرفش پهن! ولی خب نمی شه، اون یکی طرف کلنگه چی می شه؟! اگه 3 طرف داشته باشه خیلی بهتره. 1 طرفش پهن باشه، اون 2 طرف دیگه شم شبیه دو طرف کلنگ. اسمشم مثلا مي تونه "پلنگ" باشه!

پی نوشت 2: سعی می کنم دفعه ی بعد از رو متنم نخونم!



شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

«ورود خندان ها ممنوع»

در زندگی روزمره، خیلی چیزها مهم اند و خیلی چیز ها نه!

مثلا خندیدن مهم است. مهم است که آدم شاد باشد و از زندگی اش، حتی اگر لحظات تلخش کم مباشند، لذت ببرد.

مثلا بالا بردن/رفتن سطح فرهنگ مهم است. مهم است که آدم در فعالیت های فرهنگی شرکت کند و دید خود را درباره ی انسان ها و محیط و اتفاقات پیرامونش وسیع تر کند.

اما مثلا این که چه کسی در درس آلی افتاده و چه کسی نه، مهم نیست! لااقل امروز نه! و یا این که وبلاگ (از دور البته!) شبیه به وبلاگ شخصی من به نظر می رسد!... نه!

مهم این است که موضوع این هفته «سینما» ست و موضوع این است که من می خواهم بنویسم. موضوع این است که من امروز به دیدن فیلمی رفتم...




چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

روزشمار «عالی» من! – قسمت سوم

دوشنبه، 4 مرداد

امروز صبح، همگی جلوی دانشکده نشسته بودیم و به بدبختی خودمون می خندیدیم که جناب مدیر آموزش وارد شدند و ما رو که دیدند، زرت گفتند «شما چقد خوشحالین!»




سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

روزشمار «عالی» من! – قسمت دوم

شنبه، 2 مرداد

ساعت 8:30 دانشگاه بودم. بهزاد در جواب این که «به بچه ها بگو فردا هرکی آلی 2 افتاده، ساعت 8، دانشگاه باشه»، گفته بود «اگه قرار بود بچه ها ساعت 8 بیان، میومدن سر کلاس که نیفتن»! دیدم حرف حساب، جواب نداره خب!



دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

روزشمار «عالی» من! – قسمت اول

پنج شنبه، 31 تیر

امروز، همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش می رفت که طرفای غروب، پیامکی مختصر و مفید به دستم رسید: «نمره های الی اومد». دقیقا همینطوری، «آلی»ش هم سرکش نداشت!



شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

به من توهین شده، پس هستم!

خیلی پیش اومده، تو چند وقت اخیر مخصوصا، که یکی یه چیزی بگه و بعدش به خیلیا بر بخوره! حالا چه تو دانشگاه، چه تو محیط خارج از دانشگاه...

کلا حرف زدن خیلی کار آسونی نیست! البته اگه بخوای کسی ازت ناراحت نشه! باید از همه ی جوانب و با همه ی نقطه نظر ها یه جمله ای که توی گوشیت تایپ کردی رو بخونی تا مطمئن شی طرف منظورتو اشتباه برداشت نمی کنه!

حالا...این «توهین» که می گن چی هست؟...اگه مردم یه کشور، پرچم یه کشور رو آتیش بزنن توهینه؟ عکس یه نفر رو چطور؟ فرقی می کنه که اون فرد چی کاره ست؟

اگه یکی یه صفحه توی فیس بوک درست کنه به اسم «کمپین یادآوری امام نقی به مسلمین» و توش روایات طنز بنویسه چطور؟ یا اینکه کسی نظر خودشو بدون توجه به اکثریت جامعه، صداقانه بگه؟

میگم اینم توهینه که توی خیابون به طرز لباس پوشیدن و مدل موت گیر بدن؟

 

لازم نیست جواب همه ی این سوالا رو بگیم. فقط کافیه جواب یکی شونو کامل بگیم.