
7/75! لامصب جای اعتراض هم نداره! انقد به صفحه ی مانیتور و کلمه ی قرمز «مردود» خیره شدم تا این حقیقت، از مرحله ی پیش آگاهی به فرا-آگاهی م رسید!
به هر حال یه اصطلاحی هست که میگه «یه بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، ...» البته شایان ذکره که بنده خیلی بیشتر از این حرفا جسته بودم! چهار ترمه که جهنده ی قهاری ام واسه خودم!
از اونجا که کسی خونه نبود، خیلی مصمم، واسه خودم شام رو کشیدم و مشغول خوردن شدم. مامان و بابا تقریبا با هم رسیدن. شامم رو تموم کردم و همزمان با جمع کردن بشقاب، همینطور که زیر چشمی نگاهشون می کردم، خیلی سینمایی گفتم: «براتون خبر بدی دارم»!
مامان با چشمهای درشت پرسید: «افتادی؟!» و تموم تعلیق صحنه رو ضایع کرد! در حالی که سعی می کردم لحنم خیلی شباهت به بازیگرای سریال های ایرانی نداشته باشه و خیلی نگاهم به بابام نیفته که هنوز یه پاچه ی شلوارش رو نپوشیده، همراه با آهی جان گداز، جواب دادم: «آره... فردا باید برم تهران. نمی تونم باهاتون بیام دریا!»
جمعه، 1 مرداد
لب دریا، پای منقل نشستیم و ... کباب می زنیم!
بعد از ناهار، با استفاده از همون آه جان گداز، با فک و فامیل خداحافظی می کنم. با این تیریپ که «ما رفتیم و حلالمون کنین و اینا!»، اونا هم همه ابراز همدردی و امیدواری و این تیریپ که «بابا بدون تو که دیگه خوش نمی گذره و اصن جمع کنین همه بریم و اینا!». بعد دوباره، من، تیریپ این که «نه... نمی خوام به خاطر من روزتون رو خراب کنین! همین دوستی هاست که می... نه!... خلاصه، دو نقطه فردین و اینا!»
فلش فوروارد!: مامانم ساعت 12 شب زنگ زد ببینه رسیدم یا نه، گفتم «شما کجایین؟»، گفت «دیگه کم کم داریم جمع می کنیم!»... دو نقطه چشم غره!
تو اتوبوس که نشستم، به بهزاد یه پیامچه دادم که «من دارم میام تهران...». اون سه نقطه رو هم آخرش گذاشتم که خیلی بار تراژیکش بره بالا. بعد از دو دقیقه که بهزاد جواب داد «خب چیکارت کنم؟!» متوجه شدم که کلا فهم سینمایی تو کشور ما پایینه!!
فعلا ادامه دارد...

م :
ن : امین محمدی نژاد رشتی
