جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹
م : صندلی داغ ن : امین محمدی نژاد رشتی

صندلی داغ: «سارا کلا آدمی بود که خیلی فوق العاده بود... قابل تکیه بود.»

سلام

سلام

خوبی؟!

قربون شما!

اسمت چیه؟!

آرزو قاسمی

کی و کجا به دنیا اومدی؟

تهران، 1369، دی، دوم!

 از بچگی ت چه چیزای قشنگی یادت میاد؟

خیلی چیزا.

مثلا؟

کارتونایی که می دیدیم، بازیامون، [مکث] مهد کودکم!

مدرسه رو دوس داشتی؟

آره خیلی.

دانشگاه بهتره یا مدرسه؟

دبیرستان. مخصوصا پیش دانشگاهی.

چطور؟

همه چیزاش خیلی بهتر بود. هم جو-ش بهتر بود، هم شادیاش قشنگ تر بود. خوشی هاش ساده تر بود، خنده هاش عمیق تر بود، صمیمیت هاش بیشتر بود.

تو دانشگاه آزادتر نیستی؟

آزادی خوب معنی پیدا می کنه. نه، اونجا هم همین وضعیت رو داشتم. فرقی نمی کنه.

ترم یک دختر میره شماره شو رو تخته می نویسه که بچه ها واسه جزوه نویسی باهاش هماهنگ کنن! به نظرت کارش درسته؟!

نه [ خیلی می خندد!] ببین، من اون موقع یه دختر بچه ی شیطون از دبیرستان آورده بودم. هیچی از جو دانشگاه نمی دونستم. تو زمینه ی ذهنیم یه چیزای دیگه ای بود، اصلا کلا اینجوری بزرگ شده بودم که «خودتو ببین، جامعه زیاد مهم نیست، هر چی تو فکر کنی بقیه هم همونو فک می کنن! خودت باش بعد همه زود می فهمن که درونت چیه» و ... ولی خب اینطوری نبود. بعد خب شناخت من نسبت به دانشگاه و جامعه و اینا خیلی کمتر از اون چیزی بود که باید باشه. بعد خب خیلی اشتباها کردم ترم یک، ولی بعدش سعی کردم خیلی جبران کنم.

اوهوم، خب چرا حالا این کارت اشتباه بود؟

خب، به هرحال جوّی که الان حاکمه... قاطی شدن فرهنگای مختلف، آدمای مختلفی که اینجا هستن، عقاید مختلف، اینجا خیلی با دبیرستان فرق داره. ما توی دبیرستان از اول راهنمایی اومده بودیم باهم بالا، تقریبا آدما یه جور بزرگ شده بودن، یه جور بودیم. بعد اینجا همه با هم فرق داشتن بعد من وقتی یه چیزی رو فکر می کنم که غلط نیس دلیل بر این نیست که همه فکر کنن غلط نیست! به هر حال جوّ حاکم جامعه –تفاوت بین دختر پسر- فاصله ها- دختر مطلوب و اینا رو یه چیز دیگه رو تعریف می کنه تا اون چیزی که ما فک می کنیم!

کدوم شهرای ایرانو دیدی؟

خیلی از مرکز استانا رو دیدم. شیراز، کیش، اصفهان، اینا رو دوس داشتم... یزد!

با فرهنگاشون آشنا شدی کلا یا نه؟

نه خب! آدم توی چند روز خیلی آشنا نمیشه با همه ی اینا! ولی خب چون یزد با سحر و گلناز بودیم، آره، یه خرده آشنا شدیم!

کشور خارجی رفتی؟

نه!

دوس داری بری؟

آره، معلومه!

کجا؟

[فکر می کند] ایتالیا، فرانسه، کانادا.

آمریکا نه؟

آمریکا هم.

خب به دلیل خاصی این کشورا رو گفتی؟

ایتالیا رو فک می کنم خیلی جالب باشه، دیدنی باشه و اینا. بعد غذا هم! من کلا اهل غذا و اینام [می خندد] فرانسه هم همینطور، به نظرم خیلی جای دیدنی باشه.

آها! پس یعنی به عنوان مسافرت گفتی، نه برای زندگی؟

برا زندگی که آدم نمی دونه بعدا چی میشه. ولی خب اگه قرار باشه جای دیگه ای هم زندگی کنم جایی میرم که برای داروساز ارزش قائل باشن. تو ترکیه -این بغل!- خیلی ارزشمنده داروساز. بعد کانادا خیلی ارزشمنده. بعد تازه کانادا یه کشوریه که قبول می کنن آدمارو از کشور دیگه. اروپایی ها اینجوری نیستن، فقط برا مسافرت خوبن!

خودت رو open-minded می دونی؟

نمیدونم open-minded تعریفش از نظر هر کی چجوریه!

خب اول تعریف خودتو بگو بعد بگو هستی یا نه؟

[فکز می کند] نمیدونم واقعا!

خانوادت چطور؟ از لحاظ open mindی!

نه خیلی! یعنی یه خانواده معمولی ان. مذهبی ان. اذیتم نمی کنن ولی نه خیلی open-minded نیستن. خیلی به جو حاکم جامعه نزدیک تر از من ان. بعد خب، منم به مرور زمان احتمالا مثل اونا شم دیگه!

چه کارایی رو سعی می کنی هیچ وقت انجام ندی؟

[مکث] از مسخره کردن خیلی بدم میاد... سعی می کنم دروغ نگم، ولی نمیشه! از غیبت کردنم خیلی بدم میاد!

کامنت گذاشتن تو وبلاگم یکی از کارایی که سعی می کنی هیچ وقت انجام ندی؟!

[می خندد] نمی دونم! دوس ندارم کامنت بدم! ولی خب می دونم کاره فرهنگیه، چشم، می ذارم!!

تا حالا با اسم کس دیگه ای نظر دادی؟

نه هیچ وقت.

با اسم ناشناس چطور؟

هیچ وقت. معمولا یا نظر نمی دم یا چند باری که نظر دادم به اسم خودم بوده!

در راستای اهداف هیئت وبلاگ خدمتگزار قراره نویسنده های غیر فعال پاک شن...!

[می خندد] منو پاک کنین!

هیچ تلاشی نمی کنی که یه چیزایی بنویسی؟

نه!

به نظرت نوشتن کاره سختیه؟

نه... نوشتن اتفاقا کاره آسونیه. من خیلی می نویسم. واسه خودم زیاد می نویسم.

کسی رو می شناسی که خوب بنویسه ولی جزو نویسنده های وبلاگ نباشه؟

[مکث] نه... اینجا نه!

جیغ جیغویی؟!

[می خندد] میگن! دروغ میگن!!

چطوری کفری میشی؟!

ساکت میشم. دیگه تهش برسم ساکت میشم! ولی اون وسطا جیغ جیغی هم میشم!!

نه! چطوری میشه که کفری میشی؟

آها... [فکر] خب آدم وقتی بعضی رفتارا رو می بینه کفری میشه. بعضی وقتا رفتارای متقابل -مخصوصا بعضی از آقایون- آدم کفری میشه!!... بعضی از مطالب نشریه آدم کفری میشه!!

آها خوبه!!

بعضی از استادا آدم کفری میشه! بعضی از امتحانا، وقتی یه درسی رو تموم می کنی میخونی بعد میای هیچی نمیشی، آدم کفری میشه! بعد یه موقعی که معدلت بشه 12.25 آدم کفری میشه!! یه موقعی که ریاضی میفتی آدم کفری میشه!... خیلی آدم کفری میشه!!

بعــــله! خب آدم خیلی وقتا کفری می شه مث اینکه! خجالتی ای؟

فک نکنم

چرا همیشه تو messenger،  invisibleی؟!

detector داری؟

آره!

[می خندد] خب خیلی وقتا نمی خوام حرف بزنم. نه خب شایدم... نمیدونم دیگه! همیشه وقتی لپ تاپم روشن باشه yahoo messengerم هست، ولی خیلی وقتا رو مود حرف زدن و اینا نیستم! ولی وقتی باشم، خودم معمولا پیش قدم میشم!!

تاحالا سیگار کشیدی؟

نه

چطور میشه کسی رو از سیگار کشیدن منصرف کرد؟

هیچی واقعا! اگه یکی بخواد سیگار بکشه به حرف من گوش نمی کنه... حالا یه خورده می شه در مورد مضرات و اینا حرف زد، ولی اونا رو تلویزیونم میگه. اونی که بخواد بکشه، به من می خنده... «برو بابا حوصله داری»!

به عنوان یه تازه وارد، facebook چطوره؟

[مکث] معمولیه! چیز خاصی نیست! ولی خب این که ارتباطم با دوستای دبیرستانم بیشتر شد خوب بود!

به رنگ سبز علاقه ی خاصی داری؟!

[می خندد] بعله!

چطور؟

خب هر کی یه رنگی رو دوس داره. من سبزو دوس دارم. آبی هم دوس دارم!

اولین چیزی که به ذهنت میرسه رو بگو:

گوشی

Message...  sms!

بوفه دارو

کردون بلو... نه نه نه! یامی!!

پارک آب و آتش

آخ جون آب بازی!

خونه

لالا [می خندد]

ریاضی

اه... میفتم!! باور کن میفتم!!

بازم؟!

خیلی بد شده این ترم اصلا هیچی یادم نیس. فرمول مخروط و اینام یادم نیس! همون 10.25 شم به خدا خوشحال می شم!!

لوگوی ورودی

[آروم] سارا

از کی با سارا دوست صمیمی شدی؟

ماکلا از اول راهنمایی باهم دوست بودیم، ولی صمیمی به اون معنی که تو دانشگاه دیده شد، از همون تابستونی که کنکور دادیم.

تو همین مدت چه جور آدمی دیدیش؟

سارا کلا آدمی بود که خیلی فوق العاده بود، قابل تکیه بود، از اون آدمایی نبود که فقط واسه تفریح باشه. «دوست» بود واقعا. بعد یه فرد هم فکر، یه همدل، یه کسی که حتی خیلی باهات شادی کنه، هم واسه شادیات خوب باشه، هم واسه درس خوندنات خوب باشه، هم واسه ی غم هات خوب باشه. آدم خیلی خوبی بود واقعا سارا. آدم تا قبل دانشگاه خیلی درگیر زندگی واقعی نمیشه. یعنی همه چی درسه و یه چیزای خیلی ساده ای هست. بعد که آدم میاد دانشگاه، تازه شروع می کنه، هم وارد جامعه شدن، هم می خواد خودشو بشناسه... سارا تو این مدت خیلی به من کمک کرد، تو همین مدت کوتاهی که ما خیلی با هم صمیمی بودیم.

به نظرت بهترین کار واسه مراسمش چیه؟

[مکث] همون یه سینی خرما و یه فاتحه و ... نه زیاد بزرگ.

تو جشن 89یا بودی؟

آره.

به نظرت واسه سال نو مراسم برگزار کنیم؟

واسه سال نو هم مراسم برگزار کنیم! اصلا هر روز مراسم برگزار کنیم!!

خودتم کمک می کنی دیگه؟

بعله... بعله!

از ترم یک تا حالا چه تغییراتی کردی؟

ذاتا هیچی ولی ظاهرا و رفتارا سعی کردم که مطابق جامعه و مطابق بچه ها و جو حاکم باشم!

خوبه همرنگ جماعت شدن؟

آره خیلی بهتر از اون دوتاست، کلا حاشیه نداشتن، کم رنگ شدن خیلی خوب تر از اینه که مطرح باشی!

یعنی فقط آرامش تو زندگی مهمه؟

نه... ولی خوب توی دانشگاه... ببین توی جو های جمعی آرامش آره مهمه! تو زندگی خب آخه... این خیلی سوال چیزیه!! کلی ه!! اینجا اون چیزی که تو زندگی می بینی، نمی بینی. لازم نیست حتما از اینجا ببینی!

یه جورایی انگار تو ترم 3 مثلyahoo messenger ، invisibleی، نیستی کلا!

نه این طوری نیست اتفاقا! من ترم 2 خیلی «نبود»تر بودم! اصلا تو دانشگاه نبودم. خیلی از کلاسا رو نمی اومدم، حتی می اومدم، خیلی زود می رفتم خونه. نه اتفاقا  ترم 3، active ام!

پشت سرت حرف زدن؟

خیــــلــــــی!!

چرا؟

به همون دلایل تفاوت هام تو رفتارم...

یعنی فک می کنی مشکل از خودت بوده؟

الان منظورت اینه که من بقیه رو زیر سوال ببرم؟!

آره!

[مکث] آره خب! مشکل از خودمم بوده. ببین آدم خودش راه میده که بقیه پشتش حرف بزنن! ولی خب بقیه هم کارای بدی می کنن دیگه! [می خندد] نکنن!!

خداییـــش ورودیمون خوبه یا نه؟

خداییـــش خوبه

خداییـــش خوبه؟!

خداییـــش خوبه. بابا خیلی خوبه! نسبت به همه خوبه واقعا! نیـــــــست؟ خیـــلــــی خوبه. حداقلش اینه که جو-ش سنگین نیست. دست خودم درد نکنه ترم یک همه رو ناآدم کردم! قربانی!

یه بسته مداد رنگی بهت میدم و یه کاغذ A4. چی می کشی؟

ماهی [می خندد]

ماهی؟! چرا؟

نمی دونم! من هروقت بخوام نقاشی بکشم دریا می کشم!

از این خونه ها نمی کشی پنجره های این طوری داره؟!

نه... من کلا وقتی امتحان دارم نهنگ و ماهی و... رنگین کمون! حتما می کشم! چون رنگا میان کنار هم، ذوق می کنم و دریام زیرش داره! [می خندد]

حق فنی حذف بشه میری داروخونه؟!

همه چی بستگی به شرایط آینده داره! ولی من تو رویاهام این بود که تو داروخونه نباشم، ولی خب شرایط عوض میشه... عوض میشه!!

بزرگ ترین آرزوی آرزو قاسمی چیه؟!

[مکث] بزرگترین آرزوم!... دلم می خواد یه پیانیست خوب شم!

بهترین واحد درسی که نا حالا گذروندی؟

میکروب عملی!! [می خندد]

چــــــرااا؟!

نمی دونم! کلا دوس داشتم! خیلی خوش می گذشت!!

بهترین برنامه تلویزیون ایران؟

[مکث] 20:30 خوبه!

الان 20:30 خوبه؟ قبلا خوب بود ها!

کلا خوبه... 20:30 خوبه، حال میده! بهترین برنامه؟!... نداره! من کلا تلویزیون نمی بینم زیاد!!

بهترین فرد ورودی؟

علی زارعی

دوس داری کی رو صندلی داغ بشینه؟

فائزه دیگه!

چرا؟

رمز موفقیت!!... [می خندد]

آها... خیلی جالب بود! و حرف آخر؟

مرسی!

هیچی؟!

نه!

سخنی، انتقادی، پیشنهادی؟... برا بچه ها؟

دوست باشیم! [می خندد]

دوست باشیم... خیلی خوب بود. فک کنم بهترین صندلی داغی بود که تا حالا داشتم!

ااا .... قربون شما! مرسی!

* تشکر سوپر ویژه از محمد امین که به خاطر مشغله های غیردرسی من، مصاحبه رو گوش و تایپ کرد! [با لحن لاتی بخوانید:]

ممد-امین مچکریم!!