پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۹
م : ن : مریم رضایی

«خیلی دور،خیلی نزدیک» یا شایدم «خیلی نزدیک،خیلی دور»!

قبل از هر چیزی یه سلام توپ، پرانرژی و بهاری به همه ی دوستای توپ با دلهای بهاری!

عرضم به خدمتتون که ما قرار بود نباشیم یا قرار نبود باشیم ولی به دلیل کنسلیدن برنامه ها(راه ما رو نخواند!) فعلا که باشیده ایم!دیدیم حالا که هستیم و وقت آزاد هم اندکی در دست داریم، بی انصافی می باشد اگر خدمت وبلاگ،که در این روزها ما را به هم نزدیک می گرداند،عرض ادب ننماییم و مطلبی نگذاریم،خلاصه که دلمون نیومد به وبلاگ دوست داشتنی-مون این آخر سالی سری نزنیم!

به قول «مهدیه» خیلی سخته که زمستون باشه وآدم بخواد از بهار بنویسه،رو شاخه های خشک درختها پر از برف باشه و بخوای از شکوفه گیلاس بگی،پالتو تنت باشه و بخوای راجع به هوای بهاری حرف بزنی!

حالا فقط چند روز به بهار مونده اما انگار بازم از بهار نوشتن همون قدر سخته!همه چیز یه جورایی تکراری شده یا شایدم ملموس بودن خودش رو از دست داده!دیگه از اومدن عید خوشحال نمی شیم،ماهی قرمز حس خاصی بهمون نمیده،بوی عید میاد اما به دلمون نمی شینه!نمی دونم ... شایدم این حس نه چندان جالب فقط حس من باشه!

هیچ وقت فلسفه ی بعضی چیزا رو درک نکردم!اینکه چرا وقتی عید میشه دوستا و فامیلا باید در عرض کمتر از 10 روز،بیشتر از 10 بار همدیگه رو ببینند، در حالیکه ممکنه در طول یکسال حتی یکبار هم همدیگه رو نبینند!انگار یه جورایی فقط می خوایم رفع مسئولیت کنیم با دیدن هم!

چرا باید تعارف های الکی به هم تحویل بدیم؟!چرا با هم رو راست نیستیم؟!چرا مجبوریم نشون بدیم بعضی ها رو دوست داریم وقتی واقعا دوستشون نداریم؟!البته برعکسش هم هست،که به نظرم این بدتره!اینکه نسبت به آدمایی که دوستشون داریم بی تفاوت باشیم!ابراز احساسات بعضی وقتا سخت ترین کار دنیاست و بدترین حس دنیا می تونه وقتی باشه که احساست رو نگفتی و دیگه خیلی دیر شده!فاصله معنایی نداره اگه دل آدما به هم نزدیک باشه!(عجب جمله ای بود این جمله آخریه!!)

و من در پایان در حالیکه دارم فکر می کنم پایان مطلبم چه ربطی به خود مطلب داشت و به نتیجه ای هم نمی رسم(!) از صمیم قلب امیدوارم هم خودتون و هم دلتون به همه ی اونایی که دوستشون دارید نزدیک نزدیک باشه!