شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۰
م : به یاد ماندنی ها ن : دانیال ملکی

به یاد Pharmix

mmx109j0j6g4xvu61sti.jpg



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
م : به یاد ماندنی ها ن : امین محمدی نژاد رشتی

اگه بخوای یه جمله به/برای سارا بگی، چی میگی؟

علی زارعی: چرا اینقدر زود؟

دانیال ملکی: آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند.

علی صالحی: دلم برات خیلی خیلی زیاد تنگ شده... جات خیلی جاها، خیلی وقتا، خیلی خیلی خالیه...

نسترن کردجزی: R.I.P Sarah. I love u.

شبنم شعبانی: ای کاش بیشتر می شناختمت :(

آذین بهاریان: در طول ترم یک باهات آشنا شدم و فهمیدم خیلی دوست داشتنی و عالی هستی. می خواستم که من و تو با هم دوستای صمیمی بشیم. آخرای ترم یک به هم نزدیکتر شدیم. واقعا از صمیم قلب دوستت داشتم. می خواستم از ترم دو بیشتر با هم باشیم. قرار بود که تو گروه جزوه درست کنی، منم کمکت کنم. فکر می کردم اگه قراره من تو زندگیم سه تا دوست خیلی صمیمی داشته باشم، یکیش حتما تو هستی سارای گلم. اما صد حیف که...

محمد حیدری: ای کاش قدر بودنت در کنارمون رو، وقتی بودی، می دونستم.

هانیتا فیروزمند: دوست خوش قلبی که چشماش هیچ وقت یادم نمیره!

بهزاد جدی: روحت شاد.

فاطمه مرفه: دلم برات تنگ شده.

گلناز افضل: تکرار نشدنی بود.

عماد اله آبادی: تو از نژاد چشمه، همچون باران باریدی و کاسه های دلمان را سرشار از محبت کردی... اکنون در دلتنگی نبودنت، تنها صبر می کنیم... صبر...

یکتا فراهانی: سارا جان، تو رفتی، اما مهربانیت در دلم جا خوش کرده است.

محمد امین اسفندیاری: «خورشید ناتمام» در یک جمله نمی گنجد.

...

  برای دانلود ویـــژه نامه ی فانـوس، «تک برگی به یاد سارا...»، که فردا در دانشگاه توزیع می شود، اینجا کلیک کنید.

...



سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹
م : به یاد ماندنی ها ن : مریم رضایی

وقایع اتفاقیه!

«ترم سیم»

انگار عقربه های ساعت این ترم تندتر دنبال همدیگه دویدند، حس نکردیم ۵ ماه گذشت!

شوخی شوخی گذشتا! حالا بماند که تبعاتش جدی جدی میاد سراغمون! ولی انصافا ترم پر  ملاتی بود! الحق که مخمون نکروز شد!!



سه شنبه ۴ آبان ۱۳۸۹
م : به یاد ماندنی ها ن : امین محمدی نژاد رشتی

هذیان نامه - آبان 88

قسمت صفرم: سه، دو، یک... اکشن!

استاد، با خودکارش چند ضربه ی ملایم به میز می زند و از پشت شیشه ی عینک برای چند لحظه چهره ی دانشجویان را از نظر می گذراند. سپس با لحنی رئیس مآبانه از رابطه ی discipline، سرعت تدریس و سقف نمره ی کلاس برایشان می گوید. دوباره قیافه ها را مرور می کند و به صد و هفده جفت چشم پشت می کند تا فرمولی درباره ی مدلهای جمعیتی روی تابلو بنویسد. در کسری از ثانیه، صدای پچ پچ از هفتاد-هشتاد تار صوتی طنین انداز می شود. عذر حنجره ی افرادی که صحبت نمی کنند، به دلیل همنوازی در سمفونی سرفه خواسته است. استاد برمی گردد... سکوت... استاد با متانت تمام، راجع به اهمیت داشتن یا نداشتن برخی حرف ها در کلاس، برایشان نطق می کند و اندکی درنگ می کند تا بار معنایی سخنان گهربارش در روح تک تک دانشجویان رسوخ کند. پیش از آنکه به طور کامل رویش را برگرداند، همهمه ی کلاس، شدیدتر از قبل، جان می گیرد!

اینجا تهران است... دانشگاه تهران!! ضلع غربی، دانشکده ی داروسازی! جایی که به دور از هر فعالیت سیاسی و ریاضی (!)، جمعی از امید های آینده ی کشور به تازگی از مرحله ی «دانش آموزی» به «دانش جویی» رسیده اند. گویی که پیش از این، «دانش» عین هلو می رفته اندر گلو (!) و تنها مشکل، آموختنش بوده اما الان (زبانم لال!) به علت نایابی، تا وقتی کسی مشترک مورد نظر را نجوید، در دسترس نمی باشد! البته همانگونه که واقفید، دانشگاه مکانی ست تعبیه شده (فقط!) از برای کسب علم و معرفت و همواره ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بوده اند تا این هدف هرچه بیشتر دست یافتنی شود! از این رو، جملگی جویندگان و پویندگان راه دانش، در پایان ساعت اداری (!)، پس از یک دست گل کوچیک، چرت عصرگاه، تکرار سریال دلنوازان، sight seeing در خیابانهای شهر و پیامک بازی با *BEEP*، به طور حتم به این مباحث خواهند پرداخت که Sagittal suture در کجا با Sternum تلاقی می کند و یا چند فرزند برای زندگی آینده به ترتیب، «کم»، «غم» و «خاطر جمع» می باشد!!

اما اینها همه فرع است! اصل قضیه این است که این چند نفر که بازه ی سال تولدشان از 68 تا 71 است و گستره ی رتبه شان در کنکور از دو رقمی تا n10x2 کشیده می شود، در صلح و صفا و مهر و محبت و دوستی و دست گیری و ... (!) شش سال در کنار یکدیگر خواهند بود و روزی 150 تومان کافور آغشته به غذا خواهند خورد و به طور پیاپی به دلیل برگزاری کلاس در سایت، از آن بیرون انداخته خواهند شد و در پی cancel شدن کلاس، فریاد های شادی سر خواهند داد و در روزهای آزمون غیبت ها خواهند کرد و ... . حقیقتا که قلب انسان از این همه همدلی منقلب می شود، همانطور که اکنون مغز شما از خواندن این همه هذیان، که ترشحات ذهن تب کرده ی اینجانب است، منقبض شده!! بنابراین سخن کوتاه کرده و شما را به مطالعه ی ادامه ی نشریه فرا می خوانم. شب و روزتان آکنده از اعداد مختلط و آنفلوآنزای نوع A از شما دور باد! تا شماره ی بعدی نشریه و هذیان نامه ای دیگر خدانگهدار!



یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۹
م : به یاد ماندنی ها ن : امین محمدی نژاد رشتی

خوب، بد، خوش تیپ!

* واژگان بیگانه ای که با آنها در متن برخورد خواهید داشت:

Suspender: بند شلوار، دوبنده، بندیلک/بندولک (!)، از این چیز درازا که جای کمربند می بندن (!!)،... هرچی می خواین بهش بگین!

Italiano: فرد، زبان و یا هر چیزی که ایتالیایی باشد!

مقدمه: آن مرد آمد. آن مرد با suspender آمد!

   بنده همواره علاقه ی خاصی به suspender داشته ام! و دیروز، پس از دو ترم حضور با عزت (!) در دانشگاه، بالاخره دست به suspender (استعاره از «کار»!) شده، با سر و وضعی نامتعارف در «جایگاه دانش» عرض اندام کردم!! در ضمن، طی اقدامی انتحاری، خرمن گیسوی خود را با ماشینی «چهار» نام (!) از بیخ و بن منقرض گردانیده بودم! آنچه در ادامه می آید شرحی ست از واکنشهای دوستان در پی تغییر چهره ی اینجانب:

1. عده ی کثیری (چیزی گویم، چیزی شنوید!!!) بنده را به سخره گرفتند و آنقدر خندیدند که اشک در چشمانشان حلقه زد، انفاسشان به شماره افتاد و چند سالی به عمرشان افزوده گشت! این عده، که در سخنانشان، عبارت «سوسن خانوم» هویدا بود (!)، در پایان افزودند: «دلقک!»

2. عده ای دگر، از ما عکس انداخته تا اگر فردا روزی، چنین فسانه ای بر فرزندان و مریدان خود تعریف نمودند و آنان را باور نیامد، آن (مرجع ضمیر: عکس!) را رو کنند و گویند «مدارکش نیز موجود می باشد!»

3. عده ای، پس از مکثی که نه تنها برای خود، بلکه برای همگان قابل درک و محسوس بود، بنده ی حقیر را به جا آورده و سپس به اعضای گروه اول پیوستند!!

4. این عده، کلا بنده را به جا نیاوردند!! علی رغم عرض ادب، معرفی کامل، ارائه ی مدرک اصل و دو برگ کپی کارت ملی و عکس پرسنلی قبل از «عمل» همینجانب!!

5. دیگر عده که در پی دلیل این واقعه ی نامیمون بودند، احداس (جمع مکسر «حدس»!) و گماین ( " " «گمان»!!) به کار بردند تا به نظریه ای جامع و کامل دست یابند: «شرط بستی؟!»... «سربازی؟!!»... «سرطان گرفتی؟!!!»

6. عده ای، چنان با ذوق و ولع (!!!) suspender ما را از جهات مختلف کشیده و به سمتمان ول فرمودند که گوشت تنمان شرحه شرحه گشت و خون گرم، طوری بر پیراهن سپید پاشید، گویی در حرب بدر شرکت نموده ام! (در این قسمت از مقادیر ظریفی آرایه ی «مبالغه» بهره برده شد!!!)

7. و عده ای قلیل نیز با به کار بردن عباراتی چون «ای ول! بهت میاد!» و یا «مث Italiano ها شدی!» ما را متعجب و وامدار خود کردند!

   در پایان، در راستای روشن کردن موضع خود (!) عرض می نماییم: «کار خرق عادت کردن، به همه چیزش می ارزد!» همانطور که شاعر شیرین سخن گفته: I’m breakin’ the habits tonight



یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹
م : به یاد ماندنی ها ن : مرضیه خاوندی

بدتر از افتادن...

راستش اولای ترم، همون موقع که سر کلاسا، مخصوصا بیوشیمی  نمی رفتیم (البته اخرای ترم هم نمی رفتیم) فکر می کردم نهایتش اینه که  می افتیم و بدتر از افتادن هم که دیگه چیزی نیست و دانشجو اگه نیفته دانشجو نیست و از این حرفا! اما...

تازگی ها فهمیدم  خیلی چیزا بدتر از افتادن است! مثلا این که اصولا  تو تابستون ادما تا ظهر می خوابن برای همین خبر افتادنت روتو خواب می فهمی واز ان جایی که گیجی فکر می کنی زیاد اتفاق مهمی نیست برای همین در همان حالت گیجی به اعضای خانواده اطلاع می دی! بعد از اون با صداهایی مواجه می شی که حالت گیجیت رو کاملا برطرف می کنه و تو تازه عمق فاجعه رو می فهمی! شروع می کنی به تلفن زدن!

این قسمت از همه بدتره چون شخصا فکر می کنم قبض اخر ماه اندازه ی افتادن یه درس 4 واحدی غصه داره!

بدتر از افتادن اینه که تویی که برای تموم شدن دانشگاه لحظه شماری میکردی و حتی دلت نمی خواست دیگه از 10  کیلومتری اونجا رد بشی باید توی دما 40 درجه راه بیفتی بری دانشگاه!

بدتر از افتادن اینه که باید بری منت کشی استادهایی که در طول ترم حتی نگاشون نمی کردی!

بدتر از افتادن اینه که بعضی استادها حتی یه لحظه هم به حرفای شما گوش نمیدن

بدتر از افتادن اینه که باید با یه مشت ادم ...(گروه بیوشیمی) سر و کله بزنی و بعدش بفهمی هیچ کارن!!

بدتر از افتادن، لبخند تمسخرامیز خانم اریوبرزین است در حالی که تو داری صد تا دلیل منطقی برای افتادن 37 نفر جور می کنی!

بدتر از افتادن ،اخلاق دلپذیر دکتر گلستانی است!!

بدتر از افتادن اینه که بلد نیستی درست خالی ببندی برای همین موقع حرف زدن با استادها احساس می کنی دماغت دراز شده!

بدتر از افتادن اینه که این گروه خوشگل بیوشیمی میگه نمره ها رو با75/8 پاس می کنه و حتی 8.74 رو هم پاس نمی کنه ولی تو می دونی  تو مملکتی که میلیاردها توش گم می شن چند صدم رقمی نیست که ارزش افتادن و دردسرهای بعدش رو داشته باشه!

بعدتر از افتادن اینه که دکتر خاقانی فکر می کنه اگه ما رو پاس کنه می برنش زندان!!!!!!!! اینجاست که تو جوری خندت می گیره که ترجیح میدی بیفتی تا این که از خنده منفجر شی!

 

پ.ن: هنوز هم فکر می کنم دانشجو اگر حداقل 3 واحد رو نیفته دانشجو نیست D:



یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
م : به یاد ماندنی ها ن : امین محمدی نژاد رشتی

یک مراسم «با شکوه» و یک نامه ی با شکوه تر

   فینال مسابقات لیگ قهرمانان اروپا مهمترین واقعه ی ورزشی در سال جاری تا به حال بوده است. شاید عده ی زیادی از مردم به دلیل حضور نداشتن تیم های مطرحی از جمله بارسلونا یا منچستر یونایتد، در این مسابقه، آن را تحریم کرده بودند اما این فینال ایتالیایی-آلمانی، دست کمی از دیگر فینالها نداشت. دیگو میلیتو با هنرنمایی عجیب خود باعث شکست تلخ بایرن مونیخ در برابر اینترمیلان شد. اما موضوع بحث ما نه اتفاقات بازی، که حوادث پس از آن است.

   همه ی ما از این موضوع مطلعیم که در کشوری اسلامی زندگی می کنیم!! پس نیازی به یادآوری این مطلب نیست! هرکس دیشب، جشن شادی پس از برد اینترمیلان را دیده باشد متوجه نکات ظریفی از جمله «قطع شدن ارتباط»های پیاپی در حین پخش جشن شده است. وقتی حدود بیست بار صحنه ی خوشحالی مورینیو و صحنه ی آهسته ی گل های بازی برای بینندگان پخش شود و آقای فردوسی پور هم از این شرایط خنده اش بگیرد، تنها عبارتی که به ذهن هر فرد می رسد «توهین به شعور مردم» است!

   جشن سانسور شده ی دیشب، بیش از هر چیز مرا به یاد نمایش فیلم Departed از تلویزیون ملی انداخت! با رجوع به آرشیو برنامه ی «سینما 1» می توانید با چشم خود ببینید که کشته شدن نقش اول و دو نقش فرعی فیلم، به دلیل وجود خشونت، به طور کامل سانسور شده است! این اقدامات که به اسم «اسلام» و امثال آن اجرا می شوند، تنها یک نتیجه به همراه دارند: از بین رفتن ایمان مردم نسبت به اسلام.

   در واقعه ی دیگری در راستای نوشته شدن نامه ای توسط «جمعی از دانشجویان» دانشگاه تهران، خطاب به رئیس دانشگاه، قرار است قوانین حجاب به صورت سفت و سخت تری برای دانشجویان اعمال شود و با دانشجویان بدحجاب، «برخورد»! متن این نامه که دربردارنده ی اظهاراتی از قبیل «تحریک شدن دانشجویان در محیط دانشگاه» و «مناسب نبودن» و «عشرتکده شدن» محیط آموزشی بوده، تاثیر ژرفی (!) بر روح و روان مسئولین نهاده که پیامدهای احتمالی آن را انتظار خواهیم داشت.

   حال اینجانب در نظر دارم متن نامه ای تخیلی که در پنج سال آینده توسط «جمعی از دانشجویان» در اعتراض به شرایط حجاب در زمانه ی فوق الذکر (!) نوشته خواهد شد را برای شما به رشته ی تحریر در آورم:

 

باسمه تعالی

 

آقای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟، ریاست محترم دانشگاه تهران

سلام

   ما، جمعی از دانشجویان این دانشگاه، احتراما به شرایط و جو موجود در دانشگاه معترضیم. شایان ذکر است نمرات معدل ما در چند سال اخیر، رکود خاصی داشته است. اینها همگی به دلیل کمبود انگیزه برای ادامه ی زندگی می باشد! ریاست محترم دانشگاه، درست است که ما در نامه های قبلی خواهان دو برابر شدن دوز کافور در وعده های غذایی و دوز مقنعه و چادر در همکلاسی های عزیز می بوده است؛ اما ما در نظر داریم با ارائه ی شواهدی به شما بقبولانیم که شکر خورده و از کرده ی خود نادمیم! از قدیم گفته اند از ماست که بر ماست! با توجه به افزایش نرخ خودکشی و همجنس گرایی، ما در محیط دانشگاه و خوابگاه احساس امنیت جانی و مالی نمی کنیم و همواره دچار کابوسهای نگران کننده ای هستیم!

   مستاصلانه از شما درخواست می کنیم اجازه دهید دانشجویان و در صورت امکان کادر آموزشی، از لباسهای بدن نما تر و شال های گشاد تری استفاده نمایند. در ضمن، با توجه به راکد شدن بازار لوازم آرایش، عمیقا تقاضا داریم اجازه فرمایید دوستان از سرخاب و سفیداب بیشتری استفاده کنند. شایان ذکر است، یک نظر، حلال می باشد!!

 

                                                                                             با تشکر قبلی،

                                                                                 جمعی از دانشجویان نادم

 

 



چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸
م : به یاد ماندنی ها ن : آرزو قاسمی

سوژه ترین سوژه ترم یک!!!!

سوژه ترین سوژه ترم یک!!!!!
 

حالا نوبت منه بزار حالا من تعریف کنم!

ساعت10:30 !

وووووووووووو وووووووووو    وووووووووو این موبایلمه که رو ویبرست!

سپیده رحمت پور!وا یعنی چی کار داره سپیده معمولا  اس ام اس میزنه زنگ نمی زد!

من(شاد و خندون):سلام!

س: سلام آرزو کجایی تو؟ چرا نیومدی امتحان؟

من:چی؟ امتحان؟ مگه امروز بود؟   


چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸
م : به یاد ماندنی ها ن : زنده یاد سارا محمدی

سوژه ترین سوژه ی ترم یک!

صبح سه شنبه،20/11/88....ساعت 10:20 ...

جمع دوستان بامرام جَمعه...

ـ به به....چه امتحان خوبی بود!دست رکنی درد نکنه آسون گرفت!

ـ آره واقعا...خیلی خوب بود!هه هه هه...!

ـ هه هه هه هه ! راستی بچه ها سارا و آرزو کجان امروز؟!!! تو کلاس شما بودن دیگه؟!!!!...

 



دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۸
م : به یاد ماندنی ها ن : بهزاد جدی

صدای شادی

اهل کُرسانم*

روزگارم بد نیست

گوشه تختی.. خوابگاهی.. سرسوزن نانی

دوستانی بهتر از آب روان

مادری بس مهربان..

و خدایی که در این نزدیکی ست

پای این یاس کبود..لای آن ابر بلند

من مسلمانم

قبله ام یک گل رز

جانمازم خالی

برف سجاده ی من

من وضو با گل یخ می گیرم

در نمازم جریان دارد عشق..جریان دارد دل

...

هر کجا شعریهست..شوق من می شکفد.!

به اناری خشنود

به بوئیدن یک شاخه ی یاس

من به آنچه خواهم..قناعت دارم!

می خندم اگر بادکنک بترکد یا نه!

...

وبلاگ رسم خوشایندی ست

و محال است که پس از ۶ سال

از یاد من و تو برود!

...

کار من نیست شناساندن خود

کار من شاید اینست

که در دریای tup شناور باشم.!

*(کُرسان : همون کردستان به زبون خودمون)



شنبه ۵ دی ۱۳۸۸
م : به یاد ماندنی ها ن : زنده یاد سارا محمدی

خورشید نا تمام

باغ سبز را به هیچ گرفتی

و تشنه از دریا چنان بازآمدی

که دریا در حقارت خویش سوخت

....

سرانجام در باران خون به زمین افتادی

وآب گلگون شد

....

شب. غروب تورا می خواست

دیگر نمی دانست تو آن خورشید ناتمامی

که هر لحظه به شکلی تازه سروده می شوی

....

پایان تو

میلاد دوبارة جهان بود و حیات تازة وفا

و آغاز شکفتن عشق در دل سنگ

از شرافت اگر خیمه ای باقی مانده است

از دیرک دست های توست....



سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
م : به یاد ماندنی ها ن : آرزو قاسمی

به هر حال آدم واسه شروع باید یه چیزی بگه دیگه!!!!

کسی منو نساخت .خدا ساخت!نه اون طوری که کسی میخواست.چون من کسی رو نداشتم و کسم خدا بود. اون منو ساخت .اون طوری که دلش خواست و بعد یه تیکه از روح خودشو به من هدیه داد .این اولین هدیش بود .من به زمین فرستاده شدم,روی خاک زیر آفتاب و تنهای تنها. اما هدیه دومی هم بود کسایی که اومدنم به کویرو جشن گرفتن و بعد بهم گفتن آرزو .آرزو.......؟!!! این اول راه بود من شدم آرزو و آرزو من.

ذره ذره ساخته شد از روز اول . خیلی گشتم دنبال راهی که بشه توش آرزو رو ساخت .بشه واسه آرزو ها نفس کشید و به عشق رنگ گرفتن رویاها زندگی کرد .حالا اینجام! من انتخاب کردم! راهی رو که بشه توش معجون عشق ساخت .دارویی که نه به آدما عمر بیشتر, زندگی قشنگ تر بده!

آرزوم ساختن دارویی نیست که 2 روز بیشتر آدمارو به کویر و خاکش وصل نگه داره .آرزوم ساختن معجونیه که بشه 2 روز بیشتر بهشون فرصت داد تا یادشون بیاد وقتی خدا ساختشون بهشون رنگی نداد .اونارو به رنگ نسیم و آب و روح خودش گذاشت,بی رنگ,چون نخواست به آدم از همون رنگایی بده که به همه دنیا داده بود ولی ما آدما اومدیم و هرکدوم یه قوطی رنگ انتخاب کردیم و شروع کردیم به رنگ کردن روحمون! کاش میشد دارویی ساخت که رنگارو بشوره! دلم میخواد یه نقاشی قشنگ بکشم  و آرزو کنم جون بگیره! هرروز یه خط کوچیک بهش اضافه میکنم ولی همه فکرم اینه که نکنه منم ازون آدمایی بشم که یه نقاشی خیلی قشنگ کشیدن ولی یادشون رفت باید از خون و قلبشون بدن .از روحشون تا نقاشی جون بگیره تهشم همه گفتن :وقتی جوونی خیلی آرزو ها داری.دانشجوی ترم 1 فکر میکنه چه خبره! قراره دنیارو سبز کنه! ولی یه لحظه به این فکر نکردن که حتی اگه یه نقاشی در سال جون میگرفت الان دنیا یه جور دیگه بود!

دلم میخواد ثابت کنم چیدن سیب با دستای حوا یه اشتباه نبود !دلم میخواد حتی به سهراب ثابت کنم که این سیب چیده شد تا ما فرصت اینو داشته باشیم که دستای همو بگیریم و نشون بدیم که هبوط رنگ آبی داشت نه خاکستری!




شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۸
م : به یاد ماندنی ها ن : محمد قلی زاده

داستان تولد پوزیترون

در یکی از شب های نه چندان سرد اسفندماه 69 در حالی که بوی عید نوروز همه جای تهرانو فراگرفته بود(اون موقع ها دود کمتر بود بوی عید نوروز رو میشد حس کرد!) و مردم بدو بدو مشغول خرید عید بودند پسری که قرار بود اردیبهشت ماه به دنیا آید عجله کرد و 25 اسفند هفت ماهه بدنیا اومد تا ببینه تو دنیا چه خبره!

البته این پسر خیلی زود پشیمون شد که چرا 2 ماه عجله کرده ولی افسوس که پشیمانی سودی نداشت!شاعر میگه : چرا عاقل کند کاری که باز آرد به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواستن توانستن است!

 به لطف خدا  و با تلاش های پزشکان و به کمک دستگاه های پیشرفته ی!پزشکی این پسر که به علت تولد بی موقع و کال بودن!(ببخشید نارس بودن!) امید زیادی به زنده ماندنش نبود زنده ماند و بزرگ شد و پله های ترقی رو دوتا یکی طی کرد!(حالا این که چطور بزرگ شد و پله های ترقی رو چگونه طی کرد بماند برای بعد!)

تا این که رسید به غول کنکور

شاخ این غول رو که در واقع شاخی نداشت (چون یه غول بی شاخ و دم بود!) شکست!

 و  رسید به رشته ی مورد علاقه اش در دانشگاه مورد علاقه اش!

الان هم که دیگه رسیده به وبلاگ مورد علاقه اش!

خب دیگه اگه عروسی نوه هام  رو هم ببینم دیگه آرزویی ندارم و میتونم رفع زحمت کنم!

اگه حوصله نداشتین بالا رو بخونین اینم خلاصه اش!

فقط ببخشید بعد از اینکه بالا رو خوندین گفتم خلاصه شو بخونین!

من محمد قلی زاده دانشجوی داروسازی دانشگاه تهران ورودی 88

متولد 25 اسفند69 در تهران.

البته اصالتا اردبیلی(خلخال)و ساکن اردبیل هستم.البته بودم!الان که ساکن خوابگاهم!

 

راستی یه سوال کنکوری!علت نگهداری این پسر در دستگاه های پیشرفته پزشکی به مدت ۱۲ روز چه بود؟

(شما هم بیاین یه داستان کوتاه از زندگیتون بنویسین!فکر میکنم جالب باشه!)