چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۲
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

دروس ارائه شده ی نیمسال اول 92-93

نام درس

تعداد واحد/شماره درس

روز و ساعت

مكان

فارماسیوتیکس ۵ نظری

۲ واحد

۲۶۹۵۰۰۰

یکشنبه ۱۲-۱۰

سالن فخاری

فارماسیوتیکس ۵ عملی

۱ واحد

۲۶۹۵۰۰۱

دوشنبه ۳-۱

سالن فخاری

بیوفارماسی

۳ واحد

۲۶۹۴۴۳۳

شنبه و سه شنبه ۱۲-۱۰

سالن صفری

مواد خوراکی و رژیم درمانی

( گروه اول )

۳ واحد

۲۷۵۱۰۰۱

شنبه و سه شنبه ۱۲-۱۰

سالن عابدینی

مفردات ۲ نظری

۳ واحد

۲۶۶۳۱۷۰

یکشنبه ۱۲-۱۰و دوشنبه ۳-۱

سالن نیشابوری

مفردات عملی

۲ واحد

۲۶۶۳۱۹۷

یکشنبه و سه شنبه  ۵-۱

آزمایشگاه

فرآورده های آرایشی و بهداشتی

۲ واحد

۲۶۹۵۳۳۱

دوشنبه ۱۲-۱۰

سالن عابدینی

دارودرمانی ۳

۳ واحد

۲۶۹۵۰۰۳

دوشنبه و چهارشنبه ۱۰-۸

کلاس شماره ۱

مدیریت

۲ واحد

۲۶۹۳۲۱۴

شنبه ۳-۱

سالن نیشابوری

کنترل فیزیکوشیمیائی نظری

۲ واحد

۲۶۹۵۲۵۴

چهارشنبه ۱۲-۱۰

سالن فخاری

کارآموزی داروخانه ۲                   ( بیمارستانی )

۲ واحد

۲۶۹۴۲۷۰

-----

----

پایان نامه ۲

۲ واحد

۲۶۵۵۴۳۴

----

----

درس اختیاری

-------

 

----

----

 

دانشجويان از بين دو درس فراورده های ارایشی و مفردات عملی یکی را انتخاب نمایند.

دانشجويان از بين دو درس فارماسیوتیکس ۵ نظری و عملی و مفردات ۲ نظری یکی را انتخاب نمایند.

دانشجويان از بين دو درس بیوفارماسی و مواد خوراکی و رژیم درمانی یکی را انتخاب نمایند.

دانشجویانی که پروپوزال پایان نامه ۱ راثبت نموده و نمره دارند  مجاز به ثبت پایان نامه ۲ می باشند .


لینک اصلی: http://pharmacy.tums.ac.ir/NewsDetails.aspx?id=133



شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

انتخاب رشته - داروسازی

داروسازی یکی از سه رشته ی اول در گروه علوم پزشکی است که پس از کنکور توسط دانش آموزان تجربی برای ادامه تحصیل انتخاب می شود و به دلیل استقبال مناسب از این رشته پس از مدت ها دانشگاه علوم پزشکی گیلان نیز داروسازی را در زمره ی رشته های خود قرار داده و در آن دانشجو می پذیرد. شاید مهمترین نکته درباره ی این رشته نام آن باشد که به اشتباه باعث این طرز فکر می شود که در این رشته لزوماً به ساخت دارو مبادرت می شود، در حالی که هدف اصلی تحصیل آن، ارائه ی خدمات دارویی است.

داروسازی با حدود 220 واحد در مقطع دکتری عمومی، به طور معمول نیاز به 6 سال زمان برای تحصیل دارد که 2 سال اول آن صرف مطالعه ی دروس علوم پایه می شود که اطلاعات ضروری و بنیادی را برای مطالعه ی دروس پر اهمیت این رشته در اختیار شما قرار می دهند. دروسی مثل شیمی عمومی، شیمی تجزیه و آلی، بیوشیمی، فیزیولوژی و حتی فیزیک پزشکی و ریاضیات! پس از گذراندن حدود 80 واحد آزمون علوم پایه برگزار می شود که قبولی در آن پیش نیاز ادامه ی این رشته می باشد. پس از آن درس های اصلی این رشته آغاز می شوند: فارماکولوژی، فارماسیوتیکس، شیمی دارویی، درمان شناسی و کارآموزی؛ که در آن ها با اشکال دارویی، ساختار شیمیایی آنها، اثر داروها بر بدن و اثر بدن بر داروها و دسته های دارویی برای بیماری های مختلف آشنا شده و نهایتاً برای کار در داروخانه و یا کارخانه آماده می شوید.

دانشگاه های علوم پزشکی تهران، شهید بهشتی و شیراز از مهم ترین دانشگاه های ارائه دهنده ی این رشته بوده و از نظر کادر تدریس و امکانات آزمایشگاهی در بهترین سطح کشور قرار دارند که حتی با رتبه ی 1000-1500 کشوری نیز می توان قبولی در آنها را منطقی دانست.

پس از پایان تحصیل دوره ی دکتری عمومی داروسازی امکان ادامه ی تحصیل در رشته های فارماسیوتیکس، سم شناسی، داروسازی بالینی، طب سنتی، فارماکوگنوزی و غیره برای اخذ مدرک phD وجود داشته که هر یک شرایط و مزایای خاص خود را دارا هستند و با توجه به انتخاب رشته ی تخصص، حدود 3 سال برای تحصیل زمان نیاز دارند.

با وجودی که امروزه شاهد بحران کاری در رشته های علوم پزشکی هستیم، نه تنها تعداد فارغ التحصیلان رشته ی داروسازی زیاد نیست بلکه حتی کافی نیز نمی باشد. زیرا به ازای هر 110 تخت در بیمارستان به دو دکتر داروساز عمومی و یک دکتر داروساز بالینی نیاز است. دروس در رشته ی داروسازی شاید به جرأت از رشته ی پزشکی نیز سخت تر باشند اما طول مدت تدریس کوتاه تر، توانایی کار کردن در حین تحصیل و درآمد مناسب شاید نکاتی باشند که باعث سوق بیشتر افراد (خصوصاً خانم ها) به این رشته شوند.


پ.ن. دوستان می تونن سوالاشونو تو کامنتا مطرح کنن.

پ.پ.ن. بچه های ورودی! من اینو واسه یه همایشی نوشتم. اگه جاییش اشتباه یا ناقصه اینجا بگین که کنکوری ها استفاده کنن. مرسی!


برچسب‌ها: انتخاب رشته, کنکور, داروسازی, دانشگاه تهران


دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

سم شناسی

بچه ها سلام،

یه سری نکات راجع به جزوه ها و امتحان سم شناسی هست که میخوام بگم:

اگه تا حالا شروع نکردید: بعد از جزوه ی یک، جزوه ی ۱۵ روبخونید! به درک جفتشون کمک می کنه. جزوه ی سوم با اینکه زیاده ولی راحت می شه خوندش (علی رغم "سبزواری" بودنش) و عین کتاب* هم هست. ولی جزوه ی چهار یه کم خیلی وقت و تمرکز می خواد! جزوه ی جلسه ی ۲ ما هم یه کم کمتر از ۸۶ ه و چون می گن دکتر عبداللهی از اون جلسه سوالای ریز میده، شاید بخواین به اونم یه نگاهی بندازین. 

دکتر عبداللهی سر آخرین جلسه ی کلاس گفتند که "از هر جلسه ۳ سوال میاد که ۲تاش حتما تستیه و یکیش به دلخواه استاد می تونه تستی یا تشریحی باشه". دیگه صحت و سقمش با خودتون!

از جزوه هایی که دادیم ۷ تاش ویرایش شده ی ۸۶ و ۷ تاش نوشته ی بچه های خودمونه و یکیش که جلسه ی تشکیل نشده ی دکتر قهرمانیه از کتاب کپی شده (جلسه ی ۱۳). همینجا از بچه هایی که مسئولیت این جزوه ها رو قبول کردن تشکر می کنم.

دوستان، اگه مشکلی تو جزوه ای پیدا کردین ممنون میشم تو همین کامنتا مطرح کنین و اصلاحیه شو بنویسین. و در نهایت نظرات و پیشنهادات و کمک های مردمی تون رو هم تو همین قسمت نظرات بریزید. مرسی. 

پ.ن. راستی، میگن فراز نمونه سوال سم داره. من نرفتم چک کنم هنوز! 

* کتاب سم شناسی نوشته ی قطب سم شناسی (!) که تو کتابخونه موجوده و بیشتر مباحث رو راحت میشه حتی به جای جزوه از اون خوند.



دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۱
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

لخخلمث

پیش نوشت: مشکلی در اسم مطلب وجود ندارد.


بسم الله الرحمن الرحیم

گوگل فیلتر شد.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.


بعضی وقت ها هست که یک چیزهایی شوخی شوخی جدی می شود. بعضی وقت ها هست که اصلا یک چیزهایی شوخی بردار نیست. بعضی وقت ها هم هست که اصلا مردم دیگر سر (با کسر سین) شده اند و صد رحمت به انگشت پترس و برایشان فرقی ندارد شوخی یا جدی، منتظرند یکی شاپالاق بزند توی سرشان تا بگویند "چشم"!

جسارت نباشد اما منظورم دقیقا خود شما خواننده ی این مطلبید، منظورم خودم هستم، و منظورم تک تک افراد به اصطلاح تحصیل کرده ی این مملکت اند که ادعایشان تا کجاها سر به افلاک کشیده اما دریغ از پشیزی فشار که به مغز محترمه و اعضا و جوارح دیگر بیاورند. بله، درس خواندن خیلی هم کار خوبی ست، اینکه آدم سرش به کار خودش مشغول باشد هم همینطور، منتهی وقتی عده ای فکر کنند "کار ما در سر آنهاست" یا -به عبارتی قابل فهم تر- ما حتی حق نداریم بدون ضرر رساندن به بقیه کاری مفید انجام دهیم، قاعدتا دیگر نباید توانست سکوت کرد.

گریز از مطلب: یک وقت هایی هست که آدم ها بعضی تعاریف را در ذهنشان اشتباه تفسیر می کنند. تعاریفی مثل "گرفتن حق"، چه از نوع مسلم و چه غیر آن. یک وقت هایی هست که فردی در تاکسی سر پنجاه تومان چنان با راننده بحث می کند که حاضرید خودتان دست در جیبتان کنید و یک هزار تومانی به او بدهید تا فقط ساکت باشد و یک وقت هایی هست که همان نفر مدت مدیدی در صف خرید "مرغ دولتی" منتظر گرفتن "حق" اش می ماند و ککش هم نمی گزد.

یک وقت هایی هست که "یک نفر آدم" فیلمی می سازد و اعتقادات کلی آدم را زیر سوال می برد که هیچ، زیر پایش له می کند. و در همان وقت ها همان "کلی آدم" کار و زندگی خود را رها کرده، به خیابان ها می ریزند، معلوم نیست برای چه "به دولتی" اعتراض می کنند و کاش در همین حد باقی می ماند تا می توانستم بگویم "سنگی که یک ابله در چاه می اندازد را هزاران عاقل نتوانند به در آورد" ولی وقتی همین "کلی آدم" که چون بهشان تهمت وحشی گری و بی منطقی زده شده، کس(ان)ی را به نشانه ی اعتراض می کشند...

وقتی دولت ما بیاید بگوید "به دلیل درخواست های مکرر مردمی" بزرگترین موتور جستجوی دنیا را برای 75 میلیون ملت شریفش فیلتر کرده، هیچ کس نباید بزند زیر خنده؟ هیچ کس نباید بگوید "کدام مردم"؟ هیچ کس نباید بگوید "رای من کو"؟

یک وقت هایی هست که آدم باید "فکر کند"، هر چند سخت اما اجتناب ناپذیر است. یک وقت هایی هست که آدم باید ببیند "حد"ش کجاست، تا کی می تواند سکوت کند؟ تا کی می تواند پشت چیزهایی که دارد و جمع کرده قایم شود و به خودش بگوید "به من ربطی ندارد"؟ کی به آستانه اش می رسد؟ وقتی "همه ی" چیزهایی که داشته را از وی گرفتند؟ وقتی دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد؟

 



سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

سرطان

با عرض سلام

این یه خلاصه ای از قسمت سرطان دکتر ساداته (!) که خانم مهدی زاده لطف کردن نوشتن و آقای زارعی مرحمت کردن واسه من mail کردن، منم قدم رنجه کردم آپلودش کردم اینجا گذاشتم!

دانلود فایل pdf


سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

یک پزشک

خب، دیگه کم کم داریم به دوران انتخ... ببخشید، امتحانات نزدیک می شیم و مطمئنا چیزی که تو این مدت بیشتر از همه چی وقتمونو می گیره کارای جانبیه! بازی و فیلم و کتاب های غیردرسی هم در صدر امور قرار دارن! اصولا سعی کنید زیاد واسه درسا وقت نذارین، واسه آینده تون ضرر داره!

بله، از نصایح پدرانه که بگذریم، می رسیم به اینکه بنده چند روزیه خوندن کتاب سینوهه رو شروع کردم که فکر می کردم لازمه پزشکا، یا بهتر بگم علوم پزشکیا، حتما بخوننش؛ ولی تو این چند روز به این نتیجه رسیدم که همه باید بخوننش چون این کتاب فقط سرنوشت یک پزشک و نسخه نویسی و اینا رو توضیح نمی ده و شرح داستان افسانه ای زندگی فردیه که از بطن جامعه بلند شده و خواسته نشون بده که کاری رو که بخواد می تونه انجام بده، حتی اگه ندونه پدر و مادر واقعیش کی ان!

با خوندن این کتاب آدم می فهمه که با اینکه (مسلما) زندگی انسان ها از چهار هزار سال پیش تا الان بسیار تغییر کرده، ولی خیلی چیزا (باور کرده و بخوانید: خیلی چیزا) هنوز همونن و یه جورایی انگار ذات آدما تغییر نکرده. حتی می تونم به جرات بگم خیلی از زندگی های الان ما شبیه زندگی مردم اون دوره توی مصر بوده.

یه قسمت خیلی جالب و مشابه که بهش برخوردم این بود که بابلی ها اون موقع، سال نو رو تا سیزده روز جشن می گرفتن و روز سیزدهم هم روز دروغگویی بوده!

این داستان می تونه باعث بشه بخندین، گریه کنین، بترسین و از ته دل تاسف بخورین، پس اگه آدم احساساتی ای هستین لطفا با احتیاط ورق بزنید! و ضمنا، این کتاب اصلا، تکرار می کنیم، اصلا کتاب مختصر و کم حجمی نیست و توی نسخه ای که من خوندم حدود هزار صفحه داره... لطفا واسه ش وقت بذارین، می دونم که وقت دارین! :)

دانلود فایل pdf

دانلود نسخه ی Java برای موبایل

رمز فایل در صورت لزوم: www.mihandownload.com



دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۱
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

شیر سماور ... !

«آمار نشان می دهد که به طور میانگین ۵/۰ تا ۷/۰ درصد از کلمات بیان شده توسط افراد در یک روز را فحش ها تشکیل می دهند. در مقایسه باید گفت که حدود ۱٪ از کلمات روزانه، ضمایر اول شخص اند.»

 

یادم میاد چهارم-پنجم دبستان بودم که یه سری کلمات و اشارات رو یاد گرفتم و به صورت random، و گاهی شاید برای اظهار فضل (!) به کار می بردمشون بدون اینکه کوچکترین ایده ای راجع به معنیشون داشته باشم. اصولا مدرسه و «دوست های ناباب» سنگ بنای یادگیری این جور جریاناته و استفاده شون هم محدود به همونجا و افراد. مگه اینکه یهو یکی جلوی خونواده یه سوتی-ای بده و ...

 خیلی کم پیش میاد دور و برمون کسی رو ببینیم که از الفاظ خاصی استفاده نمی کنه و شاید حتی به این دلیل مسخره ش هم کنیم. الفاظی که هنوزم که هنوزه نمی تونیم خفیف ترینشون رو جلوی پدر و مادر بیان کنیم. باز جای شکرش باقیه که جو عمومی کشور (منظورم کوچه و خیابون نیست مطمئنا!) جوری نیست که بچه ها تو سنین خیلی پایین تر از اینا چنین حرفهایی رو یاد بگیرن.

توی نشریات و تلویزیون و حتی سینمای ایران خیلی کم پیش میاد که کلمه ای عنوان بشه که راحت نتونیم توی جمع بگیم و در این زمینه شاید وضع ما بسیار بهتر از کشورهای دیگه باشه. درسته، توی سریال ها یا برنامه های تلویزیونی خارجی (که ما اصولا انگلیسی زبان هاش رو می بینیم) حق ادای یه سری کلمات وجود نداره ولی خیلی چیزا هم گفته می شه و اونقدرا چیز غیرقابل باوری نیست که یه پسربچه ی هفت ساله وقتی مامانش بهش میگه اتاقشو تمیز کنه، با نشون دادن انگشت وسطش جواب بده!

ولی توی فیلم های سینمایی خارجی که مخصوصا طی دهه ی اخیر همه چیز به اوج خودش رسیده و دیگه رسما «هیچ» فیلمی رو نمی شه بدون از قبل-بینی برای خانواده گذاشت و دید... به جز «آرتیست»! کاملا قبح همه ی فحش ها و دشنام های انگلیسی برای ما هم از بین رفته، چه برسه به خودشون...! قاعدتا ایرانی ای که به ادب و فرهنگش افتخار می کنه (اگه می کنه) باید بیش از این باشه.

«اولین استفاده از لغات بی ادبانه در سینما برمی گردد به فیلم بر باد رفته، بدین مضمون: Frankly, my dear, I don't give a damn  »

ما به دلایلی مختلفی فحش می دهیم، که یکی ش عصبانیته. یکی ش نارضایتیه که ممکنه ریشه در پرتوقعی مون داشته، یکی ش شاید حتی غرب زدگی مون باشه یا علاقه بهش یا هر چیزی که می خواین اسمشو بذارین! البته مردا مشخصا بیشتر از زنا فحش می دن که شاید یه کم واسه حیای کمترشون باشه (جای استاد اخلاق خالی!) و بیشترش هم واسه اینکه اینحوری بیشتر احساس مردونگی می کنن؛ یه چیزی شبیه سیگاره تقریبا! booster اعتماد به نفس!  

اگه به نظرتون فحش دادن توی ایران خیلی بیشتر از جاهای دیگه ست -که البته اشتباه می کنید ولی خب نظرتونه، نظرتونم محترمه، شایدم نیازی به تغییرش نباشه ولی خب بازم اشتباهه!!- باید عرض کنم که «خب مشکلات اقتصادی/سیاسی/اجتماعی/خط فقر/مهریه/داور/کسر دو امتیاز... اینا هم بی تاثیر نیست!» ولی خب قاعدتا دلیل نمی شه که یه بنده خدایی رو با فحش بشوریم یه جا پهن کنیم که خشک شه چون ناراضی ایم!           

«محققان دانشگاه کیل انگلستان می گویند ناسزا گفتن باعث بهبود درد جسمی می شود!» 

این قضیه که کسی به خانواده ی کس دیگه ای توهین کنه تاریخچه ش از چاله میدون (!) و کوچه و زنجیر طلای کلفت و سبیل و موهای ناحیه ی سینه شروع میشه ولی الان می تونیم بگیم شاید اونقدرا هم به سطح سواد و سیمای موجه طرف مربوط نباشه. من دوستایی دارم که بعد از چند سال هنوز هم همدیگه رو «شما» خطاب می کنن با اینکه اصلا «غیر خودمونی» نیستن و دوستایی هم دارم که بعد از سلام، سراغ مادر همدیگه رو می گیرن! محض خنده!

این مطلب هم نتیجه گیری نداره، فقط می خواد بگه چرا باید اوضاع اینطوری بشه که یه عالمه آدم دلخوشی شون فقط قل خوردن یه توپ باشه و وقتی این قل خوردنه اونوری بشه، از هیچ فردی از خانواده ی بانی ضرر دریغ نکنن...  



سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۱
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

Wellcome!

فکر کنم تا حالا انقدر این کلمه رو با چنین املایی دیده باشیم که بدون تعمق زیاد، متوجه غلط بودنش نمی شیم. یه جورایی آدم بعد از یه مدت عادت می کنه به اشتباه و اشتباه دیدن و  اشتباه فکر کردن. مثل دروغ گفتنه که وقتی ببینی همه میگن، دیگه ارج و قربش (یا «اجر و قربش»؟ شما می دونین؟) رو از دست میده.

دو تا قضیه ست: یکی ضعف (چند ثانیه ای طول کشید تا خودمم مطمئن شم اینطوری می نویسنش!) ما در املای -حتی- فارسیه که شاید به این خاطره که خیلی کم می خونیم. کتاب زبان اصلی که اصلا هیچ. خود کتاب هم هیچ! روزنامه ای، مقاله ای، بابا یه برگ کاغذی! و خیلی هم کم می نویسیم، واسه همین اصلا این کمبود رو احساس نمی کنیم و در واقع نمی دونیم که نمی دونیم! چند نفر از شما دفترچه خاطرات functional دارین؟! تا حالا به غلط های غیرعلمی توی جزوه های خودمون دقت کردین؟

یکی دیگه هم ظاهرا نیاز ما به جهانی شدن و international بودن و این حرفهاست که لازم می دونیم هر جایی، انگلیسی هرچیزی رو کنارش بنویسیم. حتی اگه اشتباه باشه. «لااقل بودنش که بهتر از نبودنشه!» آخه برادر من، کی گفته که شما مجبوری هر اطلاعاتی رو به صورت دوزبانه به بیننده/خواننده انتقال بدی؟ از منوی رستوران های بین شهری بگیرین که غذاهای ایرانی رو فینگلیش کنارش می نویسن: Ghorme sabzi (!) تا رستوران راز -که الحمدلله جای پدر و مادر داری هم هست!- که توی شعبه ی ونکش لازانیا رو خیلی سلیس Lazania هجی کرده! تااا... خیلی جاهای مهم تر و تابلوهای شهرداری که چون به این نتیجه می رسن که «Dead-end» خیلی پیچیده ست واسه اینکه معنی «بن بست» بده، می نویسن «DD»! یا احتمالا عکس تابلوی معروف «Emam Friday Office» (!!) رو توی Facebook دیدین، یا بسته های چیپس SANSATION مزمز!

اینطوری میشه که مسئولین همیشه در صحنه، میان و هزینه ی پیامک (!) فارسی رو کمتر از انگلیسی قرار می دن که ما یه وقت 2chare تهاجم فرهنگی نشیم! ما هم البته کارمون درسته، کسی که واقعا English تایپ نمی کنه، sms رو فینگلیش می نویسیم، یه "ا" تهش می ذاریم! من اصلا نمی دونم اینهمه آموزشگاه زبان توی این شهر دارن چیکار می کنن! به طور کاملا random برین 10 نفر رو بیارین و ازشون بخواین با یه فرد خارجی ارتباط برقرار کنن، پانتومیم هم حساب نیست!

اصلا نمی خوام بگم که کشورهای دیگه خیلی کارشون درسته و همه عین بلبل انگلیسی چهچه می زنن، مثلا همین چین اگه تشریف برده باشین، متوجه می شین که حتی دانشجوهاشم نمی تونن تو خیابون کمکتون کنن! فقط می خوام بگم نریم کلاس زبان که مامانمون بتونه پیش خاله و عمه پز بده که «قند عسلم ترم شونصده!»

این غلط های املایی (بیشتر از نوع انگلیسی) توی اسلایدهای همین استادهای دانشگاه خودمون –دانشگاه علوم پزشکی تهران- هم فت و فراوون دیده میشه و آدمو به فکر فرو می بره که «آخه چرا»؟ آخه چرا استاد درس زبان تخصصی در طول ترم، یه کلمه انگلیسی با آدم حرف نمی زنه؟ آخه چرا با لهجه ی Britican (!) صحبت می کنه؟! آخه چرا اینطوری میشه که من دیگه از هرچی انگلیسی و کتاب انگلیسیه زده بشم؟

 

پی نوشت 1: توی عید یه فیلمی از تلویزیون پخش شد که اسمش ترجمه شده بود «آخرین ماموریت» اگه اشتباه نکنم. اسم اصلی فیلم The American بود! گرچه فکر نکنم این ترجمه ی غلط ربطی به سواد مترجم داشته، شما هم به روی خودتون نیارید!

پی نوشت 2: یه دوستی به من گفت چرا تو وبلاگ مثل «بارون بهاری» ام، میام چنتا پست می ذارم و میرم. من از همینجا از خودش و خیلی های دیگه می پرسم: «چرا شما مثل برف تابستونی این؟!» نه، اشتباه ننوشتم. یاد بگیریم توقع بیجا از کسی نداشته باشیم.



یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۱
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

The Goldfish

یادش بخیر، تو خونه ی قبلی مون یه حوض کوچولو داشتیم، تابستونا که پسر خاله ها میومدن می رفتیم توش یه دلی از عزا در میاوردیم! عید که تموم می شد، ماهی قرمزای باقی مونده مونم می ریختیم اون تو که هم یه کم جاشون بیشتر شه، هم که از فضای آزاد لذت ببرن!

خلاصه ما اسفند 79 از اونجا پاشدیم و اومدیم اینجایی که هستیم. احتمال می دم توی اسباب کشی، اون تنگ ماهی ای که داشتیم یه جورایی نفله شد و ما خبردار نشدیم (یا یکی شد و به روی خودش نیاورد!) به هر حال عید که شد دیگه بابام نرفت یه تنگ دیگه بخره، یه چیزی شبیه تنگ توی وسایلی که می ذاشتیم تو تراس پیدا کرد و از اون موقع تا حالا ما ماهی های عیدمون رو توی اونا می ریزیم.

روزگار گذشت تا اینکه شد پارسال. بابا واسه عید 5 تا ماهی خرید، یه تعدادی قرمز، چنتا ام از این مشکیا. طبق معمول (به دلیل رسیدگی خیلی اساسی خانواده به امور ماهی ها!) تا این سیزده روز تموم بشه، این ماهیا هم یکی یکی دار فانی رو وداع گفتن ولی یکی شون زنده موند.

یه دونه از اون سیاه های چشم بابا قوری که آدم خیلی هم رغبت نمی کنه بخواد نازش کنه! این یه دونه ماهی همون کنج خونه، توی تنگ مونده بود و من هر یکی-دو ماه یه باری که میومدم خونه می دیدمش. شده بود یکی از سرگرمی های پدر گرامی که هر روز صبح بعد از صرف صبحانه بره بالای سرش و باهاش مدل بچه قنداقه ها حرف بزنه و واسه ش خورده نون بریزه تا تناول کنه! این ماهی ما هم که تنها بود، کافی بود بیای بالای سرش وایسی و ببینی که چه جوری از هیجان اینور اونور میره و حباب می ده بیرون از دهنش.

تو ویکیپیدیا نوشته عمر ماهی قرمزا توی تنگ و آکواریوم و امثالهم به 10 سال هم می رسه! ماهی ما الان یه سال و خورده ای شه و سر و مر و گنده ام هست! بابام امسال 4 تا ماهی قرمز دیگه خرید و بعد از یه مدتی که به این نتیجه رسید که "دیگه وقتشه" این پنج تا ماهی رو با هم توی یه تنگ ریخت و الان همگی خوش و خرم با هم زندگی می کنن. فقط... امروز متوجه شدم اون ماهیه دیگه وقتی بیای بالای سرش هیچ ری اکشن خاصی نشون نمی ده. نمی خوام بگم حالا که دوست پیدا کرده دیگه ما رو تحویل نمی گیره، شاید دل بابام بشکنه...



سه شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۱
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

دلیل

روز عید و سال نو هیچ روز خاصی نیست. خورشید جور خاصی نمی تابه، یهو از ساعت 12 شب به بعد همه جا خوشگل تر نمیشه، سرنوشت آدما هم عوض نمیشه. یه چیزیه مثل روز تولد، که اونم به خودی خود روز خاصی نیست. چون مال هر کس یه روز ساله. مگه اینکه بخوایم یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم.

مثلا اینجوری که هر روز، یه فرصته، یه دلیله. مثل اونایی که میگن «الان ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه ست، از ساعت شیش درس خوندنو شروع می کنم!» و عموما اگه شیش و یه دقیقه بشه صبر می کنن تا ساعت هفت!

بعضی ها به این دلیلا نیاز ندارن تا کاری کنن ولی بعضیا چرا. یه دلیل واسه شروع کردن یه کار خوب... درس خوندن، پس انداز کردن، شستن ظرفا، سایلنت کردن گوشی سر کلاس! ... یا تموم کردن یه کار بد... سیگار کشیدن، دروغ گفتن، دوباره دروغ گفتن...

سال نو مبارک :)



شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

من، یک ایرانی هستم!

فرض 1: عموما عقیده دارم اگه آدم کتاب بخونه، نثرش دچار تغییر میشه؛ یعنی شبیه نویسنده ی کتابی که خونده میشه. به عنوان تست این عقیده، خودم رو اینطوری توجیه می کنم که اگه این همه فیلم ندیده بودم حتما کلی سکانس جدید واسه ی عرضه به جهانیان به ذهنم می رسید... یا لااقل خودم فکر می کردم جدیده، چون فیلم مربوطه رو ندیده بودم! به اون دلیل -و البته به دلیل تنبلی مفرطم- کم کتاب می خونم.

فرض 2: یه وقتایی هست آدم می نویسه که خودشو خالی کنه، پس وقتی دق دلی ای چیزی نداره، نمی-(تونه ب)-نویسه! یه وقتایی هست که آدم احساس وظیفه می کنه که بنویسه، مسلما وقتی دیگه این احساس نباشه، آدم که مریض نیست بنویسه!! یه وقتایی هست آدم می نویسه که اعتقادات/دانش/تجربیاتش رو انتقال بده، پس اگه عقیده یا تجربه ی جدیدی نداشته باشه... !

فرض 3: مدتی هست به این نتیجه رسیدم که ترجمه و خوندن کتاب ترجمه شده از مزخرف ترین کارهای دنیاست، چون همه چی با ترجمه عوض میشه، زیبایی سخن و حتی شاید مقصود نویسنده. پس امر فوق الذکر خبط است مگر اینکه فقط آگاه شدن از داستان مدنظر باشد. مع هذا مثلا مطالعه ی هری پاتر با ترجمه ی ویدا اسلامیه موردی ندارد!

فرض 4: همونطور که فیلم ایرانی قابل تامل -و حتی تحمل- بسیار کم ساخته میشه، کتاب ایرانی (فارسی) قابل همونا هم کم نوشته میشه. البته اینو کسی میگه که (فقط) کتاب خیلی کم می خونه.

فرض 5: قبلا خیلی معتقد به این بودم که مهمترین چیز واسه ملت ما خنده ست. الان به این نتیجه رسیدم که نخیر، فکر کردنه. بعضی وقتا به این نتیجه می رسم که بیش از 99% زندگیم به فکر نکردن صرف شده!

حکم: اومدم خونه، قاطی فایلای دانلودی مامانم یه pdf پیدا کردم، شروع کردم به خوندنش. هنوز تموم نشده ولی چندتا فرضو قشنگ خورد و خاکشیر کرده. جامعه شناسی خودمانی، اثر حسن نراقی که اولین بار بهار 80 چاپ شده و نمی دونم هموزم چاپ میشه یا نه. دانلود کردن و خوندنشو به تک تک تون که ایرانی هستید توصیه و حتی اجبار می کنم. حتی اگه تا حالا هیچ کتابی نخوندید، حتی اگه نگاه کردن به مانیتور چشماتونو درد میاره، عینکی بشید ولی این کتابو بخونید! اگه از من خوشتون نمیاد، اگه حالشو ندارین، خونه تکونی دارین، زن و بچه دارین، هرچی، هرچی، یه بارم که شده بهونه نیارین...

دانلود

 



یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

لطفا مرا نخوانید!

بذا فک کنم... ممم... آها! رستوران طالقانی بود. آره خودشه، طالقانی! ساعت دقیقا طرفای ناهار بود که «کافه پیانو» توی رستوران طالقانی که توی جاده ی قدیم رشت-تهران (یا برعکس) - که دیگه رسما عبور و مرور توش به حد صفر رسیده – بعد از یه مسیر فرعی که از جاده جدید نشئت می گیره، هست، تموم شد و من برخلاف چیزی که باید - یا «انتظار» بعضی ها «می رفت» - ازش خوشم نیومد.

رستوران طالقانی از این رستورانای وسط جاده ایه که یه یارویی بیرون در دستشویی ش وایمیسته و بعد رفع حاجت، بهت اشاره می کنه که پول خورد اخ کنی و انقد همه چیش داغونه که مطمئنا نقطه ی عطف زندگی هیچ مادر مرده ای هم نیست، پس دیگه راجع بهش چیزی نمی گم!

داشتم کافه پیانو رو می گفتم... دلیل اینکه می گم ازش خوشم نیومد، این نیست که نویسنده ش طرفدار احمدی نژاده! چون این چندان ربطی به استعداد نویسندگی فرد نداره، منم که قرار نیست با طرف دوست شم! پس هیچی!

حتی دلیلش این هم نیست که نویسنده از یه جایی به بعد توی داستان، احساس کرده که باید با به کار بردن اصطلاحی، هی به خواننده تاکید کنه که دارای عضو خاصی از بدن جنس مذکره! انگار اگه نمی گفت، شاید کسی فکر می کرد که مثلا اسمش «فرهاد» نیست و لابد «فرهاده» ست!

دلیلش باید این باشه که کتاب، اون چیزی که خواننده (خودمو عرض می کنم) دنبالشه رو بهش نمی ده و شاید توی هر صفحه ش باید دنبال این بگردی که «خب، این داستان راجع به چیه؟» و منتظر جوابی جز «مشاهدات تخیل گونه ی یک کافه دار از سکانس هایی از زندگی هر مشتری» باشی.

همه ی اینا توی اتوبوس از ذهنم می گذشت، بعد از اینکه از رستوران... همون رستورانه که گفتم، گذشتیم! مدت زیادی از زندگی من توی ماشین و مترو و این جور وسایل حمل و نقل عمومی گذشته و می گذره. و اصلا واسه همینه که یکی-دو هفته پیش به نظرم رسید یه فیلم راجع به پنج نفر که توی تاکسی نشستن (راننده رو هم حساب کردم) و دارن از تهران میرن به کرج، بسازم. و خب بعدش به این نتیجه رسیدم که فیلمبرداریش کار امثال ما ها نیست و گفتم لااقل فیلمنامه شو بنویسم. بگذریم که ننوشتم!

در این لحظه فکر می کنم یکی دیگه از دلایلی که به نظر من «کافه پیانو فقط یه کتاب معمولیه با چندتا جمله ی خوب که آخراشن»، غرورمه و این که نمی تونم قبول کنم بعضیا بعضی کارا رو بهتر از من انجام میدن. واسه همین ام اون روز که با دوستم رفتیم یه کنسرتی که طرف انگلیسی می خوند، فقط بعد از یکی دوتا از اجراهاش دست زدم؛ اونم شل و ول!

اونور شیشه ی اتوبوس، اون توربین های بادی منجیل که شبیه پنکه های غول آسا ان، توجه آدمو جلب می کنن. آب زیادی پشت سد جمع شده و تا اون ته افق میره و بالاش، پرنده ها، مث اون نقاشیا که بچگیا می کشیدیم، شبیه عددای 7 و 8 پرواز می کنن و ... همین.

 

پایان



دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

دعوت به همیاری

بدینوسیله از همه ی دوستان، چه هشتاد و هشتی و چه غیر آن، در خواست می شود نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را، با رعایت ادب، به بخش «نظرات» همین پست بیاندازند.

و نیز از کلیه ی دوستان هشتاد و هشتی پشت علوم پایه، بعد علوم پایه، مجرد، متاهل، ستاره دار، بی ستاره و غیره درخواست می شود مطالب نوشته شده توسط خودشان را جهت پست در وبلاگ، هر وقت دلشان خواست، به E-mail اینجانب، یعنی vincent_bsb101@yahoo.com و در صورت علاقه، با پیوست username & password، برای تبدیل شدن به یک نویسنده ی دائم، به آدرس فوق الذکر ارسال نمایند.

:تشکرات لازمه   



یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

امنیت!!

از بچگی واسه مون داستان می خوندن. بزرگتر که شدیم، خودمون داستانا رو خوندیم. همین الانشم بیشتر ترجیح می دیم استاد واسه مون داستان بگه تا ... ! کلا از اون ازل ابدیت، ملت یا در حال داستان تعریف کردن بودن، یا داستان شنیدن، یه عده ام خب مسلما در حال زندگی کردن اون داستانا! حالا منم می خوام یه داستان بگم.

 یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون یه پسری بود رو کره ی زمین که وقتی دوم راهنمایی بود، با دیدن فیلم ماتریکس، به قول عده ای «فیلم خور» شد. پسر(ک) قصه ی ما از اون موقع هرچی می تونست فیلم دید. همه ش با دوستاش کنار خیابون دنبال فیلمای تازه اکران شده می گشت که با زیرنویس فارسی داغون و سیاهی مفرط برخی قسمت های بدن همراه بودن!

 روزگار گذشت و آقا پسر داستان ما اومد دانشگاه. با یه چند تا بهونه ی کوچیک یه سری «فیلمک» ساخت و از خودش راضی بود. خلاصه یه موقعیتی پیش اومد واسه ش که یه داستان، هرچند با محدودیت هایی، بنویسه و خودش کارگردانی کنه و ازش فیلم درآره. خلاصه حدود یه ماه... نه، پنج هفته، آقا پسر قصه ی ما، سه تا در میون سر کلاسا ظاهر شد و بینشون سر لوکیشن!

 همه چیز آروم بود و پسرک هم خوشحال. فیلم رو یه روز قبل از موعدش تحویل داد و رفت خونه که صدای فیلم رو تدوین کنه و تیتراژش رو درست کنه. حدود 21 ساعت پیش از ساعت پخش فیلم، یه دکتری بهش زنگ می زنه و میگه: «حراست با پخش فیلم مخالفت کرد»!

-          «خب... با کجاش؟»

-          «همه ش! میگن جو امنیتی داره!»

 ...

توضیحات: فیلمی که به صورت طنز گونه زندگی دو کارآگاه را روایت کند، "جو امنیتی" دارد! به قول یکی از دوستان، «اگر داستان دو نفر نانوا بود، موردی نداشت»! و ... همین!

 

 

 راستی، اگر پایه باشید، «روزشمار عالی من» را هم ادامه می دهم، اما اعتباری به Happy End بودنش نیست.



یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

معذرت خواهی نامه، اعتراف نامه، «دوباره می سازمت وطن» نامه!

اینجانب، امین محمدی نژاد رشتی، فرزند حمیدرضا، ضمن عذر خواهی و اعتراف به این که شاید بیش از یک ماه باشد حتی صفحه ی وبلاگ را باز نکرده ام، قول می دهم به این وضع پایان داده و به زودی در این مکان، دوباره شاهد مطالبی بهتر از پیش باشید.

پ.ن. قول مردونه می دم اینترنت خونه م رو هم زود وصل کنم!

پ.پ.ن. (با «پـ نه پـ» اشتباه نشود!) هم اکنون نیازمند اعتماد شما هستیم!

برمی گردم! :سنجد 



دوشنبه ۲ آبان ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

قال نجمه قنبری:

فردا کلاس فارماکو تشکیل نمی شه، به جاش جبرانی داروییه!



شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

کنکور TUP

1- «روز داروساز» چه روزیست؟

الف- پنجم شهریور

ب- روزی که چند روز بعد از روز پزشک تعبیه شده تا داروسازها دلشان (!) نسوزد

ج- روزی که به مناسبتش باید با مراجعه به دفتر خانم یزدی به قحطی زدگان سومالی کمک کنیم

د- روزی که در آن طرح «هر ایرانی، یک ریتالین» در سراسر کشور اجرا می شود

 

2- داروخانه کجاست؟

الف- جایی که پوسترهای قشنگ از افراد خوشگل دارد

ب- جایی که بوهای خوبی می دهد

ج- جایی که می توان بسته های «ایزی لایف: احساس مشترک» را از آن تهیه کرد

د- جایی که آدم های خوش برخورد با روپوش های سفید، ما را راهنمایی می کنند

 

3- حق فنی چیست؟

الف- مالیاتی حلال بر ارزش افزوده

ب- حق الزحمه ای که یک داروساز، در ازای ارائه دادن مشاوره ی فنی دریافت می کند

ج- چیزی که اصلا «حق» نیست و به همین دلیل باید سال به سال، به صفر مطلق میل کند

د- مثال بارز اکل مال بالباطله و ربا ست

 

4- ژلوفن کیست؟!

الف- دانشمندی آرام که نامش را بر قرصی نهاده اند

ب- قرصی با طراحی چشم نواز

ج- دارویی OTC که می توان در صورت نیاز آن را مشت مشت مصرف کرد

د- موجود در هر کیف و یخچال؛ دوای هرچه درد

 

5- مفهوم تصویر زیر چیست؟

الف- امید من به شما دبستانی هاست!

ب- موضوع انشا هفته: علم بهتر است یا داروسازی؟!

ج- در راستای خالی نبودن عریضه در این پست قرار داده شده

د- روز داروساز مبارک!

  هلنا محمدی نژاد رشتی، 7 ساله، از رشت!



دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

چگونه یک ابله باشیم


۱- صبح که از خواب پا شدید، مث گل ها وا شوید!


۲- دوش بگیرید اما همان لباس های دیروزتان را بپوشید.


۳- کتاب هایتان را در کیف گذاشته، شش عدد سکه ی پنجاه تومانی بردارید و منزل را ترک کنید.


۴- در همین حین که سکه ها را به راننده ی تاکسی می دهید، شک کنید که چرا پرنده هم در خیابان پر نمی زند.


۵- متوجه شوید که دانشگاه تعطیل است! احتمالا امروز تعطیل رسمی ست!


۶- ۴/۸ درب های ورودی را چک کنید تا درباره ی مورد فوق به یقین برسید.


۷- به خانه بازگردید و در مسیر یادتان بیاید که این "شب قدر" که همه می گفتند، دقیقا مفهومش چه بوده!


۸*- همه ی این جریان را در راه برگشت، با گوشی تان تایپ کنید و یکهو همه اش بپرد و مجبور شوید دوباره بنویسیدش!





چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

اینجا، تهران، صدای ما را از جهان سوم می شنوید...

پیش نوشت 1: امروز، چهارشنبه، 26 مرداد 1390 است و حدود سی و سه سال از انقلاب اسلامی ایران می گذرد.

پیش نوشت 2: ما، هنوز هم جهان سومی هستیم.

 

امروز سوار تاکسی بودم و به سخنان مجری رادیو گوش جان فرا داده بودم که شنیدم:

«... بله، از همون دوران بود که غرب با اجرای سیاست «دو فرزند» خودش، طرز تفکر کشور ما رو تحت تاثیر قرار داد. ولی حالا بیاین نظر مردم رو بشنویم. به نظر شما خانواده ی کم جمعیت بهتره یا پرجمعیت؟ و به نظر شما چند تا بچه کافیه؟

- [آقایی میانسال] به نظر من خانواده ی پرجمعیت خیلی بهتره و خیلی خوش می گذره. ما شیش تا خواهر و برادر بودیم و با اینکه از لحاظ مالی خیلی هم مرفه نبودیم، خیلی بهمون خوش می گذشت!

مهدی از رشت گفتن که: یازده تا! مث یه تیم فوتبال!!

- [خانمی میانسال] به نظرم اصلا نباید خانواده ها کوچیک باشن، چون تو خونواده های پرجمعیت، وقتی بچه ها بزرگ میشن، لااقل یکی شون به پدر و مادرش رسیدگی می کنه، ولی تو خونواده های کم جمعیت اینطوری نیست!

فلانی هم از اصفهان گفتن: با پول، ده تا کمه، بی پول، یه دونه ام زیاده... »

 

پس دوستان عزیز، توجه کنید که رادیوی ملی، با استناد به اقشار مختلف جامعه، در تلاشه بهتون ثابت کنه که تنها فرق شما با دیگر پستانداران، اینه که اونا با پول سر و کار ندارن. البته اگه «خوش گذشتن» واسه تون خیلی مهم باشه، مسئله ی مالی هم خیلی مهم نیست!

 

پی نوشت: تا حالا خیلی جاها با واژه ی «غرب» برخورد داشتیم؛ مخصوصا تو تلویزیون و درسای عمومی مون! شاید واسه ی بعضیا سوال پیش بیاد که چرا خیلی راحت نمی گیم «آمریکا»!

تو روانشناسی یه اصطلاحی هست به اسم Distancing Language. مردم وقتی از Distancing Language استفاده می کنن که می خوان خودشون رو از حقیقتی جدا یا دور نشون بدن (که در واقع یه جور خودفریبی یا حتی دروغگویی به شمار میره) یا حتی می خوان اون حقیقت رو انکار کنن و یه جورایی به عنوان یه چیز ممنوعه تعریفش کنن.

مثال: وقتی از بیل کلینتون راجع به رابطه اش با مونیکا لووینسکی سوال میشه، در جواب میگه: «من هیچ گونه رابطه ی جنسی ای با اون خانوم نداشتم!» و اسم مونیکا رو به زبون نمیاره که حتی ممکنه شنونده رو جوری القا کنه که فکر کنه «شاید اسم طرف رو هم بلد نیست، چه برسه...!»

حالا وقتی به ما می گن «غرب» این کارو کرده، یعنی «اسمشو نبر»! یعنی حتی راجع بهش فکر هم نکن!... بله! صدا و سیما اصلا برنامه هاش بی فکر ساخته نمی شن!

 



شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

کنکوری های سحری خور، به گوش!

خب اصن این هفته دو موضوعه ست! میریم که «ماه مبارک رمضان» رو با «اومدن نتایج کنکور» ادغام کنیم!   داشتم فکر می کردم که من پارسال همین موقع ها یه چیزی نوشته بودما... بعد یادم اومد که آهــا! پست 204 وبلاگ! «من، (به مناسبت ماه رمضان) یک مسلمان هستم!»

رفتم خوندمش و به این نتیجه رسیدم که اعتقاداتم هنوز زیاد تکون نخورده. هنوز درک نمی کنم چرا وقتی این همه کار خوب (صواب) واسه انجام دادن هست، چرا کسی باید خودش رو مجبور به روزه گرفتن کنه، وقتی از همه ی فعالیتهای روزانه اش جا می مونه و عملا نمی تونه از خونه بره بیرون!  


بیشتر که فکر کردم، یادم اومد که چقدر دوران کنکور خوب و بد بود! چقدر -حتی وقتی رتبه ام اومد- شک داشتم که دانشگاه تهران قبول شم و اون شب که دیدم جواب انتخاب رشته اومده و نوشته «دکتری داروسازی دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی تهران» چقدر شک کردم که این همون «دانشگاه تهران»ه!!

یادم اومد که فکر می کردیم خیلی دوران سختی بوده ولی الان بهش می خندیم و شاید بعضی وقتا دلم می خواد به اون موقع ها برگردم که واقعا از درس خوندنم لذت می بردم...


به سلامتی روزهای خوش... ببخشید، حواسم نبود... شما روزه این!  



شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

«ورود خندان ها ممنوع»

در زندگی روزمره، خیلی چیزها مهم اند و خیلی چیز ها نه!

مثلا خندیدن مهم است. مهم است که آدم شاد باشد و از زندگی اش، حتی اگر لحظات تلخش کم مباشند، لذت ببرد.

مثلا بالا بردن/رفتن سطح فرهنگ مهم است. مهم است که آدم در فعالیت های فرهنگی شرکت کند و دید خود را درباره ی انسان ها و محیط و اتفاقات پیرامونش وسیع تر کند.

اما مثلا این که چه کسی در درس آلی افتاده و چه کسی نه، مهم نیست! لااقل امروز نه! و یا این که وبلاگ (از دور البته!) شبیه به وبلاگ شخصی من به نظر می رسد!... نه!

مهم این است که موضوع این هفته «سینما» ست و موضوع این است که من می خواهم بنویسم. موضوع این است که من امروز به دیدن فیلمی رفتم...




چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

روزشمار «عالی» من! – قسمت سوم

دوشنبه، 4 مرداد

امروز صبح، همگی جلوی دانشکده نشسته بودیم و به بدبختی خودمون می خندیدیم که جناب مدیر آموزش وارد شدند و ما رو که دیدند، زرت گفتند «شما چقد خوشحالین!»




سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

روزشمار «عالی» من! – قسمت دوم

شنبه، 2 مرداد

ساعت 8:30 دانشگاه بودم. بهزاد در جواب این که «به بچه ها بگو فردا هرکی آلی 2 افتاده، ساعت 8، دانشگاه باشه»، گفته بود «اگه قرار بود بچه ها ساعت 8 بیان، میومدن سر کلاس که نیفتن»! دیدم حرف حساب، جواب نداره خب!



دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

روزشمار «عالی» من! – قسمت اول

پنج شنبه، 31 تیر

امروز، همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش می رفت که طرفای غروب، پیامکی مختصر و مفید به دستم رسید: «نمره های الی اومد». دقیقا همینطوری، «آلی»ش هم سرکش نداشت!



شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

به من توهین شده، پس هستم!

خیلی پیش اومده، تو چند وقت اخیر مخصوصا، که یکی یه چیزی بگه و بعدش به خیلیا بر بخوره! حالا چه تو دانشگاه، چه تو محیط خارج از دانشگاه...

کلا حرف زدن خیلی کار آسونی نیست! البته اگه بخوای کسی ازت ناراحت نشه! باید از همه ی جوانب و با همه ی نقطه نظر ها یه جمله ای که توی گوشیت تایپ کردی رو بخونی تا مطمئن شی طرف منظورتو اشتباه برداشت نمی کنه!

حالا...این «توهین» که می گن چی هست؟...اگه مردم یه کشور، پرچم یه کشور رو آتیش بزنن توهینه؟ عکس یه نفر رو چطور؟ فرقی می کنه که اون فرد چی کاره ست؟

اگه یکی یه صفحه توی فیس بوک درست کنه به اسم «کمپین یادآوری امام نقی به مسلمین» و توش روایات طنز بنویسه چطور؟ یا اینکه کسی نظر خودشو بدون توجه به اکثریت جامعه، صداقانه بگه؟

میگم اینم توهینه که توی خیابون به طرز لباس پوشیدن و مدل موت گیر بدن؟

 

لازم نیست جواب همه ی این سوالا رو بگیم. فقط کافیه جواب یکی شونو کامل بگیم.



پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

رفرانس!


با تشکر از عارفه کاشیها



یکشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

گور بابای علوم پایه، سلامتی هشتاد و هشتیا!

نظر به این است که زین پس، در هر هفته، مطالبی مربوط و پیوسته از لحاظ محتوی، در وبلاگ گذاشته شود. سعی می شود موضوعات، جالب و قابل بحث باشند. از نظر شما دوست عزیز هم استقبال می شود.

با توجه به پایان یافتن ترم چهارم و سرنوشت محتوم (!)، اولین موضوع، برای این هفته، «علوم پایه و چهار/پنج ترمگی» می باشد!

 

 

 به نظر اینجانب، یکی از مهمترین دلایل ایجاد بی هدفی و عدم علاقه به مطالعه ی دروس در دانشگاه -که تا به حال شاهدش بوده ایم- این بوده که، ظاهرا «مجبور بوده ایم» 20 تا-20 تا، و شاید حتی بیشتر، واحد برداریم تا اصطلاحا «به علوم پایه برسیم» و یک چیزی شبیه «پشت کنکوری» نشویم؛ چون سوز دارد ظاهرا!

این موضوع را می توان خیلی راحت به گردن مسئولین و برنامه ریزان دانشکده انداخت که دروس سنگینی را همزمان ارائه داده اند. *میان نوشت: شنیده ام که امکان «شکسته شدن دروس» وجود دارد. یعنی از این به بعد، مثلا به جای 2 شیمی آلی، 3 تا داشته باشیم، با همین حجم مباحث، تا هر واحد سبک تر شود!*

خب، بالاخره ما هم قرار است چیزی یاد بگیریم و در ضمن از زندگی هم لذتکی (!) ببریم. شاید به طور عادی هم، زندگی در یک شهر غریب و ناقریب، برای یک دانشجو مشغله ی ذهنی به همراه بیاورد که نتواند «درس هر روز را همان روز بخواند». اما از حق که نگذریم، ما هم می توانستیم بیشتر تلاش کنیم و نکردیم.

اینجانب، به دلیل فشار وارده از مشروطی این ترم (به احتمال 99%)، در ترم آینده -در صورت پاس شدن تمامی دروس این ترم- اگر بخواهم هم نمی توانم واحدهای زیادی بردارم و کمی شاید خوشحالم از این بابت! چون شاید اگر دست خودم بود، عمرا کمتر از 20 واحد برنمی داشتم، بر حسب عادت «من نباید کم بیارم»!

«علوم پایه» احتمالا کنکورکی ست که بعدها به اندازه ی کافی فحش نثارش می کنیم! شاید هم انقدر سرمان شلوغ شود که وقت همین کار را هم نداشته باشیم!



دوشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

آموزش قدم به قدم "چگونه یک سریال بسازیم که خانواده های ایرانی را جذب کند"

بازیگران: یک دختر که جز قیافه ی خوب چیزی ندارد، یک پسر خوش هیکل که ترجیحا دکتر باشد (*آپشن اضافی* با پولدار بودن یکی از این دو، داستان حتی جذاب تر هم می شود!)، تعدادی دختر و پسر اصطلاحا «در و داف»، برای اغوا کردن دختر و پسر مذکور، پدر و مادر مخالف با به هم رسیدن این دو جوان عاشق به مقدار لازم!

 

خلاصه ی فیلمنامه: دختر مذکور تا آخر فیلم نمی داند پدرش کیست (*آپشن اضافی* حتی پسر مذکور هم می تواند پدرش باشد!) و مادرش نیز مطمئن نیست! بین دو-سه نفر شک دارد! پسر مذکور هم خیلی دختر مذکور را دوست دارد منتهی قرار است با کس دیگری ازدواج کند و خب شب جمعه ها هم که معمولا با نفر چهارمی ست! برای داغ تر شدن هرچه بیشتر فیلم، یک مربع عشقی ایجاد می کنیم بین پسر، دختر، مادر دختر و پدر پسر؛ کشیدن قطرهای مربع فراموش نشود!

 

تدوین: به طور بی ربطی، هر زمان که خواستید صحنه را آهسته می کنید (*آپشن اضافی* موسیقی سوپر رمانتیک در این لحظات پخش می شود!)، به این ترتیب، هر قسمت به اندازه ی کافی طول می کشد! هم چنین در نصف زمان فیلم، شخصیت ها مشغول فکر کردن به مکالمه های گذشته هستند (دوربین کلوز آپ/ صدا در پس زمینه)، بنابراین کار فیلمنامه نویس چندان زیاد نخواهد بود!

 

کارگردانی: این قسمت را با مثال هایی کاربردی شرح می دهیم!

مثال ۱: ماریچی و خوآن میگل در اتاقی که در آن گهواره ی بچه قرار دارد، نشسته اند. خوآن میگل دستش را روی دست ماریچی می گذارد. [حرکت آهسته/ موسیقی پرتنش/ دوربین روی چشم ها زوم می کند] ماریچی دستش را پس می کشد. [حرکت آهسته تر/ موسیقی دیوانه وار/ دوربین زوم دیجیتالش را با نشان دادن رگ های عنبیه به رخ می کشد] خوآن میگل لبش را می گزد. [دوربین به شدت نگاه های این دو را دنبال می کند/ به دنبال مفهوم خاصی ست که معلوم نیست چه!]

مثال ۲: ماریچی و خوآن میگل در راهرو ایستاده اند. خوآن میگل دستش را روی کمر او می گذارد:

-          ماریچی!

-          خوآن میگل!

-          من نمی تونم!

-          نه، خوآن میگل، تو باید با اون ازدواج کنی!

-          پس تکلیف تو و بچه مون چی میشه؟!

-          ما خوبیم!

-          خب باشه!... ولی نه! من هیچ وقت نمی تونم تو و بچه-مو رها کنم!

-          چرا خوآن میگل؟!

-          چون... من... دوستت دارم!

[اشک در چشمهای هر دو حلقه می زند/ موسیقی آغاز می شود و مشخصا حرکت آهسته/ حدود پنج دقیقه دوربین از چهره ی یکی به دیگری می پرد/ زوم]

 

در نهایت سریال خود را به یکی از کانال های Farsi1 یا PMC FAMILY می فروشید و حداقل شونصد قسمت آن را کش می دهید که اگر هر شب هم پخش شود، تا یک سال سر همه را... گرم کند!



جمعه ۱۰ تیر ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

داستان کوتاه برای بچه های سیبیل دار

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. روزی، روزگاری، در شهر کوچکی، در نزدیکی دریا، پسرکی زندگی می کرد. خوشحال و شاد و خندان بود، قدر دنیا رو هم مقادیری می دانست! موهاش بعضی وقت ها بلند می شدن، اما نه روش سیاه بود و نه ناخن هاش دراز! نرم و نازک، چست و چابک، با دو پای... کودکانه... آره خلاصه!

عرض کنم که، بله! پسرک قصه ی ما، کلا بچه ی مثبتی بود! هیچ وقت انگشتش رو توی سوراخ سدی فرو نکرد، چه برسه به دماغش! جدول ضرب رو زودی حفظ کرد و باباش هم مرام گذاشت و واسه ش دوچرخه خرید! ولی کلا یه ماه سوار شد، دیگه دلشو زد! سر کوچه با بچه ها فوتبال بازی می کرد ولی تا مامانش صداش می کرد... بیست دقیقه بعدش، بلافاصله، می رفت خونه!

از این نون باگت گردا رو، سر کوچه شون، دونه ای 20 تومن می خرید! قسم می خوره! البته اون خونه اولیه نه ها! اون موقع کوچیک تر بود. اونجا فواره داشت، تابستونا با پسر خاله هاش می پریدن تو حوض! بعضی وقتا هم داس رو یواشکی بر می داشت می رفت می کوبید به تنه ی درخت های انجیر، یه شیره ی سفیدی ازشون می زد بیرون، ذوق می کرد! البته به کسی نمی گفت! یه بار گفت، دعواش کردن!

تابستونا که درس و مشق تعطیل بود، جوجه می خریدن، تو اون خونه قبلیا، تو حیاط، تو جدیده هم تو تراس، بزرگشون می کرد با خواهر کوچیکاش. باباش هیچ وقت نمی ذاشت از اون جوجه های رنگی بگیره ولی؛ اونا که صورتی و قرمز و اینا بودن! می گفت زود می میرن. خب همینطوری شم که زیاد عمری نداشتن زبون بسته ها! فوق فوقشم وقتی اونقدر بزرگ می شدن که از تراس طبقه سوم می پریدن تو کوچه، می فرستادنش خونه ی مادربزرگه! بعد یکی دو هفته هم عموما یه خوراک مرغی مشکوک داشتن!

یه بار تابستون رفت کچل کرد سرشو! مامان بزرگش گفت «بذا کله ت هوا بخوره یه کم»؛ البته با گویش محلی! بهش گفتن ای-کیو سان! صبح های جمعه با باباش و دوستای باباش می رفت فوتبال. اونا گنده بودن خیلی، خشن بازی می کردن. پسرک دور زمین واسه خودش بازی می کرد، فکر می کرد خیلی خفنه! یه بار رفت یه کاغذ چسبوند رو در اتاقش که «نام: امین / لقب: فرهاد مجیدی »! کلی هم به مامان و باباش گیر داد که «چرا اسم منو فرهاد نذاشتین؟ من می خوام اسممو عوض کنم»!

تابستون کلا یه جور رهایی از همه چیز بود. هر دفعه یه چیزی رو امتحان می کرد: نقاشی، ژیمناستیک، کامپیوتر، کاراته، گیتار، ... همه رو هم نصفه و نیمه ول کرد! فامیلا دوسش داشتن. از بچگی همه دکتر صداش می کردن! با اینکه یادش نیست تو دندون فشون اش از سر سفره چی برداشته، ولی یادشه که می خواسته خلبان، معلم، بازیگر، خواننده و اسپایدرمن بشه!

کلا همیشه تهران واسه ش جذابیت خاصی داشت! احساس می کرد آدمای مهم، همه شون تو تهران ان. جای شما خالی، از تابستون دو سال پیش، آدم مهمی شده!



شنبه ۴ تیر ۱۳۹۰
م : ن : امین محمدی نژاد رشتی

ایمونو و سر فصل ها

ازدیاد حساسیت 1

ازدیاد حساسیت 2-3-4

ایمونولوژی سرطان

تولرانس و خود ایمنی

بیماری های عفونی

ایمنی مخاطی

ایمونوفارماکولوژی 1

ایمونولوژی پیوند

واکسن ها

تنظیم پاسخ ایمنی

ایمونوفارماکولوژی 2

تولید فرآورده ها