
روز موعود فرا رسید! بالاخره پس از جابجایی و تعطیلی و آلودگی و جمیع اتفاقات لشکری و کشوری که برسر میکروب آمد، روزهای انتظار به پایان رسید و شنبه فرارسید! جناب جمالی گرام روز سه شنبه آنچنان در باغ سبزی به ما نشان دادند و آنقدر امید مضاعف برای راهنمایی های خویش بر سر جلسه دادند که بی اختیار دوست داشتیم به ایشان بگوییم: «بزرگا که تو استادی» و جای هیچ گونه نگرانی را باقی نگذاشتند. از آن روز ما امتحان را هلویی متصور شده بودیم که در روز امتحان با اشاره ایشان و به سادگی درگلویمان خواهد رفت، و در طول هفته صبحگاهان و شامگاهان در حقش دعا کردیم. امروز هم با دیدن ایشان آنچنان شورو شعفی سراپای وجود مارا فرا گرفت که اگر یک کیک ۵ طبقه شکلاتی به ما می دادند اینگونه مسرور نمی شدیم! امتحان بسیار فرح بخش بود. مخصوصا صفحه دوم که ازبرای بنده پاک پاک بود. اواخر وقت امتحان بود که مخ اینجانب اساسی پیاده گشت و هرچه داشت و نداشت بر روی برگه تراوش کرده بود. لحظه احضاراستاد فرا رسید! دست خود را با امیدی وصف ناپذیر بالا برده و استاد را فراخواندم. اولین سوالم را از ایشان پرسیدم، دومی و سومی را نیز، و تنها جمله ای که از دهان مبارکشان خارج گشت این بود «ملایم، نه ملیم». مرحمت فرمودند و الفی اضافه کردند! آیا به راستی این محبت بزرگ را با چه بیانی میتوان جبران نمود؟ آیا به راستی یک E.coli نقشی پررنگتر را نمی توانست به جای استاد سر جلسه ایفا کند؟ در این لحظه بود که با تمام وجود البته بسیار آرام (با توجه به هیبت استاد) گفتم: «کاش آزمایشگاهتو اون اشرف مخلوقاتت میترکیدن!»
پس از این اتفاق و یاس فراوان اندکی به ائمه و ملائک آسمانی متوسل شدم اما اوضاع آنقدر پس بود که هیچکس کاری از پیش نبرد. ناچار برخاسته وبرگه ننگ آور را که جواب یک سوال آن به تنهایی می تواند باعث پیچ خوردن روده های استاد به هنگام تصحیح گردد را تقدیم کردم و با شرمساری و سری فکنده بیرون رفتم...
نتیجه: باید تلاش خویش را در عرصه علم و دانش مخصوصا درس شیرین میکروب شناسی افزون نموده و دیگر دل به این امیدهای واهی نبندیم.
حافظ میفرماد: دمی با غم به سربردن جهان یکسر نمی ارزد/به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد
ما هم چون حافظ را خیلی دوست میداریم از اینکه امتحان میکروب را به بدترین وجه ممکن ازسر بدر کردیم ناراحت نمیشویم و به زندگی ادامه میدهیم!

م :
ن : مریم رضایی
