شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۰
م : ضیافت نوروز 90 ن : مریم رضایی

رادیو پس فردا!

 

امروز کله ی سحر، nبار در نهایت بی رحمی به من گفتن: پاشو، قم می خوریم به ترافیک، پاشووو!

منم در حالیکه چهار پنجم(!) چشام بسته بود، پاشیدم! وسایلمو چک کردم، کاملا خونسرد خداحافظی کردم و نشستم توی ماشین. بلافاصله پس از حرکت خوابیدم! وقتی بیدار شدم اتوبان اصفهان-کاشان بودیم، اون موقع تازه فهمیدم چی به چیه! همه ی غصه های دنیا اومد سراغم! فهمیدم که نفهمیدم 3 هفته رو چطوری گذروندم! فهمیدم فردا باید برم سر کلاس، آلی، ایمونو، جزوه های باز نشده... ودر نهایت آغاز دوباره ی انقلاب و متون!

دیدم هیچ چاره ای ندارم، گفتم بذار یه تراژدی واسه خودم بنویسم، حداقل این کیبورد تو غمم شریک بشه و یه کم حرصمو سرش خالی کنم! بدون حتی ذره ای توجه به موقعیتم، لپ تاپمو در آوردم و روشن کردم! برادر زاده ام همین که متوجه بیدار شدن من شد و چشمش به مانیتور افتاد دامن از دست بداد و شروع کرد: نی نی، نی نی... می فرماد: «به من عکس نشون بده!». حدودا 5 بار کل عکس هایی که داشتم اعم از: آدمیزاد، غیر آدمیزاد، دو پا، سه پا، چارپا و... رو با هم زیر و رو کردیم! رنگ فلش روی دکمه ی Nextم رفت! با کلی چاخان و کلک لپ تاپمو بستم گذاشتم کنار!

از لپ تاپ که نا امید شدم، دفترچه یادداشتمو آوردم بیرون! این دفترمو خیلی دوست دارم، معمولا همراهمه!

میگما به نظر شما آدم اگه فکر نکنه، فرقش با جوجه تیغی چیه؟! آدم، تو هنوز نفهمیدی بچه ها نقاشی دوست دارن؟! چشمتون روز بد نبینه، دفترو که دید شروع کرد: توتو، جوجو... می فرماد: «توتو» بکش واسم! حدودا 250 گونه از انواع پرندیگات و چرندیجات اهلی و وحشی و خلاصه ماسوا(!) را رسم کردیم برای سرکار! نصف بیشتر دفتر نازنینم شد باغ وحش! البته صنادل هم از خودکار رنگی های اینجانب محروم نماندند!

65 بار از 1 تا 10 بلند بلند شمردیم! عکس های گوشیمو با هم مرور کردیم! یه 10 باری هر کدوم از کتاب داستاناشو خوندم! بعدشم شعر و موسیقی زنده اجرا کردیم و دست زدیم! آقا دست و حنجره و مخمون صاف شد اساسی! اینقدر خسته شد که خوابش برد!

یعنی من الان شایستگی دریافت دکترای افتخاری «کودکیاری» رو دارم!

تو کف پدر مادرای امروزیم! بابا آخه چقدر استرس؟! چقدر توجه؟! یه کم به فکر خودتون باشید!! اون موقع که بیدار شدم اون دوتا داشتند حرف می زدند. وسط حرفاشون ما رو مفتخر می کردند و یکی از آهنگای منتخب شونو پخش می کردن واسه ما! یه تیکه رادیو گوش می دادن، بحث سیاسی، اجتماعی، اقتصادی! با چند نفر مکالمه ی تلفنی داشتند! بعد باز یه آهنگ! ما هم شده بودیم مهمونای برنامه شون و شعر می خوندیم! خلاصه که فقط یه چیز کم داشت، یه نفر ولوم صداشو ببره رو 1 و بگه:

«به دوستان خود بگویید، رادیو پس فردا!»

پی نوشت:

پی نوشتم هیچ ربطی به متنم نداره ولی باید بگم!

عید امسال شلوغ تر از اون چیزی بود که تصورش رو می کردم، از طرفی یه سری اتفاقا و برنامه های جانبی هم پیش اومد که باعث شد وقت واقعا نایاب بشه برام! کافی بود فقط من چند ثانیه پا به دنیای مجازی بذارم، اون موقع یهو همه یا می خواستن برن مهمونی، یا مهمونی می خواست بیاد خونه ی ما یا تلفن... یا من مهم تر از وزیر امور خارجه می شدم و خلاصه اینکه من فقط فرصت می کردم یک بار اونم سریع از روی متن بچه ها بخونم! در نتیجه همین جا می خوام بگم اگه دقتم در نظر دهی پایین بوده عذر خواهی می کنم! هم از سایر اعضای هیئت ژوری و هم از تک تک دوستانی که راجع به مطالبشون نظر دادم!