سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰
م : ن : مریم رضایی

به زودی در این مکان عنوان نصب می شود!

یه هفته ست که تقریبا هر روز یه صفحه ی سفید جلوم باز می شه و سعی می کنم یه بهانه ای پیدا کنم تا راجع بهش حرف بزنم و بهانه مو با شما ها قسمت کنم، n تا پاراگراف نوشتم، اما تا پاراگرافم تموم می شد حس می کردم اونی نیست که باید باشه. یه بار از بیست سالگی نوشتم، از اینکه چقدر با تصورم متفاوت بود. همیشه فکر می کردم هیجان انگیز ترین سن آدمه ولی حالا که نصف بیشترش گذشته بیشتر از همیشه احساس می کنم شبیه بقیه ی وقتاست!

یه بار دیگه سعی کردم یه نوشته ی کاملا علمی از تحلیل کیس ریپورت های «تاهلینگ» ارائه بدم، که در میانه ی راه با افزایش چشمگیر آمار از ادامه عاجز شدم، فوقع ما وقع!

توی یکیشونم یه سر به دنیای شیرین طفولیت زده بودم و کمی خاطرات شما رو قلقلک داده بودم. یه بارم  گفته بودم دو سال گذشته، رسما 86ی شدیم اما هنوز کارامون نیاز به تامل داره. یه عالمه چرای انتقادی، که آقا چرا هنوز با سایلنت بیگانه ایم؟! چرا از پس دو تا جزوه بر نمیایم؟! چرا اینقدر از مسئولیت فراری هستیم؟! و از این چیزا. بعدی گیر داده بودم به نشریه و وبلاگ که یه روزایی در گذشته ی خیلی نزدیک برای بودنشون و البته خوب بودنشون تلاش می کردیم، اما حالا از یکی شون کلا خبری نیست و اون یکی هم در سکوت مطلق فرو رفته. آدم دلش می گیره وبلاگو می بینه!

خلاصه که کلی به در و دیوار زدم تا برای چند روزم که شده وبلاگو از این حالت در بیارم، اما هر بار ... نمی دونم، اونی که می خواستم نمی شد. اصولا الان که بزرگتر شدیم و علوم پایه دادیم و اگه خدا بخواد داره یه چیزایی حالیمون می شه باید پر انرژی تر و امیدوارتر باشیم.

الان دلم می خواد به مخم بگم: خب حالا که چی؟! نه، جدا نیم ساعته هر چی دارم بهش فشار میارم نه تنها هیچ چی نمی یاد که بخوام در ادامه ی متنم بنویسم بلکه دریغ از یه عنوان، حتی یه عنوان به ذهنم نمی یاد بذارم رو این 4 خط مطلب!

بعد از مخم دوست دارم به همه ی دوستان مسئولیت پذیرم در ستون نویسندگان بگم: خب حالا که چی؟! آیا بعضی هایتان می دانید که تا به حال یک پست هم نگذاشته اید؟!

 هیچی دیگه، همین!