جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹
م : صندلی داغ ن : امین محمدی نژاد رشتی

صندلی داغ: «-مرد گریه می کنه؟»        «-مرد هم گریه می کنه!»

سلام

سلام

اسمت چیه؟!

عماد اله آبادی هستم!

خونه ت کجاست؟!

خواجه عبدالله، طرف سیدخندان!

خب کجا به دنیا اومدی؟

مشهد.

کی به دنیا اومدی؟

سال ۷۰... ۱۱ تیر!

ویژگی تیرماهیا چیه؟

فکر کنم چاقن... [می خندد] اونجوری که من خودم هستم: احساساتم زیاده، خونگرمم، رابطه ی دوستانه رو خیلی دوست دارم، فامیلی، بیرون رفتن، اینجور چیزا!

چرا اسمتو «الله آبادی» می خونن ولی «اله آبادی» می نویسن؟!

راحت تره! «اله آبادی» می نویسن، چون «اله آبادی»ه! «الله آبادی» می خونن چون خودم به خودم میگم «الله آبادی»! از اول که می رفتم مدرسه یه ناظم داشتیم، همیشه به من می گفت «الله آبادی»، با اینکه «اله آبادی» بودم! الانم به بابام اینا میگن «الله آبادی»!!

فیزیو چطور بود؟!

همه ش آشنا بود ولی نمی شد انتخاب کرد!

درس خونی؟

دوست ندارم واحدامو بیفتم. سعی می کنم تا حدی که اقتضا می کنه پاس شم، بخونم، بیشترم حتی می خونم! ولی نه اینکه بگی توی ترم «از دستم نمیفته جزوه» و اینا! اینجوری اصلا! یه مقدار تو ترم می خونم، آخر ترمم بیشتر!

خالی بندی؟!

[فکر می کند] شاید بعضی جاها یه کم بزرگش کنم، اغراق کنم، اونم یه جوری که طرف بفهمه که داره اغراق میشه ولی اینکه خالی ببندم نه!

جو-گیری؟

بستگی داره کیا تو اون جو-ه باشن! یعنی مثلا افرادی مثل علی زارعی تو اون جو باشن، دوست دارم باهاش برم! چون علی رو قبول دارم... کسی که قبول دارم اگه باشه تو اون جو، سعی می کنم تا جایی که نذارم شبیهش شه، تو اون جو-ه برم!

کیا رو قبول داری؟

تو دانشگاه؟... بیشترین کسی که قبول دارم علی زارعیه! بعد... افرادی که قبول دارم، یعنی کسایی که بهشون کار سپرده شده، انجام دادن، تو ترم قبل که نماینده بودم، یکی بهزاد خوب بود، تو جشن ۸۹یا بهزاد خوب کار کرد. خودت خیلی خوب کار کردی، محمد امین هم همینطور! کسایی که اگه کاری باشه بذارم تو دستشون، شمایین!!

چند کیلویی؟!

از اول تاریخچه ی وزنمو بگم؟!

سوال بعدی این بود که «به دنیا که اومدی چند کیلو بودی؟!»، حالا می تونی از اول بگی دیگه!

خب... وقتی به دنیا اومدم ۸۰۰/۳ بودم، بعد بزرگ که شدم توی دبستان و اینا زیاد چاق نبودم! بعد توی راهنمایی یهو بزرگ شد هیکل! گنده شد و رفت بالا، بالا، بالا، ۱۰۰! تا روز قبل از کنکور که ۱۱۲ کیلو بودم! بعد توی دانشگاه کمترش کردم، رسید به ۱۰۳-۱۰۴! تو عید رسوندم به ۸۳ کیلو! الان دوباره یه کم زیاد شد تو این چند وقت، شد ۹۱ کیلو!!

هرکی نماینده بشه، لاغر میشه؟!

[می خندد] آره! بستگی داره نماینده چیکار کنه! خداییش من ترم قبل یادمه روزی ۴-۵ بار پله های آموزشو می رفتم بالا، ۵ بار پله های بیوشیمی رو می رفتم بالا، کارای دیگه بود... حتی مثلا خارج دانشگاه هم خیلی می رفتم. البته با مصطفی هم زیاد پیاده روی می کردم. ترم قبل چندین بار از دانشگاه کامل پیاده رفتم خونه!! ولی خب نمایندگی هم خیلی تاثیر داشت!

چی شد که اصلا نماینده شدی؟

توطئه بود! آخر ترم اول بود، من بودم، مصططفی بود، علی زارعی بود، محمد حیدری بود، ریختن رو هم! محمد گفت که «من نیستم ترم بعد» و بعد خودش به من گفتش «تو شو»!! اون موقع با محمد خیلی دوست بودیم و صمیمی بودیم و با هم می رفتیم این ور، اون ور! البته الانم صمیمی هستیما، ننویسی اینو!! بعد از اون مصطفی گفت «منم حاضرم بشم» و علی زارعی هم که هرکاریش کنی، الانم میگه «من نشم، نشریه دارم!» و اون موقع غذا پخش می کرد!! منم گفتم «باشه، میشم!» بعد اون روزم که اومدن دست ما رو بردن بالا گفتن «فهذا عماد مولاه»!!! [می خندد]

به نظر خودت نماینده ی خوبی بودی؟

تا جایی که تونستن تلاشمو کردم حتی... یه چیزایی خداییش به من ربطی نداشت مثلا تو تیر من پاشم بیام دانشگاه واسه بچه ها نمره بگیرم. نماینده رابط بین بچه ها و استاده دیگه، هماهنگ کنه که چه کلاسی باشه، نباشه، سعی کردم کلاسا زود تموم شه. [نفس عمیق!] ترمای زوج فرجه ش کمه، یه هفته تعطیل بودیم قبل امتحانا. تا جایی که می تونستم کارامو کردم، شایدم بیشتر! شاید یه جاهایی تو خود کار نمایندگی کم کاری کردم، ولی از جاهایی که وظیفه م نبود و بچه ها دوس داشتن، اضافه تر گذاشتم!

نمایندگیت چه سودها و چه ضررهایی واسه خودت داشته؟

سود... [فکر می کند] چی بگم؟! ضررش بیشتر از سودش بود، سود اونچنانی نداشت! این بود که توی یه مدتی رابطه م با بچه ها صمیمی تر شد که خوبم هست! البته لاغریم یه مقدار...! بعد... ضررش این بود که یه سری از نمره هام کم شد، خب روزایی که بچه ها داشتن درس می خوندن، من ساعت 8 صبح دانشگاه بودم مثلا با خانم فلانی و آقای فلانی هماهنگ کنم که کلاسو به ما بدن که امتحان کجا باشه و اینا! البته یه کمم شاید خودم بی برنامگی کردم! به علاوه اینکه، یه چیزایی از یه کسایی شنیدم که ناراحت شدم. بیشتر دلیلی هم که نمایندگی رو گذاشتم کنار، به خاطر یه سری حرفا بود. حتی یه سری از بچه ها که خودشون می دونستن چیه (!) یه حرفایی زده بودن که واقعا باورم نمی شد! دوست ندارم واسه کسی کاری بکنم، کارمم خوب انجام بدم، بعدم بگن «گند زدی»!

نظرت راجع به «Potato»؟!

لقبم بوده دیگه! ترم اول بچه ها می گفتن! بعد کم کم که لاغر شدم، از این Potatoهای کشیده شدم!!

کدوم شخصیت کارتونی رو دوس داری؟

خیلی شخصیت های کارتونی رو دوست دارم! کلا کارتون دوست دارم! شخصیتی که خیلی دوست دارم... بذار یه کم فکر کنم ببینم کدومو بیشتر می تونم دوست داشته باشم... آها! سیلوستر و دوست دارم! سیلوستر تو توئیتی!!

اولین صفتی که با شنیدن اسم این افراد به ذهنت می رسه چیه؟

بهزاد جدی

با مرام

هانیتا فیروزمند

[فکر] چی بگم؟... یه کم سرد بوده با من! سلام و این حرفا!

حسین رضوانی فر

خیلی لوسه! هرکاری می کنه به خاطر لوسی شه!

سحر صائبی

[مکث] آقای صائبی!!

محمد امین اسفندیاری

یه کم غده! البته قبلا اینجوری بود، تو ترمای قبل، الان بهتر شده! ننویس غد، بنویس: خود رای!! اینجوری بنویس!

نگار ساداتی

[فکر زیاد] مهربون

تا حالا چند تا دوست دختر داشتی؟

هیچی!

هر چی جزوه خط خطی تر باشه بیشتر می فهمی؟!

Wow! نه من سعی می کنم با خط و رنگ و اینجور چیزا واسه خودم جزوه رو آرایش کنم که تو ذهنم بهتر بمونه! بعضی وقتا سر امتحان یادم میاد گوشه ی پایین این صفحه مثلا یه خطی کشیده بودم، اون یادم میاد! بیشتر با نشونه گذاری تو ذهنم علامت میذارم!

با این کلمات یه جمله بساز: سوراخ – خیار – توپ تنیس !

[می ترکد!] ... به قول آقای احمدی نژاد: «یک ایرانی می تواند یک توپ تنیس را از سوراخی در خیار رد کند»!!!

با دانشگاه اومدن به هدفت رسیدی؟

هدفم اولش پزشکی بود! دارو رو هم در درجه ی دوم دوست داشتم، ولی خیلی ناراحت شدم که پزشکی قبول نشدم! ولی الان که اومدم تو دارو، احساس می کنم آینده ی بهتری از پزشکی خواهم داشت و از چیزایی که دوس دارم در آینده داشته باشم، پرستیژ کاری، دیسیپلین (!) اجتماعی و اینا توش هست، در حد پزشکی هم هست، درآمدشم خوبه، خود دانشگاه هم خوبه! من با اینکه اونقدر درس خون نیستم، ولی اینکه چیزی بهم اضافه بشه، چیزی بفهمم، خیلی خوشحال میشم! احساس می کنم به هدفمم رسیدم، هدف اصلیم که تو آینده ست، ولی این زمینه ایه که به اون برسم!

هدف بعدیت چیه؟

من تخصص و اینا خوشم نمیاد، دوست دارم به سرعت بتونم یک عدد داروخونه تاسیس کنم! همین الانم دوست دارم مستقل باشم، دستم از جیب بابام در بیاد!

رقص بلدی؟

نه، کم!

کیا می رقصی؟!

وقتی سه نفر پشتم منو هل بدن بندازن وسط! [می خندد] یا که یکی بیاد دستمو بگیره! یه حرکاتی انجام میدم! اونقدر نه! پتانسیل عملشو ندارم!!

Emad GV یعنی چی؟!

GV فامیلیمه!

... یه کم توضیح بیشتر اگه...؟!

«الله آبادی»! «الله»ش میشه God، «آبادی»ش هم میشه Village !!!

 چرا قبل از انتخابات پرچم ایران تکون می دادی؟!

چون... طرفدار احمدی نژاد بودم! شدید و دو آتیشه و بدجور! تونستم نظر چندتا از دوستای صمیمیم رو هم عوض کنم! ولی خب الانش که الانه (!) نه به اینور اعتقاد دارم، نه به اونور!

سعی می کنی سیاسی باشی؟

سعی می کنم از سیاست دور باشم! ولی خب الان اگه حرف سیاسی باشه، اطلاعاتی داشته باشم، دوس دارم صحبت کنم، ولی خب زیاد اطلاعات سیاسی ندارم!

از بچگی چه آرزویی داشتی؟

دوست داشتم مستقل باشم، کارامو خودم انجام بدم، هنوزم دوس دارم، سریع درسم تموم شه.

به کودک درونت اهمیت میدی؟

اوففف! شدیـــد!!

چطور؟

حالا بچه ها نمی بینن، ولی مامانم اینا چرا! اگه یه شخصی باشه که با من پایه باشه، حتی صدامو تغییر میدم، بچه گونه حرف می زنم، خودمو لوس می کنم، پامو می کوبم زمین می گم «آب می خوام»!! از این حرفا. [می خندد]

آخرین باری که گریه کردی کی بود؟

زیاد دور نیست... آخرین باری که شدید گریه کردم، دو سال پیش، مرگ مادربزرگم بود. خیلی گریه کردم، حتی بابامو عمومو اینا اینقدر گریه نکردن. آخرین بار یادم نمیاد، ولی گریه می کنم!

مرد گریه می کنه؟

مرد هم گریه می کنه! دل داره!

حرف آخر...

با هم صمیمی باشیم، اتحادمون خیلی کمه. کم کم داره بیشتر میشه ولی بچه ها یک کلام نیستن. به هم کمک کنیم، زیادم درباره ی هم صحبت نکنین!! به مسائل شخصی دیگران کار نداشته باشین!

مرسی.

امم-هم!