جمعه ۱۸ آذر ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

توهم به مقدار لازم!

توجه! مواد مورد نیاز جهت فانتزیسیشن کردن این توهم: پخش یک موسیقی ملایم.

لبخند، لبخند، لبخند... بازم لبخند، هی لبخند! رسما می تونم با اولین پرواز کابل برم افغانستان، از اون طرف برم اتیوپی، بعدش... هر جای مشکل داری تو دنیا که فکرشو بکنید و کمک داوطلبانه بکنم. آخرشم برگردم 1 سال تموم برم کانون اصلاح و تربیت، تازه وسطاشم یه تنه چند تا بازارچه ی خیریه واسه قطره راه بندازم! (با «قطره» که آشنایی دارید؟!!)

کلا اینقدر انرژی تو وجودم قلنبه شده، فقط دارم به راههای انتقالش به دیگران فکر می کنم. زندگی چقدر می تونه دوست داشتنی و لذت بخش باشه. تصورشو بکنید، علوم پایه رو پاس کردیم و همه ی درسایی که داریم می خونیم قراره جزئی از آینده ی رویایی مون بشه. داریم اون چیزایی که باید رو یاد می گیریم. از اول ترم هر روز یار و همراه کتابای رفرنس شدیم و همه چیز آروم آروم رفته تو مغزمون. هر وقت که امتحان داشتیم با یه مرور کوچیک همه ی اطلاعات ملکه ی ذهنمون شده و حالا هم، «فارماکولوژی»... یعنی خود خود خلسه ی روانی، یعنی هیجان انگیز ترین علم دنیا، یعنی... می تونیم از تک تک کلماتش استفاده کنیم، به آدما کمک کنیم، فداکاری، نوع دوستی، نجات!

استادا با عشق میان سر کلاس و ما هم با شور و هیجان به یادگیری علم و دانش می پردازیم و شدیم رفیق فابریک استادا و کلیدای آزمایشگاه و پژوهش و اصن یه وضی! یه نگاهی به دور و برتون بندازین. آره، می دونم، شمام مثل من دارید همه جا رو صورتی می بینید! تا حالا احساسات خوب اینقدر بهتون هجوم آورده بود؟! همه دارن لبخند می زنن، هی گل و بلبل و خبرای خوب و... هی سرفه! سرفه؟! چند ثانیه به سرماخوردگی فکر کنید. سرفه، عطسه، دگزامتازون...، هیجان انگیز ترین قسمتش مونده، شلغم. وای، اینقده خوبه، اینقده خوش می گذره! دنیاتون نارنجی میشه!

آخ آخ، داشت یادم می رفت، پریروزتونم مبارک!

و در این لحظه ندایی از غیب رسید: "پا شو برو سر درست اینقدر چرت نگو!"



سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

به زودی در این مکان عنوان نصب می شود!

یه هفته ست که تقریبا هر روز یه صفحه ی سفید جلوم باز می شه و سعی می کنم یه بهانه ای پیدا کنم تا راجع بهش حرف بزنم و بهانه مو با شما ها قسمت کنم، n تا پاراگراف نوشتم، اما تا پاراگرافم تموم می شد حس می کردم اونی نیست که باید باشه. یه بار از بیست سالگی نوشتم، از اینکه چقدر با تصورم متفاوت بود. همیشه فکر می کردم هیجان انگیز ترین سن آدمه ولی حالا که نصف بیشترش گذشته بیشتر از همیشه احساس می کنم شبیه بقیه ی وقتاست!

یه بار دیگه سعی کردم یه نوشته ی کاملا علمی از تحلیل کیس ریپورت های «تاهلینگ» ارائه بدم، که در میانه ی راه با افزایش چشمگیر آمار از ادامه عاجز شدم، فوقع ما وقع!

توی یکیشونم یه سر به دنیای شیرین طفولیت زده بودم و کمی خاطرات شما رو قلقلک داده بودم. یه بارم  گفته بودم دو سال گذشته، رسما 86ی شدیم اما هنوز کارامون نیاز به تامل داره. یه عالمه چرای انتقادی، که آقا چرا هنوز با سایلنت بیگانه ایم؟! چرا از پس دو تا جزوه بر نمیایم؟! چرا اینقدر از مسئولیت فراری هستیم؟! و از این چیزا. بعدی گیر داده بودم به نشریه و وبلاگ که یه روزایی در گذشته ی خیلی نزدیک برای بودنشون و البته خوب بودنشون تلاش می کردیم، اما حالا از یکی شون کلا خبری نیست و اون یکی هم در سکوت مطلق فرو رفته. آدم دلش می گیره وبلاگو می بینه!

خلاصه که کلی به در و دیوار زدم تا برای چند روزم که شده وبلاگو از این حالت در بیارم، اما هر بار ... نمی دونم، اونی که می خواستم نمی شد. اصولا الان که بزرگتر شدیم و علوم پایه دادیم و اگه خدا بخواد داره یه چیزایی حالیمون می شه باید پر انرژی تر و امیدوارتر باشیم.

الان دلم می خواد به مخم بگم: خب حالا که چی؟! نه، جدا نیم ساعته هر چی دارم بهش فشار میارم نه تنها هیچ چی نمی یاد که بخوام در ادامه ی متنم بنویسم بلکه دریغ از یه عنوان، حتی یه عنوان به ذهنم نمی یاد بذارم رو این 4 خط مطلب!

بعد از مخم دوست دارم به همه ی دوستان مسئولیت پذیرم در ستون نویسندگان بگم: خب حالا که چی؟! آیا بعضی هایتان می دانید که تا به حال یک پست هم نگذاشته اید؟!

 هیچی دیگه، همین!



شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

کیمیاگری از جنس جهان سوم!

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. روزی روزگاری در گوشه ای از جهان سوم تعدادی دخترک و پسرک یا به عبارتی "دکترک" بودند. البته مسلم است که آنها از اول دکترک نبودند، تنها در رویاهایشان به آن می اندیشیدند.

دکترکان قصه ی ما با غم و شادی هایی از جنس هم قد کشیده بودند، و اکنون نزدیک به دو دهه از آن زمان می گذشت. از آن وقت که قهرمانشان اسپایدرمن بود، از آن وقت که در آرزوی داشتن ساعت برنارد بودند،  از لذت خواندن شازده کوچولو سرشار می شدند و با کلاه قرمزی و حرف های دوست داشتنی اش شاد بودند. خردسالی همچنان گوشه ای جدا نشدنی از وجودشان بود، اما بزرگ شدند و درس خواندند و سدها را شکستند و به رویاهایشان رنگ حقیقت پاشیدند. پس از سپری کردن آن سالها و لذت های ساده و دوست داشتنی، هنوز هم همان هستند، اما حالا در کنار هم.

من و تو از بدو تولد همواره بندی داشته ایم ناگسستنی از وجودمان. طفل که بودیم بند ناتوانی های کودکانه. بند بچگی در گذر زمان به سرعت پاره شد و بند دانش آموزی و تحصیل و تفکر و تحول آمد. پس از چندی آن نیز گسست، و هم اکنون بند دانش جویی و تحصیل و تفکر متفاوت از گذشته. این هم دیر یا زود پایان می یابد و بندی جدید می آید. اما... بند ناگسستنی دوستی است، دوستی من و تو دوست کیمیاگرم. تو که کیمیای عشق می کنی و بند دوستی مان را تا ابد پایدار!

دلم می خواهد لااقل به قدر یک داستان کوتاه با هم حرف بزنیم، ما که بیش از هر کس در این دنیا از جنس هم هستیم. با هم لذت پاس شدن و شیرینی عقب انداختن امتحان را چشیده ایم، با هم روپوش سفید به تن کردیم و مزه ی اسید را چشیده ایم و حرص نبود پوار را خورده ایم، با هم جشن گرفته ایم و از شادی هم شاد شده ایم، با هم در فراق دوستمان اشک ریخته ایم، با هم سر کلاس نرفته ایم یا رفته ایم و گوش نداده ایم و جدول اعداد متقاطع حل کرده ایم، با هم جزوه نوشتیم و شب امتحان خندیده ایم و خوانده ایم، با هم سر کلاس های انگل و آلی مرده ایم از خوشی، به معارف لعنت فرستادیم و به غذای سلف بد و بیراه گفتیم، وبلاگ زدیم و... و قصه ی ما همچنان ادامه دارد...

دلم می خواهد به تو بگویم که بودنت چقدر برایم لذت بخش است و شک ندارم که در آینده حسرت ریموتی را خواهم خورد که بتواند لحظه ای از خاطراتمان را Replay کند.

و حال ما با همیم، در کنار هم، در کشاکش خوبی ها و بدی ها و امروز روز ماست، روز مشترک همه ی ما. من دخترک کیمیاگر از صمیم قلب به تو می گویم که: ای دوست جهان سومی از هر جهان اولی بیشتر دوستت دارم.

روزت مبارک ای همشاگردی کیمیاگر!



دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

نقطه سر خط

چند روز پیش از جلوی اون دانشگاهی که توش کنکور داده بودم رد شدیم. فضا به شدت نوستالژیک شد. منم هیچی نداشتم که توش بنویسم به مامانم گفتم: "اون دفترچه یادداشت بابا رو از تو داشبورد بده." مامانم گفت: "می خوای بنویسی؟" پَ نه پَ می خوام بخورمش سلولز بدنم بره بالا!


شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

توهین به سبک ایرانی!

می نویسم، با دو هفته تاخیر می نویسم. برای موضوع "توهین" می نویسم. حیفه همین طوری بمونه این موضوع، مخصوصا که با اون تیکه ی پرچمش کلی کیف کردم!

توهین این روزا شده یه چیزی تو مایه های نقل و نبات. حالا از توهین به شخصیت و حریم شخصی ات گرفته  تا توهین خانوادگی( همون فحش خواهر مادر و خودمون!) و توهین ملیتی. در طول یه روز مطمئننا شاهد یکیش خواهی بود، در غیر این صورت اون روز به قطع روز عجیبیه!

پرچم نماد هویت یک ملته، به واژه ی "ملت" توجه کنید. حالا کشورشون روی نقشه هر کجا می خواد باشه، رئیس جمهورش هر کسی می خواد باشه. بالاخره اون ملت پرچم و کشورشونو دوست دارن و براش احترام قائلن. ما حق نداریم تو هر مناسبت با ربط و بی ربطی یا هر دفعه که به اصطلاح می خوایم با آرمانهای انقلاب عزیزمون تجدید میثاق کنیم علاوه بر اینکه کلی "مرگ" براشون می فرستیم، برداریم در نهایت بی فرهنگی پرچمشونو آتیش بزنیم. واقعا هدف از این کار چیه؟!

آخه مبارزه و اعلام انزجارم راه خودشو داره. علاوه بر اینکه مثل آدمای متمدن نمی شینیم و از راه گفت و گو و مصالحه با اونی که مشکل داریم کنار بیایم، تازه به کل ملتش توهین می کنیم و البته کلی ام ذوق خودمونو می کنیم. الحق که تو همه چیز نوبریم!

خواهر من، برادر من، کی می خوای یه ذره فکر کنی؟! چرا اینقدر اصرار داری تو دنیا منفور بشیم؟! چرا یه ذره واقع بین نیستی؟! جدی جدی احساس می کنی ما خیلی کار درستیم و هیچ کسی ام هیچ غلطی نمی تونه بکند؟!

کلا هر کسی رو ما دوست داریم باید باشه و حال کنه، هر کسی ام دوستش نداریم باید بره بمیره، اینطوریا خلاصه. مثلا چقدرم برای اونا مهمه که ما دوستشون نداریم!

دیگه نمی دونم چی بگم! ضربان قلب من تند می زنه، می خواد( اما نمی تونه!) آروم بزنه...



سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

I Will Survive

جدیدا به این نتیجه رسیدم اگه توسط خودم یا یه عامل خارجی مجبور به نوشتن نشم، نمی نویسم. یه چیزایی میاد به ذهنم واسه نوشتن و شر( کسره زیر شین!) کردن، اما به اصطلاح دستم به قلم نمی ره! عرضم به خدمتتون که شب قبل از دیشب یه متنی نوشتم، بعد دیشب اومدم بذارم طبق معمول سیستم همکاری نکرد. 1 ماهه هر روز دارم آلارم میدم که: «پدر و مادر عزیز اندکی به نیاز های مجازی بنده التفات فرمایید.»، ولی دریغ از پس مثقال توجه! بعد هی میان برنامه می ذارن دلیل اعتیاد جوونا رو ریشه یابی کنن. همینه دیگه، علوم پایه که نمیذارن بدم، اینترنتم ندارم، پس فردا رفتم معتاد شدم تو جوب آب پیدام کردن کی می خواد جواب بده؟! ها؟!

بعضی وقتا می فهمم زندگی چقدر می تونه سخت باشه. هفته ی پیش همچین درست و حسابی این موضوع برام روشن شد. چیزیم که پریشب نوشته بودم راجع به همین بود. یه جورایی شکواییه بود، شاکی از در و دیوار و زمین و زمون. آخه جدا این حق من نبود، حقم نبود بخوام با اشک از 5 ترمه شدنم بنویسم، حقم نبود یهو ترم 4 یه پتک... پتک که چه عرض کنم، یه کلنگ این طوری بخوره تو سرم، حقم نبود یه روز از خوشحالی  10/25  در پوست خودم نگنجم. همین هفته ی پیش، سه شنبه واقعا احساس به بن بست رسیدگی می کردم. اعصابم زیر بار 5 ترمه شدن پولکی شده بود. یه گوشه ای نشسته بودم، دفترچه مو گذاشته بودم جلوم داشتم با یه خودکار استدلر ارغوانی یه چیز خونبار می نوشتم. همین طوری که می نوشتم هی اشکام قل می خورد می ریخت رو دفترم و نوشته هام رنگ می داد به هم. کل صفحه ارغوانی شد!

  پرانتز باز اساسا از بحث کردن و تبادل نظر با دیگران لذت می برم، یه سری مباحث شبانه داریم تو خونه. پرانتز بسته بعد از اینکه سیستم همکاری نکرد پا شدم رفتم یه جلسه تشکیل دادم. بحثمون کشیده شد به همین چیزایی که من نوشته بودم. فهمیدم چقدر چرت نوشتم، فهمیدم ویروس افتادن، تازه اونم با دلیل، چقدر می تونه لذت بخش باشه. از اون آدما نیستم که همیشه اتفاقای بدترو واسه خودم در نظر بگیرم و با موقعیتی که برام پیش اومده کنار بیام، ولی برای یه بارم که شده این کارو کردم. برای یه بار خودمو گذاشتم جای یه سری از آدما با موقعیتای وحشتناک, بعد دیدم یه جورایی ویروس افتادن می تونه حتی شبیه اسمارتیز باشه! هنوزم احساس می کردم در حد خودم زندگی سخته ولی حداقلش این بود که کمک کرد بفهمم تا وقتی یه گره کور تو زندگیت نیفته قدر دندوناتو نمی دونی!

هنوزم شاکی ام، اما بی خیال اون شکواییه شدم. هنوزم احساس می کنم یه تیکه از دشت شقایقم له شده ولی اون تیکه اش هنوزم سرخه سرخه و البته ریشه هم داره!

پی نوشت 1: الان یه بار از رو متنم خوندم، دارم به این فکر می کنم که ضربه ی پتک بدتره یا کلنگ؟! جدا دارم فکر می کنم. اون موقع که داشتم می نوشتم حس کردم کلنگ چون تیزه بدتره ولی الان احساس می کنم پتک قدرت تخریبش بالا تره! یه چیزی بین پتک و کلنگ باید باشه، مثلا یه طرفش تیز باشه یه طرفش پهن! ولی خب نمی شه، اون یکی طرف کلنگه چی می شه؟! اگه 3 طرف داشته باشه خیلی بهتره. 1 طرفش پهن باشه، اون 2 طرف دیگه شم شبیه دو طرف کلنگ. اسمشم مثلا مي تونه "پلنگ" باشه!

پی نوشت 2: سعی می کنم دفعه ی بعد از رو متنم نخونم!



چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

پیچ

افتاد. نمی بینمش. پیچ عینکمو میگم. زانو هامو خم می کنم و رو زمین میذارم، سرمو به زمین نزدیک می کنم تا مماس نگاه کنم. می خوام پیداش کنم. چه شلوغ پلوغه این پایین، از اون بالا اینطوری نبود!



سه شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

منو این همه خوشبختی محاله!

پیش نوشت: یه بار، فقط یه بار تصمیم گرفته بودم در طول ترم غر نزنم و گیر ندم، بذارم آخر ترم از خجالتشون در بیام. نمی شه، باور کنید نمی شه، به خدا نمی شه!

واقعا یکی از آرزو های قلبیم اینه که اون ساختمون نحسی که گروه فیزیو و ایمونو و انگل (پاس شدن انگل تا آخر عمر جز افتخاراتم محسوب خواهد شد!) توشه به انضمام اون آسانسور اسلو موشن، اون میزای فلزیه مسخره، پنکه های 6 متری عهد بوق و پرده های مزخرفش بترکه!

آخه باهوش، باسواد، باحال، بااصالت، آن تایم، فرنگ رفته، محقق، سرکار که خودت یه جلسه بدون هیچ هماهنگی قبلی تشریفتو نمیاری و ما رو اسکل می پنداری، چطور به خودت اجازه میدی ما رو اینقدر راحت ببری زیر سوال؟! کار اینجانب و سایر افرادی که دیر اومدن بسیار اشتباه بود و بنده قصد هیچ گونه توجیهی ندارم، اما شما حق نداری با ما اینطوری حرف بزنی. "... داروسازیا فلانن، دکتر خانوی از شما خجالت می کشه، خودتون از همه خنده دار ترید...".

حالا نیس خیلیم کلاس علمی و مفیده. شیطنت های خنگی و نحوه ی تشخیص بچه ی خنگ! یه تیکه ام که رفته بود رو آنتن برنامه ی گلبرگ! اندر باب همکاری زوجین و تقسیم کار در منزل!

آی بدم میاد تا هر چی میشه در میان میگن: «ریفرنس(!) کتابه، هر چی ام نگفتم میرید از کتاب می خونید!». خب پس فلسفه ی کلاس اومدن ما چیه؟! میایم که ۴ تا اسلاید، که ۳ تاشم عکس گل و بلبله برامون رد کنید؟! میریم خودمون می خونیم، صبحم یه کم بیشتر می خوابیم حالشو می بریم!

 امروز واقعا تمایل داشتم در نهایت ادب و ملاطفت چند تا جمله ی قصار تقدیم کنم خدمتشون، اما به قول این خواهر گلمون: «آدم وقتی می خواد به استادا یه چیزی بگه باید جمعو در نظر بگیره!». زیرا که پس از آن استاد گرانقدر در نهایت منطق و البته ضعف از شیوه ی «انتقام گیری در امتحان» اونم پایان ترم, از خجالت ما در خواهد آمد!

این از این، اونم از همکار نازنینش که به خاطر غیبت در ۲ جلسه پشت سر هم چهار روز قبل از اول فروردین, نیم تا یک نمره از درس ۴ واحدی ما کم فرمودند. یه بار ما امتحان مید ترم مونو از نصف بیشتر شدیم، یارو برداشت نیم نمره کم کرد!

تا بحث داغه بریم یه سرم به گروه ایمونو بزنیم! آخه اگه واحد عملیه پس امتحان تئوری دیگه چه صیغه ایه؟! برای ۱ واحد یه امتحان نظری، یه امتحان عملی؟! از اینم که بگذریم، آخه ده جلسه یک و نیم ساعته ۳ نمره؟! بابا اون فیزیو شمرم ده نمره داد به کلاسش، اینا اون کارم نکردن! به قول اون یکی خواهر گلمون: «ازتون متنفرم!!»

پس نوشت ۱: پیشاپیش رحلت جانگداز رهبر کبیر انقلاب را تسلیت عرض می نمایم!

پس نوشت ۲: تعطیلات خوش بگذره!



چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۰
م : فارمستان ن : مریم رضایی

فارمستان

در ابتدا دوستان جان یکصدا: «تکبیر!»

از اونجایی که من کلا آدم چند بعدی هستم و برنامه ریزی حرف اول رو تو زندگیم می زنه, وقتی یه برنامه به کارام اضافه بشه یا 2 تا امتحان داشته باشم، عمرا به بقیه ی کارام لطمه ای وارد نمی شه و هیچ کدوم به تعویق یا حتی تاخیر نمی افته! حالا این یه چیزه, تز دادن یه چیز دیگه ست! که هیچ کدومشم ابدا در من نیست! البته اینم بگم که من از اولشم قصد نداشتم به طور منظم یا مثلا اپیزودی بنویسم، می خواستم هر از چند گاهی یه حکایتی در کنم و خیلی ادامه دار باشه!

به هر حال «دواساز» پوزش می طلبد!



یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

همیشه کم میارمت!

هیچ شرحی ندارم که بدم! لطفا به ادامه ی مطلب بروید!


پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
م : فارمستان ن : مریم رضایی

فارمستان

باب 1: اندر مکتب خانه ی عالیه

دواساز ایام مکتب خانه را به یاد می آورد، مشتی خاطرات نیک و بد از پس هم از مخیله اش گذر می دهد. کیاست و فراستی داشت، به او تیزهوش همی گفتند. دوستان، استادان ... برخی نیک سیرت و جاودان در خاطر و دل و برخی تنها برای سپرده شدن به دست فراموشی. در معونت و مظاهرت دوستان هیچ گاه اهمال را جایز نشمرده و سعی بر این داشته تا قواعد مصادقت و ممالحت۱ بین اصحاب هر چه مستحکم تر کند. بیش از همه ی دوستان در غایت سوز و اشتیاق دواسازی بود و بر آن کوششی و جهدی عظیم روا داشت تا به «مکتب خانه ی عالیه ی طهران» راه یافت.

به جمعی جدید، هم درسانی و شاید دوستانی جدید، که تا سالی چند مجاور خواهند بود.



دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۰
م : فارمستان ن : مریم رضایی

آورده خواهد شد که ...

«دیباچه»

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، که دگر بار مجال سخن به این دواساز حقیر عطا کرد. هر واحدی که پاس می گردد ممد حیات است و نمره ی آن مفرح ذات. پس در هر درس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.

«اعملوا آل دواساز شکرا و قلیل من الدواسازون الشکور»

از چند صباحی پیش تامل ایام گذشته همی کرد، بر عمر تلف کرده تاسف می خورد و سنگ سراچه ی دل به الماس آب دیده می سفت و این ابیات مناسب حال خود می گفت:

«هر دم از عمر می رود نفسی/چون نگه می کنم نماند بسی

                                                ای که بیست رفت و در خوابی/مگر این دو روز دریابی»

بعد از تامل این معانی مصلحت چنان دید که در نشیمن عزلت نشیند و دامن صحبت فراهم چیند به عادت مالوف و طریق معروف اندر باب احوالات «دواسازی» پر حکایت. قصد کرد تا ستونی در وب نوشت ترتیب داده و تقریر سخن کند (دواساز حسادت را بس نکوهیده می داند!).

این «دواساز»، آن دواساز نیست. نه شیر بیشه ی تحقیق است و نه غرقه ی دریای مواج علم، بل نویسنده ایست خرد در زمان حال. گهگاه ذکر او در افواه عوام افتد و صیت سخنش در بسیط زمین رفته و رقعه ی منشاتش چون کاغذ زر برند (فروتنی و تواضع عمیقا در وجود دواساز نهادینه شده!).

حکایات «فارمستان» را می نگارد شاید پندی باشد بر هم درسان خویش و دیگر اصحاب را نیز بر احوالات آشنا گرداند! بخت از آن او خواهد بود اگر لبخند رضایت بر لب دوستان جاری تواند کند!

                                                                                        دوشنبه، چهاردهم جمادی الاول 1432



شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۰
م : ضیافت نوروز 90 ن : مریم رضایی

رادیو پس فردا!

الان که دارم اینو می نویسم توی ماشینم، اتوبان قم-تهران. چند ثانیه پیش از کنار مرقد مطهر امام راحل(قدس سره) رد شدیم، تا حالا نمی دونستم که میشه 13 رو تو صحن حرم مطهر هم بدر کرد! جل الخالق!

نمی دونم چرا، ولی حس خوبی نسبت به نوشتن خاطره توی وبلاگ نداشتم، اما چندان برام خوشایند نیست که وقتی رو اسمم، تو قسمت نویسندگان، کلیک می کنم یه صفحه ی سفید جلوم باز بشه! علاوه بر این، همین جوری ییهو دلم خواست که این کارو بکنم! قبل از اینکه شروع کنم باید یه کم توضیح بدم!

 یادمه که تا چند سال پیش وقتی می گفتن «عمه»، ناخود آگاه تصویر یه پیرزن چاق با عینکای گردالی و موهای سفید، که روی یه کاناپه نشسته و داره یه چیزی می بافه، که مسلما نشئت گرفته از بعضی کارتونا بود، می اومد توی ذهنم! دقیقا 2 سال و 13 روز پیش اینجانب به مقام شامخ «عمه» نایل گشتم! (عمه: واژه ای لطیف که از گذشته ای نه چندان دور بسی مظلوم واقع شده و در پاره ای از اوقات پس از مادر و خواهر به فیض اکمل رسانیده می گردد!)

هر چند که ورود یه فرد کوچکتر به خانواده، کلی موقعیت سیاسی منو به خطر انداخت و سدی شد در مقابل مناسبات دو جانبه ی من و بابام، اما تولدش یکی از قشنگ ترین اتفاقای زندگیم بود! برادر گرام بنده تهران زندگی می کنه و من الان تو ماشین اوشونم!

همونطور که دیدید فقط "یه کم" (!) توضیح دادم! پس الان میرم سر اصل مطلب...


یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

آورده اند که ...

به سنه ی ثمان و ثلاثین و خمسمائه (538 قمری)، در دیاری خوش و نزه از سرزمین پارس طبیب و دواسازی می زیستند که نزدیک خاص و عام قبول یافته و مشغول خدمت.

طبیب در زی اهل ریا و طمع کار بود. اما دواساز، آن شیر بیشه ی تحقیق، آن غرقه ی دریای مواج علم، آن شجاع صفدر صدیق، اهل خدمت، و کار او کاری عجب بود. او را تصانیف بسیار بود به الفاضی مشکل در حقایق و اسرار دوا و شفا، و فراستی داشت که کس را نبود. آن مست بی قرار و شوریده، پیوسته در کتابت و ریاضت بود و سخن اهل زمانه را وزن ننهادی. اما اغلب اطبا در کار او ابا همی کردند و گفتند: او را در شفا قدمی نیست!

نقل است که: ...



پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

«خیلی دور،خیلی نزدیک» یا شایدم «خیلی نزدیک،خیلی دور»!

قبل از هر چیزی یه سلام توپ، پرانرژی و بهاری به همه ی دوستای توپ با دلهای بهاری!

عرضم به خدمتتون که ما قرار بود نباشیم یا قرار نبود باشیم ولی به دلیل کنسلیدن برنامه ها(راه ما رو نخواند!) فعلا که باشیده ایم!دیدیم حالا که هستیم و وقت آزاد هم اندکی در دست داریم، بی انصافی می باشد اگر خدمت وبلاگ،که در این روزها ما را به هم نزدیک می گرداند،عرض ادب ننماییم و مطلبی نگذاریم،خلاصه که دلمون نیومد به وبلاگ دوست داشتنی-مون این آخر سالی سری نزنیم!

به قول «مهدیه» خیلی سخته که زمستون باشه وآدم بخواد از بهار بنویسه،رو شاخه های خشک درختها پر از برف باشه و بخوای از شکوفه گیلاس بگی،پالتو تنت باشه و بخوای راجع به هوای بهاری حرف بزنی!

حالا فقط چند روز به بهار مونده اما انگار بازم از بهار نوشتن همون قدر سخته!همه چیز یه جورایی تکراری شده یا شایدم ملموس بودن خودش رو از دست داده!دیگه از اومدن عید خوشحال نمی شیم،ماهی قرمز حس خاصی بهمون نمیده،بوی عید میاد اما به دلمون نمی شینه!نمی دونم ... شایدم این حس نه چندان جالب فقط حس من باشه!

هیچ وقت فلسفه ی بعضی چیزا رو درک نکردم!اینکه چرا وقتی عید میشه دوستا و فامیلا باید در عرض کمتر از 10 روز،بیشتر از 10 بار همدیگه رو ببینند، در حالیکه ممکنه در طول یکسال حتی یکبار هم همدیگه رو نبینند!انگار یه جورایی فقط می خوایم رفع مسئولیت کنیم با دیدن هم!

چرا باید تعارف های الکی به هم تحویل بدیم؟!چرا با هم رو راست نیستیم؟!چرا مجبوریم نشون بدیم بعضی ها رو دوست داریم وقتی واقعا دوستشون نداریم؟!البته برعکسش هم هست،که به نظرم این بدتره!اینکه نسبت به آدمایی که دوستشون داریم بی تفاوت باشیم!ابراز احساسات بعضی وقتا سخت ترین کار دنیاست و بدترین حس دنیا می تونه وقتی باشه که احساست رو نگفتی و دیگه خیلی دیر شده!فاصله معنایی نداره اگه دل آدما به هم نزدیک باشه!(عجب جمله ای بود این جمله آخریه!!)

و من در پایان در حالیکه دارم فکر می کنم پایان مطلبم چه ربطی به خود مطلب داشت و به نتیجه ای هم نمی رسم(!) از صمیم قلب امیدوارم هم خودتون و هم دلتون به همه ی اونایی که دوستشون دارید نزدیک نزدیک باشه!

 



شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

بالای شهر، پایین شهر!

حتما تا حالا شده که سوار یه ماشین باشین، بعد، از پایین یا وسط شهر برید سمت شمال شهر! به تغییرات توجه کردید؟! خیابونا، خونه ها، ماشینا، پارک ها، آدما (رنگ و رو ها باز می شه، تراکم آدمای مارک دار میره بالا و خلاصه ملت همچین توپ میشن!)

حتی آب و هوا: پایین، آفتاب در حد کویر لوت تو چشم آدم می تابه، بعد بالا داره برف میاد! برف یه کم اغراق شد ولی خب هوا خیلی بهتره!

به فاصله ی طبقاتی و از این مزخرفات تکراری کاری ندارم! می خوام یه چیز دیگه بگم!

اول ترم که امتحان نیست و همه چی آرومه (!) ما هم خوشحالیم و میایم سوژه می گیریم، از استادا، از دانشگاه و به امر بس شریف تخریب شخصیت می پردازیم! به چیزای الکی گیر میدیم و کلا به دنبال اعمال ناپسند و کریه هستیم برای رفع بیکاری! اینجا هوامون مثل بالا شهره! بهاری یا برفی، باحال!

بعد امتحانا میان (!) هی ناله می کنیم، غر می زنیم، بازم تخریب شخصیت می کنیم! اینجا چون هنوز اندکی داغ می باشیم نمی فهمیم چه بلایی داره سرمون میاد! کمی تا قسمتی ابری با بارش پراکنده گزارش میشه!

بالاخره امتحانا تموم می شه و تعطیلات! اون موقع باز هوا خوب می شه چون اصلا به بلاهایی که سرمون اومده یا قراره که بیاد توجهی نمی کنیم و تنها به جبران کمبود های روحی و جسمی ایجاد شده در ایام امتحانات می پردازیم! یه چیزی تو مایه های ارتفاعات توچال: full of oxygen!

تعطیلات فینیش! ترم جدید، استادای جدید، سوژه های جدید! تا می خوای بری تو فکرشون و حال گیری و این حرفا یه چیزی محکم می خوره تو سرت! به خودت که میای، یه سری گاردی جلوت می بینی! با اسلحه و باتوم واینا! اینجا کجاست؟! امروز چه روزیه؟!

اه!! توهم زدی بابا! تو الان در سیستم مدیریت امور آموزشی (سما!) هستی! اینام تصویر استاداست تو ذهنت! همونا که در طول ترم، تو پستا با خاک یکسانشون می کردی، حالا نوبت اوناست (!) و این ستاره های درخشان هم حاصل تلاش شبانه روزی تو در طول ترم هستند! کیفش رو ببر!

در این حال احساس می کنی دیگه از پایین شهر گذشته! انگار رو خط استوا ایستادی و آفتاب با زاویه ی 90 درجه داره به سمتت UV می فرسته! یه حس دیگه ای که بهت دست می ده اینه که زمان چقدر زود می گذره، تا همین یکی دو سال پیش سر 25/۰ خودت رو حلق آویز می کردی و الان...

عملا از عرش به زیر فرش کشیده شدن را با تمام وجود لمس می کنی!

نتیجه ی اخلاقی: دیگه دست از چرت گویی برداشته و مثل یک بچه خوب و مودب در طول ترم گوش شیطون کور، چشمش کر (!) اندکی درس خوانده تا در پایان ترم مثل چیز در گل نمانی!

نتیجه ی غیر اخلاقی: به همین روال ادامه داده و در پایان ترم مثل چیز در گل بمانی و این بار آب و هوایی مشابه صحرای آفریقا را تجربه نمایی!



سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹
م : به یاد ماندنی ها ن : مریم رضایی

وقایع اتفاقیه!

«ترم سیم»

انگار عقربه های ساعت این ترم تندتر دنبال همدیگه دویدند، حس نکردیم ۵ ماه گذشت!

شوخی شوخی گذشتا! حالا بماند که تبعاتش جدی جدی میاد سراغمون! ولی انصافا ترم پر  ملاتی بود! الحق که مخمون نکروز شد!!



جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

این نیز بگذرد...

الان از اون وقت هاست که احساس می کنم چقدر حالم گرفته است! انگار همه چیز حتی کرم کارامل(!) بهم انرژی منفی میده!

وقتی می بینی هیچ چاره ای نداری، میگی خب بذار یکم به خودم انرژی بدم! میری یه لیوان نسکافه می خوری! یه آهنگ که باهاش حال میکنی گوش میدی! یه سری به دهکده ی جهانی میزنی و یه بار دیگه عکس دکتر سپهری زاده رو نگاه می کنی یکم می خندی! بعد از اینکه خندت تمام شد هنوز یکی دو ثانیه نگذشته می بینی نه، انگار فایده نداره!

به دور و برت که نگاه می کنی به جز چند تا جزوه ی دل انگیز انگل هیچی نمی بینی و می فهمی وقتی امتحان انگل داری اگه یه بلیط مجانی بازی رئال هم بهت بدن بازم خوشحالت نمی کنه!

وقتی درس خوندنت نمیاد! وقتی تمرکز نداری و پرنده ی خیالت مشغول پرواز دور دنیاست و هیچی از همین چند تا جزوه ای هم که خوندی یادت نمیاد، انرژی مثبتم کجا بود!

آخه اینم شد درس!؟! نه خداییش آدم تا بیاد یکی از این جزوه های قارچ رو تموم کنه ۱۵ بار رفلکس بالا آوریش(البته گلاب به روتون!) فعال میشه! راجع به بقیه ی جنبه هاشم که تو پست پارازیت نامه به اندازه کافی بحث کردیم!

حالا این هیچی(!) یه لحظه چشمت می افته به یکی از اون جزوه های فیزیو فرح بخش(!) که لا به لای جزوه های انگله! اشک از دیدگانت جاری میشه!

یارو میاد در حد علوم چهارم دبستان درس میده بعد یه سری سوال جفنگ در حد Phd فیزیولوژی سر امتحان میذاره جلوت! ۶۵ تا شاخ درمیاری که اینا کجای جزوه بوووود!؟!

حالا یکی بیاد به این بابا بگه: بابا 4 واحده، اگه بیفتی هیچ غلطی نمی تونی بکنی! به خدا اگه یکم آسونتر بدی به هیچ جا بر نمی خوره! آخه مگه خودت دانشجو نبودی بی انصاف!

تو همین فکر و خیالایی که ییهو گوشیت می زنگه! با حالت کاملا ناله: سلام مامان، امتحان انگل دارم... بعد چند تا جمله ی تکراری دریافت می کنی من جمله: مامان اینقدر خودتو اذیت نکن، من می دونم تو خوب میدی، اینم یه دوره ای از زندگیه زود می گذره... بعد میبینی یه صداهایی میاد(!) مامان اونجا چه خبره؟ بعله کاشف به عمل میاد که کل فوامیل نسبی و سببی جمعند و ملالی نیست حتی دوری شما!!حالا برادرت، هنوز اسم انگل تموم نشده شروع می کنه به خنده بعدشم چندتا تیکه ی ناااااز نثارت می کنه و تو full of energy خداحافظی می کنی! اینجاست که تو همدردی و همدلی رو با پوست و گوشتت لمس می کنی!!

هنوز ۵ دقیقه از اتمام تماس نگذشته چند تا sms از طرف دوستات با مضامین: "سلام عزیزم، خوبی؟ آخی هنوز امتحان دارید!؟! ما امتحانامون ۲۰ روز پیش تموم شد! الان با x،y،z بیرونیم! جات خیلی خالیه!!" دریافت می کنی!

تو این لحظه است که دوست داری با یه زاویه ای سرتو بکوبونی تو نبش یه دیوار که دقیقا از محل sagital suture جمجمه ات نصف بشه!!

پی نوشت: باور کنید نمی خواستم حالا که حالم گرفته است پست بذارم و انرژی منفی ساطع کنم ولی تقصیر من نبود!!!



دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

برو حالشو ببر!

این روزا بازار خیلی چیزا داغ داغه! بازار انتقاد، بازار سقوط، بازار یارانه (اه بازم یارانه!)، بازار امتحانا!

این روزا انگار لبخند از واژه نامه همه پاک شده! فقط اون آقاهه که رو بیل بورد تبلیغاتی مسواک آکوافرش(!) داره لبخند می زنه! (اونم که پشت لبخندش رازی هست!)

البته آدم یکم که فکر می کنه می بینه شاید بعضی وقتا احمقانه ترین کار لبخند زدن باشه! وقتی نون سنگک می خری 700 تومان، وقتی هر کیلو گوجه فرنگی رو می خری 2800 تومان، وقتی هر دونه انار رو می خری 1000 تومان و خیلی وقتای دیگه!!

این روزا که همه عاشق ضد حالن (!) خدا یه حال اساسی میده! (خدا دید مسئله حجاب خانما به کلی حل شد و اوضاع ردیف شد، گفت به جای بارون بذا برف بدیم حال کنن!!)

نه خداییش همین الان برید کنار پنجره و به نزدیکترین درخت (ترجیحا کاج یا سرو!) نگاه کنید! آدم کیف می کنه از این منظره! حیف نیست آدم تو این هوا، دونه های برف همین جوری از آسمون میاد پایین، برف زیر پات گلیچ گلیچ می کنه، بشینه تاریخ بخونه! (سقیفه و سعد بن ابی وقاص و از این چیز میزا!!)

آدم یه لیوان نسکافه داغ بر می داره میره زیر برف می خوره لذتشو می بره! بعدشم کلی برف بازی می کنه! البته اینجا ممکنه 2 تا حالت برات رخ بده: 1.از همون لحظه نشانگان یک سرماخوردگی نااااز بیاد سراغت و فرداش امتحان تاریختو گند بزنی! 2.سرما نخوری ولی امتحان تاریختو باز گند بزنی!

یادتونه اون وقتا همش تو زمستون موضوع انشا «یک روز برفی را توصیف کنید» بود بعدش ما هم شروع می کردیم: برف خیلی چیز خوب و زیبایی است. ما خیلی برف را دوست داریم. بابایمان هم همین طور! برف بازی اصلا کار خوبی نیست اما ما برف بازی را خیلی دوست داریم. یک بار ما با دوست هایمان برف بازی کردیم بعدش سرما خوردیم بعد بابایمان ما را خیلی دعوا کرد. ما مجبور شدیم 2 تا آمپول بزنیم و خیلی دردمان آمد و از آن موقع ما تصمیم گرفتیم دیگر برف بازی نکنیم!

حالا انصافا خودت بگو آدم تو این هوا می شینه غصه یارانه و گوجه فرنگی رو بخوره؟! آدم تو این هوا سیگار می کشه؟! به میکروب و فیزیولوژی فکر می کنه که حتی یه جزوه ام نخونده؟! نه! معلومه که نه! یه لبخند (مثل اون آقاهه که روی بیل بورد بود!) می زنه بعدشم شال و کلاه می کنه پا می شه میره بیرون یه آدم برفی تپل درست می کنه حالشو می بره!!



شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

اندر باب Public Transportation!

وقتی یه روز می ری بیرون،حالا به هر دلیلی، از بهترین حالت که می تونه قرار با دوستات باشه یا بدترین حالت که مثلا وقت دکتر (اونم از نوع پولکی و بیخودش!) باشه، واسه رسیدن به مقصد چند تا choice روبروت داری: تاکسی، اتوبوس معمولی، BRT، مترو و ... درکل چویست بسی وایده!!



دوشنبه ۶ دی ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

سالهای دور از خانه

پیش نوشت: عزیزان مرفه و بی درد تهرانی یا ساکن تهران نخوانند! تاکید می کنم: نخوانند!

تا یکی دو سال پیش که بچه مدرسه ای بودیم، می گفتن مدرسه خونه ی دومتونه! اما حالا دانشجووو شدیم و خونه ی دوممون شده خوابگاه!!

این مکان باعث شده در پاره ای از اوقات، برخی شخصیت های کارتونی و خاطره انگیز دوران کودکی در ما متجلی شوند! همچون الیور تویست، کوزت و جودی ابوت!!!


جمعه ۲۶ آذر ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

پارازیت نامه...

سیستم گردش خون اینجانب دیگر از خونرسانی به سلولهای مغزم عاجز گشته! هر چه مونو-دی-پلی ساکارید در این چند روز میل نمودیم همه به مصرف این سلولهای مفلوک در آمد و عن قریب است سایر سلولهایم روی به مصرف قند DNA و RNAیشان بیاورند و موتاسیونی بس بزرگ در ما بوقوع بپیوندد!

این کرمهای ناناز با این اسمهای زیبا و دلنشینشان همچون پارازیتی بر روی طیف سیگنالهای همین چند سلول اندک خاکستری مغز فلک زده ما افتاده اند و تردد کلیه امواج را مختل نموده اند بطوریکه همچون جسدی بر گوشه تخت افتاده و قدرت هر گونه تکلم و تفکر را از کف داده ایم!

به هر طرف نظر کنی جز کرم و تک یاخته دیگر هیچ نمی بینی و از هراس یارای هیچگونه حرکتی نداری، مبادا در یکی از این سیکلهای دل انگیز مورد سواستفاده انگلها، این قشر پرتلاش عرصه بیماری زایی، قرار گیری! با دیدن تنها خراشی بر پوست پایت توهم پیوک میزنی و اینکه نکند تا چند ثانیه دیگر برای عرض ادب و احترام سرشان را بیرون بیاورند و یک لارو تپل تقدیمتان کنند! به تمامی رفتار و اعمالت از ابتدای زندگی فکر میکنی! به اینکه چرا دو ماه و سه هفته پیش یک شب کم اشتها بودی، و به کلیه نشانگانی که میتواند ناشی از حضور یک مهمان ناخوانده باشد!

آخر چرا ما باید در عنفوان جوانی این همه بر خویشتن سخت بگیریم!؟! خواندن مورفولوژی-سیکل-علایم-اپیدمی و درمان کرمهایی که دیگر حتی در اثنی عشر موشهای فاضلاب ساحل عاج هم لنگه آنرا نمیتوان یافت به چه دردی میخوره؟ WHO کوتاه اومده اعلام ریشه کنی کرده استادای انگل کوتاه نمیان! آیا اسم فقط اسم این کرمها برای چند روز در ذهن ما می ماند؟ تنها و تنها حفظ بودن این همه دوز دارویی تا یک ساعت پس از امتحان چه کمکی به آینده ما می کند؟ چقدر به سواد دارویی ما افزوده می گردد؟ مگه ما واقعا چند تا سلول تو مخمون داریم؟!

ای لعنت به هر چی کرمه! ای لعنت به هر چی پاپول و ماکوله! ای لعنت به هر چی آزمایش مدفوعه! (درس از این جذابتر! تغلیظ مدفوع!) به خدا الان پیش یه پزشک متخصص هم بری یه فیلر از تو چشمت زده باشه بیرون «آب مروارید» تشخیص میده!! و ای لعنت به ما که انگلمون ۳ واحده و زیر بارش داریم قد خم می کنیم اونوقت این دندونای بیییییییییییییییییییپ ۱ واحد پاس کردند حالشو بردن!

و در آخر لعنت به این سیستم آموزشی!!

چشم ها را باید بست، از دست انگل باید مرد!



چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

افسوس...

هرچند پس از انجام گناهان جدید و غیرقابل بخشش در هفته گذشته، من جمله هتک حرمت به ساحت مقدس گروه میکروب(!) خداوند متعال نمونه ای باکتری جدید که حدس میزنم مایکو باکتریوم (از نوع کذا!)باشد برای اینجانب نازل فرمودند که صدا و نصف تصویر بنده به فنا رفت! پس از مذاکراتی چند با جناب عزرائیل خان زبل ایشان با قید وثیقه و امضای تعهدنامه اخلاقی مرحمت فرمودند چند صباحی دیگر به این بنده حقیر اجازه حیات دادند (بازم به مرام خودت عزی!) البته کماکان دروضغیت افقی به سر می برم اما با دیدن پست جدید وبلاگ دیگر پیاله صبرمان لبریز گشت...      

ای همکلاسی عزیز، ای همکلاسیهای عزیز، ای تمام کسانیکه روشنفکرید یا فکر میکنید که هستید یا دوست دارید که باشید یا نیستید! بدانید که حق قضاوت جمعی ندارید، حق توهین ندارید، حق برچسب زدن ندارید، حق سوزاندن تر وخشک  را باهم ندارید!

ای شمایی که احساس می کنید هم اکنون جامعه ما ازبالا تا پایین دربغرنج ترین وضع ممکن قرارگرفته، آیا بهترنیست ابتدا اندکی در افکار خود تامل کنید؟ آیا بهتر نیست قبل از انتقاد از هر نوع مخلوقی در دنیا ذره ای به خود رجوع کنید؟

ریشو!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی هر کسی ریش داشت الزاما بی بروبرگرد لباس شخصیه؟! هرکسی چادر داشت از دارودسته ...کماندوایناست؟! خشکه مذهبه؟! اله بله ؟ لطفا اعتقادات رو سیاسی نکنید! اگر کسی چادر می پوشه بخاطر خودشه و اعتقاداتش نه به خاطر «آقا»ست نه خانوم! قبول دارم که قشری با کارهاشون دارن چهره بقیه رو هم سیاه می کنن اما اگر فکر می کنید روشنفکرید، باید با عامه مردم متفاوت باشید و حداقل توی حرفاتون اینو اثبات کنید.

البته جالبه که وقتی به طرف مقابل می رسیم می گیم: «نه بابا نمیشه از روی ظاهر قضاوت کرد، نمی شه گفت هرکی فلان جور آرایش کرد حتما فلانه، هرکی بد لباس پوشید حتما بهمانه، به دلش رجوع کن دلش باید پاک باشه!». این قضاوت درسته به شرطی که دو طرفه باشه. در ضمن اگر به همین انجمن اسلامی خودمون سری بزنیم یا موقع تجمعات نگاهی به تیپ بچه ها بندازیم می بینیم که هم ژیگول هست، هم غیر ژیگول، هم باحجاب، هم بی حجاب، هم...، هم...! اما همه خواستشون یکیه. بهتره این اتحاد فدای اختلافات سلیقه ای نشه.

دکتر شریعتی: «روزی خواهد رسید که بی دینی نماد روشنفکری خواهد شد» (امیدواریم هیچ وقت اون روز نرسه...)

الان ما تو وضعی هستیم که هر کسی چه باحجاب، چه بی حجاب، چه با ریش، چه بی ریش، چه بسیجی، چه انجمنی اگه یه کم، فقط یه کم فکر کنه عمق فاجعه رو در می یابه! البته شاید فکرم نخواد، اگه به دور وبرش یه نگاهی بندازه میبینه که همه مارو دوست دارن! اعتبار جهانی داریم! خیلی پیشرفته ایم! و کلی چیزای خوب دیگه. در کل ما خیلی باحالیم!

باتوجه به برداشتن یارانه ها از آب و برق و پفک نمکی و مواد شوینده و با توجه به سال کار مضاعف(!)نیازی به شستشوی چشمها نیست، تنها با اندکی فشار به ماهیچه های عنبیه و افزایش زاویه دید می توان مشکل را حل نمود!!



شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

برباد رفته...

 

روز موعود فرا رسید! بالاخره پس از جابجایی و تعطیلی و آلودگی و جمیع اتفاقات لشکری و کشوری که برسر میکروب آمد، روزهای انتظار به پایان رسید و شنبه فرارسید! جناب جمالی گرام روز سه شنبه آنچنان در باغ سبزی به ما نشان دادند و آنقدر امید مضاعف برای راهنمایی های خویش بر سر جلسه دادند که بی اختیار دوست داشتیم به ایشان بگوییم: «بزرگا که تو استادی» و جای هیچ گونه نگرانی را باقی نگذاشتند. از آن روز ما امتحان را هلویی متصور شده بودیم که در روز امتحان با اشاره ایشان و به سادگی درگلویمان خواهد رفت، و در طول هفته صبحگاهان و شامگاهان در حقش دعا کردیم. امروز هم با دیدن ایشان آنچنان شورو شعفی سراپای وجود مارا فرا گرفت که اگر یک کیک ۵ طبقه شکلاتی به ما می دادند اینگونه مسرور نمی شدیم! امتحان بسیار فرح بخش بود. مخصوصا صفحه دوم که ازبرای بنده پاک پاک بود. اواخر وقت امتحان بود که مخ اینجانب اساسی پیاده گشت و هرچه داشت و نداشت بر روی برگه تراوش کرده بود. لحظه احضاراستاد فرا رسید! دست خود را با امیدی وصف ناپذیر بالا برده و استاد را فراخواندم. اولین سوالم را از ایشان پرسیدم، دومی و سومی را نیز، و تنها جمله ای که از دهان مبارکشان خارج گشت این بود «ملایم، نه ملیم». مرحمت فرمودند و الفی اضافه کردند! آیا به راستی این محبت بزرگ را با چه بیانی میتوان جبران نمود؟ آیا به راستی یک E.coli نقشی پررنگتر را نمی توانست به جای استاد سر جلسه ایفا کند؟ در این لحظه بود که با تمام وجود البته بسیار آرام (با توجه به هیبت استاد) گفتم: «کاش آزمایشگاهتو اون اشرف مخلوقاتت میترکیدن!»

پس از این اتفاق و یاس فراوان اندکی به ائمه و ملائک آسمانی متوسل شدم اما اوضاع آنقدر پس بود که هیچکس کاری از پیش نبرد. ناچار برخاسته وبرگه ننگ آور را که جواب یک سوال آن به تنهایی می تواند باعث پیچ خوردن روده های استاد به هنگام تصحیح گردد را تقدیم کردم و با شرمساری و سری فکنده بیرون رفتم...

نتیجه: باید تلاش خویش را در عرصه علم و دانش مخصوصا درس شیرین میکروب شناسی افزون نموده و دیگر دل به این امیدهای واهی نبندیم.

حافظ میفرماد: دمی با غم به سربردن جهان یکسر نمی ارزد/به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

ما هم چون حافظ را خیلی دوست میداریم از اینکه امتحان میکروب را به بدترین وجه ممکن ازسر بدر کردیم ناراحت نمیشویم و به زندگی ادامه میدهیم!



سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

داروسازی همچنان مفلووووووک!!!

 

سلام

می خواستم اولین پست رو با ناله شروع نکنم، اما نمیشه یه چیزی خیلی مونده رو دلم مربوط به کلاس فیزیولوژیه!

«هرچه فریاد دارید بر سر داروساز بکشید»

روزشنبه 5 آذربود که با مشقت فراوان و کلی کلنجار با نفس اماره و لوامه و اینا سر کلاس پرشور و جذاب جناب آقای دکتر کریمیان حاضر شدم. وسطای کلاس بود که با شنیدن واژه «شامپو» از خیل افکار و احلام بیرون آمده و گوشها را تیز کردم ببینم قضیه چیه. بعله استاد گرام مثالهاشون راجع به مقایسه گورخر با رگهای خونی و پیرمرد با لواشک تموم شده اومدن سراغ این داروسازای فلک زده!! تیکه اولی رو که نوش جون کردیم (با عرض پوزش «شامپو فروش») منتظر دومیشیم! "آره ما خونمون حوالی حسینیه ارشاده واینا...تو همون محدوده ما 6 تا داروخونه هست، یکی اینور میرداماد یکی اونور میرداماد یکی سر میرداماد یکی ته میرداماد...بابا چه خبره؟! مگه ملت چقدر دارو میخوان؟! کدوم صنفی اینقدر تراکمش زیاده؟! آخه بقالیم اینقدر نداریم!" (اینم دومیش!) اینجا بود که دیگه دود از کلم زده بود بیرون ولی خویشتن داری کردم و هیچی نگفتم، چون اجالتا اگه حرفی میزدم تا پس فردا صبح باید به مثالهای استاد اندر باب قیاس داروساز و پزشک با قایق و آبنبات چوبی گوش فرا میدادیم!! آخه یکی نیست بگه استاد گرامی برو تو همون محدوده ی خودتون ببین چندتا مطب پزشک ودندونپزشک و کلینیک جراحی و طب سوزنی و هزار جور کوفت و زهرمار هست، ازهر تخصص چند تا میتونی پیدا کنی!؟! واقعا آدم سرشو بکوبونه تو کدوم دیوار!! اینجا دیگه داستان «رونالدو رو ول کن غضنفرو بچسبه». وقتی یک فرد به اصطلاح تحصیل کرده فرنگ رفته استاد دانشگاه تهران که کباده فرهنگ و ادب میکشه و به خاطر یک حضور و غیاب ساده این همه سخنرانی میکنه اینو بگه، از عامه جامعه انتظار دارین نگن داروسازی کاردانیه یا کارشناسی!!! واقعا که «هر چه فریاد دارید بر سر داروساز بکشید!». همینه دیگه هر کی سوژه کم میاره میاد سراغ قشر آسیب پذیر و گردن باریک (!) داروساز. نمایندگان خانه ملت که دیگه حق دارن، قربونشون برم تو تصویب قوانین چمنکاری جداول پیاده رو موندن میان سراغ حذف حق فنی داروساز!!

اونوقت میگن علاقه !!!

                                                                                                              به امید فردایی بهتر