
بسم الله الرحمن الرحیم
گوگل فیلتر شد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
بعضی وقت ها هست که یک چیزهایی شوخی شوخی جدی می شود. بعضی وقت ها هست که اصلا یک چیزهایی شوخی بردار نیست. بعضی وقت ها هم هست که اصلا مردم دیگر سر (با کسر سین) شده اند و صد رحمت به انگشت پترس و برایشان فرقی ندارد شوخی یا جدی، منتظرند یکی شاپالاق بزند توی سرشان تا بگویند "چشم"!
جسارت نباشد اما منظورم دقیقا خود شما خواننده ی این مطلبید، منظورم خودم هستم، و منظورم تک تک افراد به اصطلاح تحصیل کرده ی این مملکت اند که ادعایشان تا کجاها سر به افلاک کشیده اما دریغ از پشیزی فشار که به مغز محترمه و اعضا و جوارح دیگر بیاورند. بله، درس خواندن خیلی هم کار خوبی ست، اینکه آدم سرش به کار خودش مشغول باشد هم همینطور، منتهی وقتی عده ای فکر کنند "کار ما در سر آنهاست" یا -به عبارتی قابل فهم تر- ما حتی حق نداریم بدون ضرر رساندن به بقیه کاری مفید انجام دهیم، قاعدتا دیگر نباید توانست سکوت کرد.
گریز از مطلب: یک وقت هایی هست که آدم ها بعضی تعاریف را در ذهنشان اشتباه تفسیر می کنند. تعاریفی مثل "گرفتن حق"، چه از نوع مسلم و چه غیر آن. یک وقت هایی هست که فردی در تاکسی سر پنجاه تومان چنان با راننده بحث می کند که حاضرید خودتان دست در جیبتان کنید و یک هزار تومانی به او بدهید تا فقط ساکت باشد و یک وقت هایی هست که همان نفر مدت مدیدی در صف خرید "مرغ دولتی" منتظر گرفتن "حق" اش می ماند و ککش هم نمی گزد.
یک وقت هایی هست که "یک نفر آدم" فیلمی می سازد و اعتقادات کلی آدم را زیر سوال می برد که هیچ، زیر پایش له می کند. و در همان وقت ها همان "کلی آدم" کار و زندگی خود را رها کرده، به خیابان ها می ریزند، معلوم نیست برای چه "به دولتی" اعتراض می کنند و کاش در همین حد باقی می ماند تا می توانستم بگویم "سنگی که یک ابله در چاه می اندازد را هزاران عاقل نتوانند به در آورد" ولی وقتی همین "کلی آدم" که چون بهشان تهمت وحشی گری و بی منطقی زده شده، کس(ان)ی را به نشانه ی اعتراض می کشند...
وقتی دولت ما بیاید بگوید "به دلیل درخواست های مکرر مردمی" بزرگترین موتور جستجوی دنیا را برای 75 میلیون ملت شریفش فیلتر کرده، هیچ کس نباید بزند زیر خنده؟ هیچ کس نباید بگوید "کدام مردم"؟ هیچ کس نباید بگوید "رای من کو"؟
یک وقت هایی هست که آدم باید "فکر کند"، هر چند سخت اما اجتناب ناپذیر است. یک وقت هایی هست که آدم باید ببیند "حد"ش کجاست، تا کی می تواند سکوت کند؟ تا کی می تواند پشت چیزهایی که دارد و جمع کرده قایم شود و به خودش بگوید "به من ربطی ندارد"؟ کی به آستانه اش می رسد؟ وقتی "همه ی" چیزهایی که داشته را از وی گرفتند؟ وقتی دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد؟

م :
ن : امین محمدی نژاد رشتی
